پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

ابوالهول بی‌رمزوراز

اسکار وایلد



ابوالهول بی‌رمزوراز

این داستان را سال‌ها پیش ترجمه کردم. لحن ِهمه‌چیزدان و قدری ازخودراضی راوی، که طبیعتاً با کمک نویسنده و تقلبی نه‌چندان مردانه دست داده است، قدری اعصاب را به بازی می‌گیرد و تا حدی داستان‌های کوتاه مهدی سهیلی و ایرج پزشکزاد را به یاد می‌آورد، اما خوش‌بختانه شباهت همین‌جا ختم می‌شود و داستان به‌لحاظ موضوع جالب‌توجه است. ضمناً، غربیان مجسمه‌ی ابوالهول را نماد رمز و راز می‌دانند.

بعدظهر بود. در حیاط کافه دو لا په نشسته بودم و زشتی‌ها و زیبایی‌های زندگی پاریسی را نظاره می‌کردم. ورموت می‌خوردم و از پهنه‌ی غریب فخر و فقر که برابرم می‌گذشت در شگفت بودم که کسی نام‌ام را صدا کرد. برگشتم و لرد مرکیزن را دیدم. از دوران دانش‌کده به بعد یک‌دیگر را ندیده بودیم. ده سال از زمان دانش‌کده می‌گذشت و بسیار خوش‌حال شدم که دوباره او را می‌دیدم. به گرمی دست یک‌دیگر را فشردیم. در آکسفرد دوستان خوبی بودیم. بی‌اندازه به او علاقه‌مند بودم. بسیار خوش‌قیافه، جسور و شرافت‌مند بود. در جمع دوستان همیشه می‌گفتیم که اگر این‌قدر به راست‌گویی عادت نداشت از همه سرتر می‌شد، هرچند درواقع همین رک‌گویی‌اش موجب می‌شد بیش از پیش تحسین‌اش کنیم. متوجه شدم خیلی تغییر کرده است. مضطرب و آشفته می‌نمود و انگار به دلیلی گرفتار دودلی بود. می‌دانستم که لابد علت شکاکیت مدرن نیست چون مرکیزن یکی از کله‌شق‌ترین محافظه‌کاران سلطنت‌طلب بود که من می‌شناختم و همان‌قدر در اعتقاد به مجلس اعیان راسخ بود که در ایمان به اسفار پنج‌گانه‌ی عهد عتیق. از این رو فهمیدم پای زنی در میان است و از او پرسیدم مگر ازدواج کرده است.
پاسخ داد: «من زنان را خوب درک نمی‌کنم.»
گفتم: «جرالد عزیز! زنان را باید دوست داشت نه درک کرد.»
گفت: «وقتی نتوانم اعتماد کنم دوست‌داشتن منتفی است.»
به فریاد کنج‌کاوی گفتم: «جرالد! مطمئن‌ام رازی در زندگی‌ات داری. بگو ببینم ماجرا چی است.»
پاسخ داد: «بلند شو گشتی بزنیم. این‌جا خیلی شلوغ است... نه، کالسکه‌ی زرد نه! هر رنگی غیر ِزرد! آن‌یکی را ببین، گمان‌ام آن کالسکه‌ی سبز سیر خوب باشد.» لختی بعد سوار بر کالسکه در امتداد بولوار به‌سوی مادلن می‌رفتیم.
گفتم: «کجا برویم؟»
پاسخ داد: «هرجا تو بخواهی! برویم به رستورانی که در بوآ سراغ دارم، چیزی بخوریم و تو از خودت بگو.»
گفتم: «اول تو باید حرف بزنی، رازت را به من بگویی.»
از جیب‌اش کیفی از چرم مراکشی با سگک نقره بیرون آورد و به من داد. کیف را باز کردم و در آن عکس زنی بود: زنی بلندقد و باریک‌اندام که چشمان معمایی درشت و موهای بازش جلوه‌یی زیبا به چهره‌اش می‌داد و جامه‌ی خز گران‌قیمت پوشیده بود.
