پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

میسیونر



میسیونر

این داستان سال ۱۳۸۴ نوشته شده است.

سرانجام می‌فهمم گم شده‌ام. به هر طرف نگاه می‌کنم شن‌زار است و صحرا. ذخیره‌ی خوراکی‌ام ته کشیده است و باید کم‌کم نگران شوم. راست و مستقیم به رفتن ادامه می‌دهم. حتماً جایی هست.
نیم‌ساعت می‌گذرد. این‌جور مواقع باید سراب دید اما من سراب نمی‌بینم، درست مثل شتر.
از دور چشم‌ام به خانه‌یی، کومه‌یی، نمی‌دانم‌چه‌یی می‌خورد. پس سرانجام به جایی رسیده‌ام. له‌له‌زنان طرف‌اش می‌روم. بله، یک خانه‌ی دورافتاده‌ی کاه‌گلی گردوخاک‌گرفته‌ی دیگر با بافت روستایی است. پنج‌شش بچه دورادورش می‌لولند. باید وجود هم‌چون خانه‌یی این‌جا عجیب باشد.
مثل این‌که بچه‌ها من را دیده‌اند. یکی‌شان طرف من می‌آید، بقیه هم مثل قاطر دنبال‌اش یورتمه می‌روند.
باید قیافه‌ام خیلی خسته نشان بدهد، بچه که شست‌اش را به دهان گرفته و مزه‌اش را با آب دماغ تامین می‌کند به من خیره شده است. در این فکرم که دستی به موهاش فرو ببرم یا نبرم و در نهایت این‌کار را نمی‌کنم. طرف خانه می‌روم. بچه‌ها پشت سرم سگ‌دو می‌زنند، از من جلو می‌افتند و دم ِدر می‌ایستند. بدون در زدن در را باز می‌کنم و زنی می‌بینم با چهره‌ی خسته، مشغول ِکار ِخانه. باید از خستگی غش کنم...
چشم که باز می‌کنم خودم را در رخت‌خوابی با بوی خوش‌بختی فقیرانه و حیله‌گرانه می‌بینم. زن بالای سرم نشسته و با مهربانی خاص هم‌رده‌هاش به پیشانی‌ام دست می‌کشد و عرق را می‌چیند. حضور چند نفر دیگر را هم حس می‌کنم. به راست نگاه می‌کنم، مردی می‌بینم که چمباتمه زده، چپقی به دست دارد و به چپق قلاج‌های عمیق می‌زند. به‌اش که نگاه می‌کنم لب‌خند می‌زند. نگاه‌ام را به‌تندی می‌دزدم و بعد سرم را به طرف مقابل برمی‌گردانم. بچه‌هایی را که بیرون دیده بودم می‌بینم که مثل بچه‌ی آدمی‌زاد به‌ردیف کنج دیوار نشسته‌اند. زانوهاشان را تا زده‌اند و پاشان زیر بدن‌شان است. چنان مودب نشسته‌اند که حتا خیال پاک کردن یا دست کم خوردن آب دماغ هم به سرشان نمی‌زند.
نگاه‌ام را متوجه زن می‌کنم. در عین خستگی متوجه زیبایی‌اش می‌شوم که اگر این‌ها بچه‌های او باشند این زیبایی و تناسب اندام عجیب جلوه می‌‌کند. مهربانی‌یی که از خود نشان می‌دهد به چهره‌اش حالتی احمقانه داده است و هرچه بیش‌تر به او زل می‌زنم این حالت زیادتر می‌شود.
مرد با پیاله‌یی چای که با قند شیرین شده سر می‌رسد. می‌خواهم تقلایی نشان دهم که زن دست‌ام را فشار می‌دهد و به‌ام می‌فهماند آرام باشم. بعد بالش‌ام را بلند می‌کند و بدن‌ام را کمی عقب می‌کشد تا به حالت نیمه‌نشسته در بیایم و پیاله را از مرد که با بی‌چارگی و دل‌سوزی به من لب‌خند می‌زند می‌گیرد و چای را نم‌نم به خورد من می‌دهد. مرد مرتباً به من لب‌خند می‌زند، با این که دل‌ام می‌خواهد به او بخندم اما ترجیح می‌دهم همین‌طور نگاه‌اش کنم. چای کمی حال‌ام را جا می‌آورد. متناوباً به مرد و زن نگاه می‌کنم. زن واصل می‌شود و به آشپزخانه می‌رود.
