پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

علف‌گربه



علف‌گربه

گربه رفته بود و بر مه‌تابی طبقه‌ی دوم خانه‌ی همسایه نشسته بود و من خواب بودم. یا خواب دیدم گربه رفته بر مه‌تابی طبقه‌ی دوم خانه‌ی همسایه نشسته است. جا خوش کرده بود. بدکردار به هیچ آوا و اشاره‌یی پایین‌بیا نبود. از دیوار صاف نمی‌توانستم بالارفتن. خانه‌ی ما را کوبیده و بل‌که زمین‌اش را هم کنده بودند. همسایه خواب بود. یا خواب می‌دیدم خواب است. گربه نبود. گل‌دان بود. گل‌دان به مه‌تابی طبقه‌ی دوم خانه‌ی همسایه رفته بود و من خواب بودم. یا کسی برده بودش. لابد همسایه. از دیوار صاف بالارفتن نمی‌توانستم. ایستاده بودم و نگاه‌اش می‌کردم و آسمان رنگ‌به‌رنگ می‌شد. گربه میو نمی‌کرد. یا گل‌دان بود که میو نمی‌کرد. نمای آجری دیوار صاف و و بی‌دستک‌وجاپا بود.
تاحال ندیده‌ام گربه‌یی را که مجنون علف‌گربه می‌شود. انگار تا نبینم نمی‌پذیرم. شنیده‌ام از خود بی‌خود می‌شود و رقصی مستانه می‌کند دور این علف بدریخت و چندش‌ناک که فقط عکس‌اش را دیده‌ام. شنیده‌ام گربه از دور بوی گل را رد می‌گیرد، جست‌وخیزکنان خود را به‌اش می‌رساند، خاطرات عشقی‌اش را تازه می‌کند و سرشوق می‌آید. بی‌قرار می‌شود و روزهای خوش جوانی را به‌یاد می‌آورد.
لابد همسایه گل‌دان را بر نرده‌ی مه‌تابی گذاشته بود. شب‌ها که بی‌خواب می‌شود یا افسرده یا ترس تشنج به جان‌اش می‌افتد سنبل‌الطیب دم می‌کند، پا بر پا می‌اندازد، خورده‌خورده هورت می‌کشد و جرعه‌جرعه فرو می‌دهد. لابد گل‌دان سنبل‌الطیب را در مه‌تابی گذاشته که هوای تازه بخورد، عطر درکند و زیبایی‌اش را با چشم‌ها بنوشند.
هنوز خانه را نرمبانده بودند و صبح‌ها که بیرون می‌رفتم گل‌دان را پیشت می‌کردم اما تکان نمی‌خورد. سرش با حرکت من می‌چرخید و می‌پایید اما تکان نمی‌خورد. بر نرده نشسته بود و آفتاب می‌گرفت. گربه میو نمی‌کرد. سنبل‌الطیب در گل‌دان ریشه دوانده بود بی‌خبر از عاقبت ریشه‌دواندن سنبل‌الطیب، که ریشه‌اش درمان هزار درد است و گل‌اش بوی هوس گربه می‌دهد.
غروب بود وقتی به خانه برگشتم و دیدم خانه را رمبانده‌اند، زمین را کنده‌اند، مشتی کارگر در گود حفاری خم‌وراست می‌شوند و تن به کاری یک‌نواخت سپرده‌اند. دور خانه ورقه‌های فلزی زرد و آبی ریخته بودند و جابه‌جا لکه‌های قیر به همه‌چیز مالیده بود. بند کوله‌ام را شل کردم. دو قدم برگشتم و گربه‌ی همسایه را نگاه کردم که بی‌صدا نشسته بود و به صداها سر می‌چرخاند. پنجره‌ی مشبک همسایه پرده داشت و همسایه نبود. از صبح کوله را به دوش کشیده بودم. خسته‌ام کرده بود. درش آوردم. نمی‌دانستم چه‌کارش کنم. خانه خراب شده بود و اتاق‌ام دیگر وجود نداشت. دور سرم چرخاندم‌اش که رو به مه‌تابی خانه‌ همسایه پرت‌اش کنم و گل‌دان را پایین بیاندازم اما دل‌ام به حال جفت‌اش سوخت و بالای ورق‌های فلزی زرد و آبی پرت‌اش کردم در گودالی که از خانه مانده بود و کارگری را ناکار کردم. چند لحظه بعد سکوت کامل شد. کوله را بالا انداختند. پیش پام فرود آمد. دریده