پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

آقای کارول

برونو شولتس



آقای کارول

برونو شولتس (۱۸۹۲-۱۹۴۲) نویسنده‌، نقاش و منتقد لهستانی را از جمله مهم‌ترین نویسندگان و نثرنویسان لهستان در قرن بیستم می‌شمرند. بخش زیادی از آثارش طی ماجراهای جنگ جهانی دوم از بین رفت و گم شد و دو کتاب مشهوری که از او به جا مانده یکی مجموعه‌داستان «دارچین‌فروشی‌ها» و دیگری رمان «آسایشگاه ساعت شنی» است. او خودش کتاب‌هایش را تصویرسازی می‌کرد، ویراستار و مشاور ترجمه‌ی بعضی آثار کافکا به لهستانی بود و در زمان حیاتش جایزه‌ی آکادمی ادبیات لهستان (۱۹۳۸) را به او دادند.

عموی من کارول، که جدا از همسرش زندگی می‌کرد، تنگ غروب روز شنبه به طرف تفرجگاه سیاحان به راه افتاد که به اندازه‌ی یک ساعت پیاده‌روی از شهر فاصله داشت، می‌خواست همسر و فرزندانش را ببیند که تابستان را آن‌جا سپری می‌کردند.
از وقتی همسرش رفته بود، نه خانه رفت‌وروب شده بود و نه رخت‌خواب مرتب. کارول دیروقت شب خردوخمیر از خوش‌گذرانی‌های شبانه‌ای به خانه برگشت که زیر فشار روزهای پوچ و گرم به دام‌شان افتاده بود. ملافه‌های چروکیده، خنک و آشفته را پناهگاهی دلپذیر یافت، جزیره‌ای ایمن که او همچون کشتی‌شکسته‌ای که روزها و شب‌های متوالی گرفتار دریای توفانی بوده باشد، با آخرین ذره‌های قوای جسمانی‌اش بر آن فرو افتاد.
کورمال‌کورمال‌کنان در تاریکی، در خنکای پشته‌ی رخت‌خواب و بالش‌های پَر فرو رفت و بی‌درنگ خوابش برد. دمر خوابید و چنان سرش را در نرمی بالش‌ها فرو کرد که گفتی می‌خواهد درون‌شان گودالی حفر کند و ذره‌ذره‌ی آن کوهستان بالش و پر را، که شبانه قد می‌افراشت، کندوکاو کند. در خواب، مثل شناگری که خلاف جریان شنا کند، با رخت‌خواب دست‌وپنجه نرم می‌کرد، آن را با بدنش ورز می‌داد و قالبش می‌گرفت چنان که یک تغار بزرگ خمیر باشد، تا عاقبت سپیده‌ی صبح، نفس‌نفس‌زنان و سراپا پوشیده از عرق، بر ساحل آن پشته‌ی رخت‌خواب افتاد که با همه‌ی تقلاهای شبانه‌اش از عهده‌ی درنوردیدنش برنمی‌آمد. نیمی از وجودش از اعماق بی‌خبریِ ناخودآگاه بیرون آمد. هنوز بر آستانه‌ی شب سرگردان بود، نفس کشیدن برایش سخت شد، رخت‌خواب او را در بر گرفت، آماس کرد و ملتهب شد تا باز او را در کوهی از خمیرواره‌ای سنگین و سفیدگون محصور کند.
همین‌طور تا دیروقت صبح خوابید. بالش‌ها به دشتی وسیع و مسطح بدل شد و او که در آن حال خوابش آرام‌تر شده بود، در خواب به پرسه زدن در این دشت افتاد. آهسته‌آهسته بر این راه‌های سفیدرنگ به خود آمد، آفتاب را دریافت و به دنیای واقعی برگشت. سپس عاقبت، همچون مسافری که در قطار خوابش برده باشد و قطار در ایستگاهی بایستد، چشمانش را باز کرد.
تاریک‌روشنی گرفته و خفقان‌آور اتاق را از پس‌ماندهای روزها انزوا و خاموشی پر کرد. دسته‌های صبحگاهی مگس در پنجره همهمه می‌کردند و فقط پرده‌ها اندکی روشنایی گرفته بود. کارول از اعماق وجودش خمیازه کشید، از اعماق تک‌تک روزنه‌های جسمش؛ آن‌چه از روز قبل از جسمش باقی مانده بود. خمیازه چنان او را لرزاند که گفتی همه‌ی جسمش از دهانش بیرون خواهد افتاد و با این خمیازه خودش را از سنگینی باری رهانید که بقایای هضم‌نشده‌ی روز قبل بود.
حال که آسوده‌تر شده بود، دست‌به‌کار یادداشت برداشتن از صورت مخارجش شد، محاسباتی کرد، حاصل‌جمع مخارج را به دست آورد و بعد به فکر فرو رفت. مدتی طولانی بی‌حرکت لمید. چشمان شیشه‌ای‌اش که به رنگ آب بود، ورم‌کرده و نمناک می‌نمود. چشمانش در تاریک‌روشن پراکنده‌ی اتاق که از پرتوهای روزانه و داغ آفتابِ پشت پرده‌ها روشنی بیشتری می‌گرفت، همچون آیینه‌هایی کوچک و مثل قطره‌های آب، سراسر اتاق را با رکود فرش‌ها و صندلی‌های خالی‌اش محصور در خود می‌نمایاند و هر چیزی که درخششی داشت، آفتاب سفیدرنگ که از درزهای پنجره تو می‌آمد و قاب طلایی پرده‌ها را بازمی‌تاباند.
