پیام شما ارسال شد.
بازگشت

هیچ راه فراری نیست... (داستان کوتاه)



هیچ راه فراری نیست... (داستان کوتاه)

هیچ راه فراری نیست و کسی حتا به فکر فرار هم نمی‌افتد. نگاه‌ها پراضطراب و حرکات آشفته است. هر طرف را نگاه می‌کنم جمعیت انبوه را پیچیده در هم می‌بینم، بی‌قرار. چشم‌ها دودو می‌زند. نور نورافکن‌ها همه‌جا را روشن می‌کند و هیچ نقطه‌ای نیست که بشود پنهان شد. گاه‌گاه نور لیزری سبزی بر جمعیت می‌گردد و آن‌ها را نشانه می‌کند. کودکانی می‌بینم که به دامن مادرشان آویخته گریان و اشک‌ناک و تضرع‌کنان از آنان چیزی درمی‌خواهند اما مادران، شتابان و سرآسیمه، نگاه‌شان در این سو و آن سو است. مردانی و زنانی می‌بینم که زیر نورافکن‌ها فریاد می‌کشند و دیگران را سوی خویش می‌خوانند. کسانی با رخت نظامی مدام در رفت‌وآمدند اما کاری از دست‌شان برنمی‌آید و هیچ‌کس حتا حضورشان را درنمی‌یابد. دخترانی می‌بینم که شتاب و اضطراب روسری از سرشان انداخته است. بعضی حتا فرصت نکرده‌اند مانتو بپوشند، کلاهی بر سر گذاشته‌اند و شتابان بیرون آمده‌اند. موهای طلایی، قرمز و نارنجی‌شان را از پشت پیراهن‌شان بیرون ریخته‌اند. صدای بلندگوها پیوسته برقرار است و حاضران را خطاب می‌کند. بیرون می‌آیم تا به آن سوی خیابان بروم اما سیلاب اتومبیل‌ها چنان شتابان و پشت به پشت است که گذشتن از خیابان ممکن نیست بماند که آن سوی خیابان نیز همین ماجراست. پاره‌کاغذهایی بر زمین ریخته است. به گذری می‌تپم و از پله‌برقی بالا می‌روم که برقرار است و پرشتاب. غوغاست. به‌زحمت از میان مردم راه می‌یابم. بچه‌هایی می‌بینم که گریان‌اند، بچه‌هایی می‌بینم که گم شده‌اند، مادرانی می‌بینم که گویا مسخ شده‌اند، پدرانی می‌بینم که پشت سر مادرانِ فرزندان‌شان پیش می‌روند. حرکت دسته‌جمعی اما آشفته است. راه‌روها تودرتو است و نمی‌دانم از کدام یک آمده‌ام. حس می‌کنم گم شده‌ام، همراهانم را نمی‌توانم پیدا کنم. حس می‌کنم همه گم شده‌اند. دلهره در جانم افتاده هر آن ژرف‌تر می‌گردد. نمی‌توانم راه خروج بیابم. عده‌ای در درگاه‌ها ایستاده‌اند تا جمعیت را به تو بکشانند و جمعیت تکه‌تکه به تو می‌کشد. همه بی‌تعلل هرچه دارند می‌دهند و هرچه هست می‌گیرند بلکه فرجی حاصل شود. سپس می‌خندند و خنده‌شان مرگ هویت آزاد انسانی است. کسانی فریادکشان خبر می‌دهند و گاری‌های انباشته‌شان را از میان جمعیت می‌گذرانند، اگر جمعیت هوشیار نباشد به کمرش می‌زنند. چراغ‌های رنگارنگ و نورانی چشمک می‌زند. ولوله است، هوا خفقان‌آور است گیرم بادی خنک می‌توان دریافت. بوها فراوان است و گوناگون. هیچ‌کس هیچ‌کس را راه نمی‌دهد، هیچ‌کس را هیچ‌کس کاری ندارد، هیچ‌کس هیچ‌کس را نمی‌بیند.
فردیت در همانندی و تکثر در تکثیر تعریف می‌گیرد، هوشیاری نیست، تشابه بی‌داد می‌کند.
جنگ نیست این‌جا، مرکز خرید است.