گفت: «نظرت درباره‌ی این قیافه چی است؟ به‌نظر تو زنی بی‌شیله‌وپیله است؟»
بادقت به عکس نگریستم. به‌نظرم چهره‌ی کسی بود که رازی نگفته دارد، ولی نمی‌شد فهمید این راز خیر است یا شر. زیبایی‌اش از اسرار ِبسیار شکل می‌گرفت، در لحظه‌ی اول به‌سادگی نمایان نمی‌شد و بر روان بیننده اثر می‌گذاشت. لب‌خند خفیفی که لبان‌اش را به بازی گرفته بود بسیار زیرکانه‌تر از آن بود که بتوان آن را لب‌خند بشاشت دید.
بی‌صبرانه فریاد زد: «زود باش، نظرت را بگو!»
پاسخ دادم: «ژوکوندی سیاه‌پوش است. کی هست این زن؟»
گفت: «می‌گویم، بعد ِغذا.» و بحث را به موضوعات دیگر کشاند.
وقتی پیش‌خدمت قهوه و سیگار آورد قول‌اش را یادش آوردم. از صندلی‌اش بلند شد، دوسه قدم این‌طرف و آن‌طرف رفت، باز بر صندلی ولو شد و این داستان را تعریف کرد:
«یک روز غروب حوالی ساعت پنج بعدظهر در خیابان باند قدم می‌زدم. کالسکه‌ها غلغله می‌کردند و راه‌بندان شده بود. درشکه‌ی زرد کوچکی کنار پیاده‌رو ایستاده بود که نمی‌دانم به چه دلیل توجه‌ام را به خود جلب کرد. وقتی کنار درشکه عبور می‌کردم صورتی که در عکس دیدی از درون درشکه به بیرون نگاه می‌کرد. فوراً مجذوب‌اش شدم. شب گذشت و روز بعد هم سپری شد و من جز به آن چهره نمی‌اندیشیدم. آن محله‌ی پرازدحام را وجب به وجب زیر پا گذاشتم، همه‌ی کالسکه‌ها را زیر نظر گرفتم و به انتظار آن درشکه‌ی زرد ماندم اما نتوانستم زیبای ناشناس‌ام را بازیابم و کار به آن‌جا کشید که کم‌کم باورم شد او را در خواب دیده‌ام. حدوداً یک هفته بعد به مهمانی شام مادام دو راستای دعوت شدم. قرار شام سر ساعت هشت بود، ولی هشت و نیم شده بود و ما هنوز در اتاق پذیرایی در انتظار بودیم. سرانجام در باز شد و خدمت‌کار ورود بانو ال‌روی را اعلام کرد. این بانو ال‌روی همان زنی بود که من می‌جستم. خرامان وارد شد. چهره‌اش پشت توری خاکستری هم‌چون ماه‌تاب می‌درخشید. از من خواستند او را تا میز شام همراهی کنم، از خوش‌حالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. پس از این که پشت میز نشستیم معصومانه سر صحبت را باز کردم و گفتم: «بانو ال‌روی، گمان کنم چندی پیش در خیابان باند شما را زیارت کرده‌ام.» رنگ از چهره‌اش پرید و نجواکنان به من گفت: «خواهش می‌کنم آهسته‌تر صحبت کنید. ممکن است کسی صداتان را بشنود.» از این شروع بد خودم مغموم شدم و بی‌محابا موضوع نمایش‌نامه‌های فرانسوی را پیش کشیدم. به‌ندرت و با همان صدای نجواگونه‌ی خوش‌آوا چیزی می‌گفت، گویی می‌ترسید کسی صدای او را بشنود. دچار عشقی آتشین و کودکانه شده بودم و هاله‌ی رمز و راز او کنج‌کاوی‌ام را به‌شدت تحریک می‌کرد. وقتی دقیقاً بعد ِصرف شام بلند شد که برود، از او اجازه‌ی