پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

انجیرها



انجیرها

مثل روزهای پیش صبح زود بیدار شدم. هوای تمیز بیرون مجرای بینی‌ام را تا گلو می‌سوزاند، نفس‌کشیدن برام سخت می‌شد و چاره‌یی جز بیدارشدن نداشتم. پشه‌بند را کنار زدم، کون‌سره‌کنان تا لبه‌ی سکو رفتم، کفش پوشیدم و بلند شدم. سرم هنوز گیج تازه‌بیدارشدن بود و مزه‌ی تلخ و زننده‌یی در دهن‌ام حس می‌کردم. کام‌ام خشک بود. از پرچین گذشتم و از دامنه‌ی تپه بالا کشیدم. نور ملایم اول صبح بر درختان انجیر و سماق می‌تابید و بر ریزالی که دامنه‌ی تپه را پوشانده بود. تا چشم کار می‌کرد درخت انجیر بود و گاهی درخت سماق. همه پربار و سربلند. به هر انجیری می‌رسیدم دانه‌یی می‌چیدم، فوتی به‌اش می‌کردم و می‌خوردم. بچه که بودم با پدرم خوب این تپه‌ها را گشته بودیم و خیلی درخت‌ها را می‌شناختم. سن‌شان را می‌دانستم و می‌دانستم کی کاشته‌شان. انجیر دارکو که میوه‌های زردوسفید، کوچک و شیرین داشت و شیره‌یی عسل‌گونه از میوه‌هاش می‌چکید. انجیر مژدیمه، دورگه‌ی بی‌هم‌تا، که میوه‌های گرد و درشت داشت، رنگ سرخ‌اش روشن بود و شکل میوه و دار یک‌سره با بقیه‌ی درخت‌ها فرق داشت. انجیر سه‌ی خنی درشت، سرخ و شیرین که بی‌خود به‌اش سیاه خونی نمی‌گفتند. انجیر سورو و انجیر خودرو و کوچک کوزیر. از همه دانه‌یی انجیر می‌چیدم و می‌خوردم و شیره‌ی سفید انجیر که چونان خون از ساقه‌ی میوه بیرون می‌زد دست‌ام را خارش می‌انداخت. آفتاب بالا گرفته بود.
فضای خالی بین تپه‌ها و کمرکش دامنه‌ها انگار روزگاری پررفت‌وآمد و شلوغ را در سکوت فریاد می‌کرد. گاهی زیر درختی یا بر تخته‌سنگی می‌نشستم و سعی می‌کردم چیزی از فضا بفهمم. می‌فهمیدم اما گنگ: نه آن فهمیدنی که حاصلی دارد. گرمای آفتاب و انجیرخوری و بالارفتن از شیب تند تپه‌ها چیز دیگری به‌ام می‌فهماند که اصلاً گنگ نبود: تشنه بودم. عطش داشتم. کام‌ام خشک‌تر از پیش بود. برگشتم.
برگشتنا لابد محض تشنگی یاد کوله‌پشتی‌ام افتادم و قهوه‌جوش دوتکه‌یی که با یک پاکت قهوه‌ی فرانسه با خود آورده بودم. فکر کرده بودم در این خلوت‌کده‌ی دور از شهر از گوسفندان شیر تازه می‌دوشم و با آب سبک و بی‌مثال چشمه قهوه‌یی دم می‌کنم و می‌خورم که خاطره‌اش تا مدت‌ها در ذهن‌ام بماند. بر ریزال دامنه‌ها می‌سریدم و به خودم می‌گفتم یادم باشد غروب که گوسفندان ِچریده را پیش بره‌هاشان می‌آورند شیر تازه جور کنم و بر آتش کنده‌ی خشک درخت انجیر قهوه دم کنم.
تا غروب انتظار کشیدم جوری که انگار این یک‌فنجان قهوه که می‌خواهم بخورم چیز بسیار مهمی است. غروب نشسته بودم پای امام‌زاده و تلاش می‌کردم لوحه‌ی سنگی باستانی آن را بخوانم که سروصدا بلند شد. گوسفندان برگشته بودند و بره‌ها که برگشتن مادرهاشان را حس می‌کردند به فریاد و دعوا می‌خواندندشان، گلایه می‌کردند و شوق دیدار داشتند. گوسفندان تندتر می‌آمدند و بره‌ها خود را به پرچین می‌کوبیدند. چوپان چوب‌دست‌اش را بر شانه و زیر مچ سفت کرده بود و می‌خندید. کاسه‌یی برداشتم و دوان خودم را به گله رساندم. سلامی به چوپان دادم و «نه‌خسته!» گفتم. لب‌خندی آرام چاشنی جواب مودبانه‌ی سلام کرد و نگاه‌اش پایین آمد و بر کاسه ماند. گفتم شیر می‌خواهم. چیزی نگفت، رو برگرداند، طرف گله رفت و گوسفندی آورد. بره‌ی گوسفند دل‌خور و پکر خودش را به عرصه رساند. نگاه‌اش به چوپان نبود که شیر مادرش را، خوراک جسم و روح‌اش را، می‌دوشید. نگاه خشم‌گین‌اش خیره به چشم‌های من قفل شده بود. بر زمین سم می‌کوبید و نفرین‌ام می‌کرد. سر تکان می‌داد، پشکل می‌ریخت و فریاد می‌زد اما خط نگاه‌اش را لحظه‌یی تغییر نمی‌داد. ترسیدم و سر چرخاندم و چوپان را تماشا کردم که آرام و کاردان شیر می‌دوشید. کاسه تا نیمه پر شد. از ترس نگاه‌های بره به چوپان گفتم همین کافی است اما حرف‌ام را نشنیده گرفت و کاسه را پر کرد، دستی به پهلوی گوسفند زد، روانه‌اش کرد و کاسه‌ی شیر را دست‌ام داد. گوسفند هیچ نگاه‌ام نکرد. بره با گوسفند راه افتاد و هردو پشکل‌ریزان دور شدند.
