پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

قرارداد



قرارداد

پس از سال‌ها منتظر نوبتم ماندن، ساعت‌ها نشستن در اتاق انتظار که به ازدحام امثال من جای سوزن انداختن ندارد، خدا می‌داند چندبار نگریستن به پنکه‌ی سقفی که می‌چرخد و مسیر باد را مشخص می‌کند، بارها حرف‌هایم را در ذهن مرور کردن، خودم را آماده کردن و سوابقم را وارسی کردن تا چیزی از یاد نبرده باشم، منشی‌اش اسمم را خوانده گفته بروم تو. همین الان. همین لحظه، که قرن بیست و یکم است، که همه‌چیز بس امروزی است و دوران عقب‌ماندگی‌ها گذشته می‌نماید، که ما همه‌گونه خرافات را پشت سر گذاشته‌ایم و منطق بر همه‌ی کردارمان حاکم شده است، که دانسته‌ایم احساساتی‌گری راه به جایی نمی‌برد، که یاد گرفته‌ایم بهترین کار آن است که گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم، که کلاه خودمان را بپاییم تا باد نبردش، که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است، که با کدخدا بسازیم و ده را بچاپیم، که به اشتهای مردم نمی‌شود نان خورد، که یاد داده‌ایم هیچ‌کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد، که انسان حیوان ناطق است، انسان جایزالخطاست، عقل ناقص است، زیبایی مهم‌ترین صفت است، شهرت یگانه معیار تفکر است، همرنگی آرامش‌دهنده است، خندیدن بهترین کار است، طنز غایت هنر است، اسطوره‌ی امروز بازیگر است، مهمان‌نوازی عقب‌ماندگی است، همنوع‌دوستی ماهیت زیبایی‌شناختی دارد، به فکر خودت باش، به فکر خودت باش، به فکر خودت باش...
بلند می‌شوم [«به فکر خودت باش»]، دو ضربه‌ی آهسته به در می‌زنم و تو می‌روم. پشت میز نشسته بی‌آن‌که سر بلند کند به کاغذهایی پیش رویش می‌نگرد. خودکار بیکی را که به دست دارد بر تاسی کله‌اش می‌کشد، لابد تا بخاراندش. جلو می‌روم و روبه‌رویش می‌ایستم. سر بلند می‌کند، سلام می‌کنم، سر تکان می‌دهد، به صندلی این طرف میز اشاره می‌کند و می‌گوید:
«بنشین!»
می‌نشینم، نگاهش می‌کنم، منتظر می‌مانم.
می‌گوید: «تو، چنان که در یافته‌ام، در صددی که به کار سینما درآیی.»
سینما خوب است، ادبیات نیز، موسیقی هم اگر شنونده داشته باشد خوب است. انتخاب بر چه اساسی است؟ عجیب است که این سؤال تاکنون برایم پیش نیامده است، چه می‌دانم، سینما بهتر است، این را همه می‌دانند. انتخاب اهمیتی ندارد. می‌گویم: «آره. می‌خوام کارگردان شم.»
نگاهم می‌کند و می‌گوید: «پیش از این چه کرده‌ای؟ سوابقت چیست؟»
شتاب‌زده طرف میزش خم می‌شوم و رزومه‌ی شبکه‌های اجتماعی‌ام را بر میزش می‌گذارم. نگاهی بس بی‌علاقه به رزومه‌ام می‌اندازد اما سراغش نمی‌رود و بی‌آن‌که سر بلند کند کنارش می‌زند و می‌گوید: «این‌ها که عملگی است، عادات‌العوام است، برداشته‌اید تا این‌جا آورده‌ایدشان که چه. مرا همگان به‌رایگان چنین خدمت‌هایی کنند و جخ این‌سان خوش‌خدمتی‌ها به خودِ ایشان واسپرده‌ام، بی قرارداد و نظارت و جیره‌ومواجب و تشویق و ترفیع. به همین خرده‌کاری‌ها راضی‌اند و مسرور. پرسیدمت چه کرده‌ای، امید داشتم نیتم دریافته باشی. حرف از گروه سرود و نمایش دبستان‌ودبیرستان نیز مزن که آن نیز در این عصر به کار نیاید.»
