پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

هیچ راه فراری نیست...



هیچ راه فراری نیست...

هیچ راه فراری نیست و کسی حتا به فکر فرار هم نمی‌افتد. نگاه‌ها پراضطراب و حرکات آشفته است. به هر طرف نگاه می‌کنم جمعیت انبوه را پیچیده در هم می‌بینم، بی‌قرار. چشم‌ها دودو می‌زند. نور نورافکن‌ها همه‌جا را روشن می‌کند و هیچ نقطه‌یی نیست که بشود پنهان شد. گاه‌گاه نور لیزری ِسبزرنگی بر جمعیت می‌گردد و آن‌ها را نشانه می‌رود. کودکانی می‌بینم که به دامن مادرشان آویخته گریان و اشک‌ناک و تضرع‌کنان از آنان خواهشی دارند اما مادران، شتابان و سرآسیمه، نگاه‌شان به این طرف و آن طرف است. مردانی و زنانی می‌بینم که زیر نورافکن‌ها فریاد می‌کشند و دیگران را به سوی خود می‌خوانند. کسانی با رخت نظامی مدام در رفت‌وآمد اند اما کاری از دست‌شان بر نمی‌آید و هیچ‌کس حتا متوجه حضورشان نیست. دخترانی می‌بینم که به واسطه‌ی شتاب و اضطراب روسری از سرشان افتاده است. بعضی حتا فرصت نکرده‌اند مانتو بپوشند، کلاهی به سر گذاشته‌اند و با عجله بیرون آمده‌اند. موهای طلایی، قرمز و نارنجی‌شان را از پشت پیرهن‌شان بیرون ریخته‌اند. صدای بلندگوها پیوسته برقرار است و حاضران را خطاب می‌گیرد. بیرون می‌آیم که به آن‌طرف خیابان بروم اما اتوموبیل‌ها چنان شتابان و کیپ ِهم در رفت‌وآمد اند که عبور از خیابان ممکن نیست و اصلاً آن‌طرف خیابان هم همین ماجرا است. پاره‌کاغذهایی کف زمین ریخته است. وارد گذری می‌شوم و از پله‌برقی بالا می‌روم که برقرار است و پرشتاب. غوغا است. به‌زحمت از میان مردم راه می‌گیرم. بچه‌هایی می‌بینم که گریان اند، بچه‌هایی می‌بینم که گم شده‌اند، مادرانی می‌بینم که گویا مسخ شده‌اند، پدرانی می‌بینم که پشت‌سر مادران ِفرزندان‌شان پیش می‌روند. حرکت دسته‌جمعی اما آشفته است. راه‌روها تودرتو است و نمی‌دانم از کدام‌یک آمده‌ام. حس می‌کنم گم شده‌ام، هم‌راهان‌ام را نمی‌توانم پیدا کنم. حس می‌کنم همه گم شده‌اند. دل‌هره به جان‌ام افتاده هر آن ژرف‌تر می‌شود. نمی‌توانم راه خروج پیدا کنم. عده‌یی در درگاه‌ها ایستاده‌اند که جمعیت را تو بکشند و جمعیت تکه‌تکه تو کشیده می‌شود. همه بی‌تعلل هرچه دارند می‌دهند و هرچه هست می‌گیرند بلکه فرجی حاصل شود. سپس می‌خندند و خنده‌شان مرگ هویت آزاد انسانی است. کسانی فریادکشان خبر می‌دهند و گاری‌های انباشته‌شان را از میان جمعیت عبور می‌دهند، اگر جمعیت هوشیار نباشد به کمرش می‌زنند. چراغ‌های رنگارنگ و نورانی چشمک می‌زند. ولوله است، هوا خفقان‌آور است گیرم بادی خنک را احساس می‌توان کرد. بوها فراوان است و گوناگون. هیچ‌کس به هیچ‌کس راه نمی‌دهد، هیچ‌کس به هیچ‌کس کاری ندارد، هیچ‌کس هیچ‌کس را نمی‌بیند.
فردیت در همانندی و تکثر در تکثیر تعریف می‌شود، هوشیاری نیست، تشابه بی‌داد می‌کند.
جنگ نیست این‌جا، مرکز خرید است.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com