سراغ آتش رفتم و هیمه‌اش را تازه کردم. بسته‌ی قهوه و قهوه‌جوش دوتکه را از کوله‌پشتی بیرون آوردم. در تاریکی شب که حالا رسیده بود سر ِچشمه رفتم و قهوه‌جوش را پرآب کردم. تا پایین بیایم و در قهوه‌جوش قهوه بریزم آتش جان گرفته بود. انگِشت‌های سرخ و گرگرفته را کنار کشیدم، کاسه‌ی شیر و قهوه‌جوش را بر آن‌ها گذاشتم و منتظر ماندم. آسمان ِشب ِبی‌خورشید آبی و نارنجی بود.
قهوه دم نمی‌آمد. تعجب کردم. شیر داغ شد و جوشید اما قهوه دم نمی‌آمد. آتش را بیش‌تر کردم و قهوه‌جوش را نزدیک‌تر بردم. پرتو آتش صورت‌ام را داغ می‌کرد و پوکه‌ی ذغال به چشم‌ام می‌پرید. انجیرهای رسیده از درخت انجیری که در بالادست شیب باغ پشت‌سرم بود فرو می‌افتادند و پیش پام آرام می‌گرفتند. سرم می‌چرخید و بالاوپایین می‌شد. نور آتش دیواره‌ی امام‌زاده را روشن می‌کرد و سنگ‌نوشته‌ی ناخوانا در ارتعاش شعله‌ی آتش انگار می‌جنبید. آتش زوزه می‌کشید، درخت انجیر را می‌لرزاند و انجیرها از درخت فرو می‌افتادند. صداها گنگ می‌شد و چشم‌ام خیره می‌ماند که بی‌هوا شنیدم صدای قهوه‌جوش درآمد. قهوه دست می‌داد. صدای قهوه‌جوش بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد و زوزه‌ی خفیف‌اش فریاد دردی می‌شد جان‌دارتر و جان‌گیرنده‌تر. آب محفظه‌ی پایینی از میانه‌ی قهوه‌جوش گذشت، قهوه شد و به محفظه‌ی بالایی ریخت. دیدم کار تمام است و خواستم قهوه‌جوش را از آتش بگیرم اما دست‌ام پیش نمی‌رفت. ترسیدم. دورم را پاییدم دیدم کسی نمانده است. باغ و دامنه‌ها خالی بود و هم‌سفران رفته بودند. نه چادری مانده بود نه پشه‌بندی نه وسیله‌یی. جا خوردم. نفهمیدم چه شده است. پنج دقیقه گذشته بود یا من زمان را گذاشته بودم و پنجاه‌سال را در پنج‌دقیقه پیموده و به این‌جا رسیده بودم؟ نمی‌دانستم. ظرف شیر خشکیده بود و لایه‌ی خشک و سفید شیر رنگی آجری به خود می‌گرفت. قهوه‌جوش فریاد می‌کشید. صدای گوش‌خراش‌اش انجیرها را فرو می‌انداخت. گوش‌ام سوت می‌کشید. درمانده شدم. هیچ نگفتم و نگاه کردم. نگاه کردم و دیدم بخار قهوه از دهنه‌ی قهوه‌جوش بیرون می‌زند، آسمان را پر می‌کند و شکل‌هایی به خود می‌گیرد، شکل‌های هندسی عظیمی که ستاره‌ها را یک‌سره می‌پوشاند. دیدم بخار مسموم قهوه درختان انجیر و سماق را می‌خشکاند، درختان کهن و شناسنامه‌داری را که تک‌تک می‌شناختم و می‌دانستم کی کاشته و کِی کاشته. دیدم چشمه‌ی باستانی خشکید و درخت رعنای گردو میان باغ فرو افتاد. به‌بدبختی سر بلند کردم و شکل‌های عظیم هندسی را در آسمان دیدم که از بخار قهوه ساخته و تکاملی سریع بر آن‌ها کارگر می‌شد. آپارتمان می‌شد، رانه می‌شد، فروش‌گاه و کافه و آرایش‌گاه زنانه می‌شد، عینک‌فروشی و عطرفروشی می‌شد، زنجیر می‌شد و فروش‌گاه زنجیره‌یی می‌شد. دیدم همه با هم در آسمان دایره گرفتند و قهوه‌جوش را بالا کشیدند تا در مرکز دایره نشست، چرخشی کرد، تپ صدا داد و هیچ شد. بعد شکل‌های عظیم هندسی رنگ‌به‌رنگ شدند، چندرنگ شدند، قوت گرفتند، سنگین شدند و فرود آمدند.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com