تمام زیپ‌هاش باز بود و چیزی درون‌اش نمانده بود. با نوک پا به جو انداختم‌اش که خط نازکی آب ِگند و سبز را تا سر کوچه می‌برد و به جویی دیگر می‌ریخت. نگاه‌ام به گربه بود که صدای ناجور و بی‌قاعده‌ی ورق‌های فلزی زرد و آبی بلند شد. دیدم کارگری طرف‌ام می‌آید. افغان بود اما شلوار کردی پاش بود و می‌گفت اهل اروپا است. نگاه‌اش نکردم. چشم‌ام به مه‌تابی و گل‌دان سنبل‌الطیب بود. کارگر افغان خط نگاه‌ام را گرفت و گفت: «مال شما است مهندس؟» ترسیدم برای خودش بردارد و گفتم: «بله. نمی‌دانم چه‌طور آن‌جا رفته.» نمی‌دانم از کجا فهمیده بود مهندس ام، شاید از خرت‌وپرت‌های کوله. نگاه معنی‌داری به‌ام کرد، بعد راست دیوار را گرفت که بالا برود. گفتم: «کجا؟ چرا از دیوار مردم بالا می‌روی؟» گفت: «اشکال نمی‌کند مهندس. ما را می‌شناسند. مدتی است این‌جا سرگرم کار ایم. نگران نباشید.» بالا رفت تا دست‌اش به نرده‌ی مه‌تابی طبقه‌ی دوم رسید، چنگ انداخت، بالا کشید، بر لبه‌ی مه‌تابی ایستاد و دستی برای کارگری تکان داد که در گود ِبه‌جامانده از خانه بود و من نمی‌دیدم. گفتم: «پسرجان بیا پایین. چرا بی‌حساب‌وکتاب تو خانه‌ی مردم می‌روی؟» نگاه‌اش به کارگری بود که من نمی‌دیدم. رو به گودی به‌جامانده از خانه فریاد کشید: «تیر کن!»
منتظر بودم کسی از دیوار بالا بکشد یا دوان‌دوان به‌فرار از عرض خیابان رد شود، اما یک، دو، سه، چهار و پنج توپ زرد از گودی خانه بیرون افتاد و کارگر همه را ماهرانه در دستان‌اش جا داد. تردستی‌اش گرفته بود. شروع کرد چرخاندن و رقصاندن توپ‌ها و شامورتی‌بازی. نگران بودم. هر آن مرد همسایه ممکن بود بیاید. سر پایین انداختم و زمین را جستم. سنگ‌ریزه‌یی برداشتم و به گربه انداختم که حالا محو تماشای تردستی کارگر شده و انگار هوس رقصی مستانه کرده بود. سنگ‌ریزه به گربه‌ی سفید خورد اما هیچ نفهمید. انگار بوی تن عرق‌کرده‌ی کارگر را عوض عطر سنبل‌الطیب گرفته بود. بی‌توجه و چشم‌ریزکنان نگاهی پرمهر به چشم‌های رگ‌دار و سرخ کارگر انداخت، به‌جنبش افتاد، سر کج کرد و با حس تمام میویی عاشقانه کرد آن‌چنان ناساز و بدصدا که مرد کارگر، که حالا بر لبه‌ی نرده شامورتی‌بازی می‌کرد و به‌رخ می‌کشید، سرید، توپ‌ها از دست‌اش افتاد، خودش هم پشت‌بند توپ‌ها فرو افتاد. افتادنا پای راست‌اش به گل‌دان سنبل‌الطیب گرفت و آن را هم پشت سر خود پایین انداخت.

احساس رویش می‌کردم. پیش رفتم و نگاه کردم. مرد کارگر درون جدول افتاده بود و سرش در کوله‌ی خالی و لجن‌مال من فرو رفته بود. گل‌دان سنبل‌الطیب بر سرش افتاده و شکسته بود. عطر سنبل‌الطیب برآمد. اما نه: این عطر سنبل‌الطیب نبود، بوی لجن زیروروشده‌ی کف ِجدول بود. خانه را دیدم. راه افتادم که وارد خانه شوم اما یک پاره‌ورق فلزی زردوآبی بر من راه بسته بود. برداشتم‌اش. سبک بود. بر جدول انداختم‌اش که بپوشاندش و عطر لجن آرام بگیرد، میویی کردم و بی‌صدا و چراغ‌به‌دست وارد گودی بی‌پایان خانه‌ی تاریک شدم.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com