می‌گویم: «تازه‌کارم، قربان. امیدوارم با کمک شما بتونم یه خدمتی بکنم. روحم جوونه و به کارتون می‌آم.»
خندان، گویی به کنایه یا حتا تحقیر، می‌گوید: «آری، ناگفته پیداست. که اگر این ندانستمی تو را به حضور نپذیرفتمی. شمایان امروز فراوانید و کار من بس سهل‌تر افتاده است و نیز سخت‌تر که ناگزیر به برگزیدنم. کارت را به فیلمی کوتاه خواهی آغازید، مستند هم باشد، باشد. فعلاً چنین خرده‌تصمیمی با توست و البته مطابق آن‌چه در قراردادت خواهی یافت. تدارک بخواهم دیدن تا در جشنواره‌هایی به پرده درآید و جوایزی نصیبت گردد و مطبوعاتچیانم بستایند فیلمت را. فیلمنامه‌نویس و تهیه‌کننده و الباقی را نیز من خود خواهم گماشت. تو در فکرشان مرو. اگر تو را به‌راستی روحی جوان و مفید است، سه سال نگشته نخستین فیلم بلندت را به جشنواره‌های بین‌المللی خواهم فرستاد. خواهی دید. اما، اول سخن، قرارداد.»
دو برگ کاغذ از کشو میزش درمی‌آورد، به من می‌دهدشان و می‌گوید: «نیک بخوانش.»
می‌گویم: «خوندن نمی‌خواد دیگه. شما بگین بنده می‌پذیرم.»
می‌گوید: «بخوان و وقت مرا بیش از این هدر مکن. قراردادت با من لغوشدنی نخواهد بود و آن‌چه به من دهی تا ابد از آن من است.»
می‌خواهم بگویم مهم نیست، فکر موفقیت، محبوبیت، ثروتمندی، حضور در جشنواره‌ها و هزار جنبه‌ی دلنواز دیگر آینده همه‌ی تنم را به مورمور می‌اندازد، اما بهتر می‌بینم چیزی نگویم. کاغذ ها را برمی‌دارم و سرسری می‌خوانم‌شان بی‌آن‌که کلامی دستگیرم شود.
می‌گوید: «خواندی؟ پذیرای شروط قراردادی؟» لبخندی کنایی به لب دارد، گویی می‌داند قرارداد را به‌دقت نخوانده‌ام اما چیزی نمی‌گوید.
امضا می‌کنم و بعد می‌گویم: «بله، بله.»
کاغذها را می‌گیرد، امضاشان می‌کند و یک نسخه‌اش را به من می‌دهد. حس می‌کنم آتشی درونم شعله می‌کشد. حس می‌کنم همه‌ی تردیدها و ترس‌هایم از روحم رخت بربسته است. شادی عمیقی درونم می‌یابم که تاکنون آن را نمی‌شناخته‌ام. خودم را ورای انسان معمولی و دون می‌یابم که پی یک لقمه نان به آب و آتش می‌زند و چه بسا که نمی‌یابدش. هنرمند خواهم شد، اندیشه‌مند، چهره‌ی فرهنگی. فیلم‌ساز خواهم شد، مشهور، محبوب، مقبول، متمول و سرخوش. با همه دوست خواهم بود، همه مرا دوست خواهند داشت، همه مگر انگشت‌شماری که کسی به چیزی نمی‌گیردشان، نمی‌بیندشان. بلند می‌شوم، دست دراز می‌کنم تا دست بدهم، ناگهان صدایی از درونم می‌گوید او دست نمی‌دهد، فقط قرارداد امضا می‌کند، بیش از این مزاحم نشو و برو. بدرود می‌گویم و راهی می‌شوم. پای در برمی‌گردم و سری برایش خم می‌کنم. نگاهم نمی‌کند. گفتی دیگر اصلاً مرا نمی‌بیند، چنان که از وجود ساقط شده باشم، ناموجود شده باشم. نگاهم از زیر میز به پاهایش می‌افتد که بر هم‌شان انداخته پای بالایی را می‌جنباند، گویا نوری سرخ‌فام به پایش می‌تابد یا آن‌که آتش گرفته باشد؛ سم پای بالایی‌اش به‌شرار می‌درخشد.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com