پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

دست‌فروش



دست‌فروش

صبح‌ها که سر کار می‌رفتم نبود، راحت بودم. ظاهرش نشان می‌داد از پایین‌شهر می‌آید. لابد صبح‌ها نمی‌رسید. شاید هم اصلاً من سر کار نمی‌رفتم. شاید صبح‌ها هم بود. شاید خیال می‌کردم کار می‌کنم و خواب می‌دیدم. بعدظهرها اما وقتی از سر کار برمی‌گشتم می‌دیدم‌اش. در پیاده‌رو ِمیدان کاج پایین‌تر از کبابی بساط می‌کرد. شال ترمه‌یی بر زمین می‌انداخت، خیارهایی ترد و کوچک بر شال ترمه می‌ریخت و منتظر می‌ماند. همین‌که می‌آمدم شروع می‌کرد: «آقا بفرما، این خیارا دیگه جایی پیدا نمی‌شه. بیا بردار. بو کن. بخور. امتحان‌اش که ضرر نداره.» ول‌کن نبود. نمی‌دانستم به چه زبانی حالی‌اش کنم نمی‌خواهم. هرکار می‌کردم رها نمی‌کرد. هرروز می‌آمد. با قیافه‌ی مهربان و چشم‌های غم‌دار می‌گفت: «اصلاًَ پول نمی‌خوام. به‌خدا حیف این خیارا. شما امتحان کن. پشیمون نمی‌شی.» بدکردار چنان حرف می‌زد و قیافه‌ی به‌فکر و دل‌سوز به‌خود می‌گرفت انگار تمام مشکلات دنیا با خیارخوردن من حل می‌شود. یک‌روز چنان بی‌طاقت شدم که تیپایی زیر شال ترمه‌اش کشیدم و بساط‌اش را در پیاده‌رو و جدول و خیابان پخش‌وپلا کردم. فایده نکرد. هیچ نگفت. حتا سر بلند نکرد. شال‌اش را برداشت، تکاند، پرحوصله تا زد و رو دست انداخت. بلند شد و بی‌هیچ نگاه رفت. فردا اما سرجاش نشسته بود، جان تازه گرفته بود و به‌التماس از من می‌خواست مشتری شوم.
یک‌روز از دور که دیدم‌اش فکری به سرم زد. برگشتم و از میوه‌فروشی چند کیلو خیار درختی درشت خریدم و کیسه را به دست گرفتم. به‌اش که رسیدم یکی از خیارها را دست گرفتم و گاز درشتی به‌اش زدم. نگاه‌ام کرد. اشک‌اش جوشید و سر پایین انداخت. رد که شدم خیار بدمزه را تف کردم و پشت دیوار که پیچیدم دیدم دیگر کیسه‌ی خیار دست‌ام نیست. نفهمیدم چی شده است اما به‌صرافت نیافتادم و خانه رفتم. فردا دوباره دیدم‌اش.
اصلاً انگارنه‌انگار! «بفرمایین. شما که اونو امتحان کردین دیدین چه‌قد بدمزه اس. حالا یه‌بارم اینو امتحان کنین. پشیمون نمی‌شین به‌خدا. خیار مزرعه‌ی سپیداره. بی‌نظیره. یه‌ذره غش توش نیس. اصل جنسه. به‌خدا به خودتون ضرر می‌زنین با این خیارای ژنتیکی. خودتون ملاحظه کنین.» حاشیه‌ی شال ترمه‌اش در آفتاب می‌درخشید. نور گیج‌کننده‌اش هوش از سر می‌برد. گفتم: «ای‌بابا! من چه‌طور به تو بفهمونم طالب خیار تو نیستم؟ والا دیگه ذهن‌ام به جایی قد نمی‌ده! چرا دست از سر من برنمی‌داری؟!» ساکت ماند. سر بلند کرد و بُرنده و ازروبرنده به چشم‌ام نگاه کرد. فکر می‌کرد. نمی‌توانستم بروم. انگار منتظر بودم نتیجه‌ی فکرش را ببینم. خداخدا می‌کردم تفی به روم بیاندازد و بساط‌اش را جمع کند و رد شود.
هیچ نگفت. سر پایین آورد و نگاه پراضطراب‌اش در بساط چرخید. دست دراز کرد، کف‌دست‌اش را بر کپه‌ی خیارها گرفت و حرکت داد: انگار از دست‌اش چیزی به خیارها بتاباند. بعد دست پس کشید. سرجام حبس شده بودم. تکان‌خوردن نمی‌توانستم. خودم را در زندانی نامریی می‌دیدم و راه گریز نبود. آرام شال ترمه را زیر خیارها بیرون کشید بی‌این‌که خیارها تکان بخورد. شال را لوله کرد و دور سر پیچید. خیاری برداشت و و بلند شد. قوز زننده‌یی داشت که تاآن‌روز ندیده بودم. ترسیدم و از ترس به گریه افتادم. در دل به او ناسزا می‌گفتم. صدام درنمی‌آمد که بلند بگویم. دیگر انگار من را نمی‌دید. دور خودش پیچید. نگاهی به آسمان کرد و پایی به زمین کوبید. خیار را دودستی گرفت، تا جلو چشم‌اش بالا آورد، سرش بر پایه‌ی گردن دور کاملی زد و چشم‌هاش کنده شد و به جدول افتاد. به‌ضربه‌یی ناگهانی خیار را از وسط دونیم کرد. از جا جستم. بوی خوش خیار، بویی که انگار هزارسال پیش به مشام‌ام خورده بود، همه‌جا را گرفت. چرخیدم و کوه‌های شمال تهران را دیدم که برف سفیدشان تکان می‌خورد، آب می‌شد و راه می‌افتاد. نمی‌دانم چه‌قدر زمان گذشت اما وقتی برگشتم دیگر او را ندیدم. صدای آب می‌آمد و احساس خفگی می‌کردم.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com