در همین حین، صداهای روزانه از پشت کرکره‌های پنجره با وزوز مگس‌های برانگیخته از تابش خورشید مطنطن‌تر می‌شد و شدت بیشتری می‌گرفت. پنجره گنجایش این شعله‌ی سفیدرنگ را نداشت و پرده‌ها از نوسان‌های نور بی‌رمق می‌شدند.
عاقبت کارول خودش را از رخت‌خواب بیرون کشید و مدتی من‌من‌کنان بر لبه‌ی تخت‌خواب نشست. سی‌سالگی را پشت سر گذاشته بود و بدنش کم‌کم فربه می‌شد. دستگاه جسمش با ساخت چربی متورم می‌شد و از افراطش در خوش‌گذرانی آزار می‌دید، اما هنوز سرشار از قوای مردانه بود و چنان می‌نمود که در آن سکوت آهسته‌آهسته سرنوشت آینده‌اش را می‌سازد.
کارول در آن منگی گیاه‌گونه و عاری از فکر نشسته بود، یکسره تسلیم گردش و تنفس و تپش عمیق عصاره‌های طبیعی جسمش شده بود و در همان حین، آینده‌ای مجهول بی‌مقدمه درون جسم عرق‌ریزانش شکل می‌گرفت، جسمش در روند رشدی مخوف می‌افتاد و در راهی ناشناخته به پیش می‌رفت. ترسی نداشت، چون پیشاپیش خودش را با آن موجود ناشناس و عظیم که در شرف ظهور بود یکی می‌پنداشت. بی‌آن‌که اعتراضی داشته باشد، در اتحادی غریب، کرخت از وحشتی که او آن را پذیرفته بود، با آن موجود رشد می‌کرد و خویشتنِ آینده‌اش را در میانه‌ی آن‌همه وفور و عظمت، آن غده‌های متورم اعجاب‌انگیز که در برابر نگاه درونگرایش به نهایت رشد می‌رسید، بازمی‌شناخت. این‌ها همه گذشت و سپس با یکی از چشمانش نیم‌نگاهی به بیرون انداخت، چنان که گفتی رو به بُعدی دیگر دارد.
بعد، از آن تعمقات بی‌فایده بیرون آمد، هوشیار شد و به واقعیت زمان حال برگشت. پاهایش را بر فرش نگریست که مثل پای زنان گوشتالو و ظریف بود و با طمأنینه دکمه‌های طلا را از سرآستین‌های پیراهنش باز کرد. سپس به آشپزخانه رفت و در سایه‌روشن گوشه‌ی آشپزخانه سطلی آب یافت؛ آیینه‌ای مدور، خاموش و هوشیار در انتظار او بود: تنها موجود آن ساختمان خالی که زنده بود و قوه‌ی فهم داشت. آب را در تشت ریخت و رطوبت کهنه، خوش‌آیند و باطراوت آن را بر پوستش چشید.
با دقت و توجه لباس پوشید، بی‌آن‌که شتاب کند، و در فاصله‌ی به تن کردن هر دو تکه‌ی لباس مکث‌های طولانی می‌کرد.
اتاق‌ها، خالی و متروک، با او سر ناسازگاری داشتند، اثاث خانه و دیوارها به سکوتی عیب‌جویانه نظاره‌اش می‌کردند.
وارد آن سکوت شد و خودش را همچون کسی دید که دزدانه وارد قلمروی در زیر آب شده، جایی که زمان مفهومی دیگرگونه باشد.
کشوهای خانه‌ی خودش را می‌گشود و خودش را همچون دزدان گناه‌کار می‌پنداشت، چنان که نمی‌توانست جلو خودش را بگیرد و و بر پنجه‌های پایش راه نرود، می‌ترسید قدم‌هایش طنینی پرسروصدا و مفرط بگیرد و هر لحظه ممکن باشد این طنین با کمترین تحریک به انفجاری مهیب بدل شود.
و عاقبت، پس از دزدانه کشوها و گنجه‌ها را وارسی کردن، تک‌تک چیزهایی را که لازم داشت یافته بود، لباس پوشیدنش لابه‌لای اثاثیه‌ای که در سکوت شکنجه‌اش می‌دادند به پایان رسیده بود و سرانجام آماده بود. کلاهش را به دست گرفت و سرپا شد، گفتی شرمگین است که چرا حتا در لحظه‌ی آخر نیز نتوانسته کلمه‌ای بیابد که آن سکوت پرعناد را پس بزند. آرام‌آرام، سربه‌زیر و مطیعانه به طرف در به راه افتاد و کسی دیگر، کسی که همیشه به او پشت می‌کرد، به همان سرعت در جهت مخالف به درون اعماق آیینه و لابه‌لای ردیفی از اتاق‌های خالی رفت که وجود خارجی نداشت.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com