پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

دیوار



دیوار

نگاهی به دیوار انداختم. معلوم نبود کی آن را این‌جا بر پل ساخته است، آن هم جوری که بزرگ‌راه کاملاً مسدود می‌شد. پیاده شدم و خوب دیوار را وارسی کردم. معلوم بود کم‌کم ساخته شده، آجرهای زیرین از اعصار کهن بود، مثل آجرهای اهرام مصر. هرچند من ناگهان وجودش را احساس می‌کردم و بقیه هم همین‌طور، اما کسی تعجب نکرده بود. نگاهی به بالای دیوار انداختم. سر به فلک کشیده بود. برگشتم اتوموبیل عهد بوقی‌ام را سوار شوم راننده‌ها را دیدم که از سر صبر نشسته بودند. بعضی هم سیگاری گیرانده بودند و پک به پک دود می‌کردند. به‌انگشت بر فرمان ضرب گرفتم: همیشه همین‌طور است، نه راه پیش برای آدم می‌ماند نه راه پس. چاره‌یی نبود. دنده‌عقب گرفتم و آن‌قدر عقب رفتم که صدای تماس سپر اتوموبیل‌ام را با اتوموبیل پشتی شنیدم. بعد با تمام سرعت تو شکم دیوار رفتم. اتوموبیل لکنته‌ام که به فوتی بند بود درجا ترکید و پاره‌های اتوموبیل و دیوار ِفروریخته و تکه‌های بدن شعله‌ور من به درون آب سرازیر شد. می‌سوختم و می‌مردم و می‌دیدم راه باز شده است و اتوموبیل‌ها بوق می‌زنند و عجله‌ی رفتن دارند. راننده‌ها سیگارهاشان را از پنجره‌ها بیرون پرت می‌کردند، به‌کلی صبرشان را از دست داده بودند.
این‌ها چه مردمانی هستند که پشت دیوار کهن آماده‌ی خراب‌شدن با صبر و حوصله می‌ایستند و صدایی ازشان در نمی‌آید اما بر جاده‌ی باز و بدون مانع شتاب‌ناک بوق می‌زنند و سر و صدا می‌کنند؟

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com