مرد به چپق‌اش پک می‌زند و بوی بد توتون سوخته دماغ‌ام را می‌سوزاند. رو می‌کنم به بچه‌ها که هنوز خشک نشسته‌اند و نگاه‌ام می‌کنند.
زیر و بالای اتاق را برانداز می‌کنم اما چیزی دست‌گیرم نمی‌شود. زن یک سینی پر غذا می‌آورد، کنار تخت من می‌نشیند و شروع می‌کند غذا دادن به من. اول با حوصله سوپ جو به‌ام می‌دهد و بعد ِهر قاشق منتظر می‌شود که حالت آمادگی را برای قاشق بعد در چهره‌ام ببیند. بعد ِسوپ نوبت به پلو و خورش قیمه می‌رسد، که باز هم خودش به‌ام می‌دهد و بعد ِهر قاشق به لیوان دوغ اشاره می‌کند. من هم به‌آرامی با تکان مختصری که به سرم می‌دهم تایید می‌کنم. سیر و پر که می‌خورم دست زن را پس می‌زنم.
اصلاً معلوم نیست این خانواده در این اقلیم و آب‌وهوای نامساعد از کجا غذا تهیه می‌کند، البته من زیاد فکرم را درگیر این موضوع نمی‌کنم. لابد قیافه‌ی شکسته‌ی مرد که چندان مسن نیست مساله را روشن می‌کند.
زن بچه‌ها را روانه‌ی اتاقی روبه‌روی اتاق من می‌کند. بچه‌ها همان‌جا به ردیف دراز می‌شوند و زن پتویی بر همه‌شان می‌اندازد، گیرم به آن هم احتیاجی نیست. مرد سرجاش چرت‌اش گرفته و خرخر می‌کند. زن به طرف‌اش می‌رود، به‌تکانی بیدارش می‌کند و به اتاق اشاره می‌کند. مرد به اتاق روبه‌رویی می‌رود و کنار بچه‌ها درازنشده خرخر را از سر می‌گیرد.
زن صندلی لکنته‌یی کنار تخت من سر می‌دهد و بر آن می‌نشیند. دانه‌های عرق را بر پیشانی من می‌بیند. من ذاتاً این‌طور ام و زیاد عرق می‌کنم. زن می‌رود، با تشت و لولهنگ آب بر می‌گردد و من را پاشویه می‌دهد. چشم‌ام آرام‌آرام هم می‌رود و خواب‌ام می‌برد.
آرام ام. هنوز چشم باز نکرده‌ام که تصویر زن در ذهن‌ام تداعی می‌شود. چشم که باز می‌کنم طبق معمول عرق کرده‌ام و زن با همان مهربانی احمقانه دستمال به دست عرق پیشانی و صورت‌ام را می‌گیرد. دست‌ام بی‌اختیار تکان می‌خورد. زن دست‌ام را می‌گیرد، گویی می‌خواهد تب‌ام را چک کند یا ببیند آیا نبض‌ام مرتب است. دست‌اش را فشار می‌دهم. حسی درون‌ام زنده می‌شود. گرچه، انگار از اول آبستن‌اش بوده‌ام. دست‌هام از دست‌های زن بالا می‌رود و او را به طرف من می‌کشد. جوری به‌ام نگاه می‌کند که انگار از ابتدا از این ماجرا خبر داشته. خبری از لب‌خندش نیست اما مهربانی چهره‌اش زنده و مصمم است.
از تخت پا شده‌ام و می‌خواهم از خانه بیرون بروم که مرد با کوله‌پشتی‌ام، که حالا پر ِخوراکی است، طرف‌ام می‌آید. از خانه بیرون می‌آیم، صد قدمی که دور می‌شوم برمی‌گردم و به عقب نگاه می‌کنم: زن بی‌حرکت ایستاده و بچه‌ها با شوق برام دست تکان می‌دهند. زن به خانه برمی‌گردد. رو بر می‌گردانم و به راه‌ام ادامه می‌دهم. در فکر ام که این‌بار چندان بد نبود و به قول گفتنی «بالاخره روزی خواهد رسید». حالا مساله این است که امروز کجا گم بشوم و کاسبی‌ام را کجا بکنم.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com