دیدار دوباره خواستم. قدری تامل کرد، طوری به اطراف نگاه کرد که گویی کسی ما را می‌پاید و بعد گفت: «باشد، فردا یک‌ربع مانده به ساعت پنج.» از مادام دو راستای خواهش کردم که از او بگوید، ولی تنها چیزی که از حرف‌های او دست‌گیرم شد این بود که زنی بیوه است و خانه‌ی زیبایی در پارک لِین دارد و بعد برای این که دانسته‌های خود را به رخ بکشد شروع کرد پرگویی درباره‌ی زنان بیوه و این‌که شرط دوام ازدواج این است که دو طرف برازنده‌ی یک‌دیگر باشند. از مهمانی بیرون آمدم و به خانه رفتم.
روز بعد درست سر وقت به پارک لین رفتم، ولی خدمت‌کار خانه گفت بانو ال‌روی کمی قبل از خانه بیرون رفته‌اند. گیج و محزون به باشگاه رفتم و پس از تفکر و تامل فراوان نامه‌یی به او نوشتم و از او خواستم که فرصتی به من بدهد که مجدداً نزد او بروم. چندین روز گذشت و پاسخی به نامه‌ام نداد تا عاقبت یادداشت کوچکی به این شرح به دست‌ام رسید که او روز یک‌شنبه راس ساعت چهار در خانه خواهد بود و در پایان این خواسته‌ی عجیب و غیرعادی ضمیمه شده بود: «لطفاً دیگر نامه‌هاتان را به این نشانی نفرستید، علت را حضوری براتان توضیح خواهم داد.» روز یک‌شنبه با جذابیت و فریبایی تمام از من پذیرایی کرد و وقت رفتن خواهش کرد اگر لازم شد بار دیگر نامه‌ای به او بنویسم، آن را به نشانی «خانم ناکس، مدیریت کتاب‌خانه‌ی ویته‌کر، خیابان گرین» ارسال کنم. گفت: «به دلایلی امکان‌پذیر نیست نامه‌ها به نشانی خانه‌ی خودم فرستاده شود.»
تا پایان فصل بسیار او را دیدم و با او آشنا شدم، ولی هاله‌ی رمزآلود هیچ‌گاه رهاش نمی‌کرد. گاه فکر می‌کردم لابد مردی او را تسخیر کرده است، اما آن‌قدر دور از دسترس بود که نمی‌توانستم چنین چیزی را بپذیرم. مثل اشیای بلور موزه‌ها عجیب بود، بلورهایی که لحظه‌یی شفاف است و لحظه‌ی بعد مات می‌شود، بنابراین استنتاج شخصیت او برای من بسیار سخت بود. سرانجام عزم‌ام را جزم کردم که از او تقاضای ازدواج کنم. جان‌ام از این‌همه پنهان‌کاری که او بر ملاقات‌ها و معدود نامه‌هایی که می‌دادم تحمیل می‌کرد به لب رسیده بود. نامه‌یی به نشانی کتاب‌خانه نوشتم و از او به قرار ساعت شش روز دوشنبه تقاضای دیدار کردم. پاسخ مثبت بود و من از خوشی در آسمان‌ها بودم. با وجود آن رمز و راز، و اکنون فهمیده‌ام در نتیجه‌ی آن، واله و شیدای او شده بودم... نه، من خودش را دوست داشتم. رمز و راز من را آزار می‌داد و از کوره در می‌برد. چرا دست سرنوشت این راه را جلو پای من گذاشت؟»
باز فریاد زدم: «پس فهمیدی ماجرا چه بود؟»
پاسخ داد: «مطمئن نیستم. گوش کن ببین خودت چه فکر می‌کنی.»
ادامه داد: «دوشنبه رسید و به صرف ناهار خانه‌ی عموم رفتم. حوالی ساعت چهار خود را در خیابان مریل‌بون یافتم. شاید بدانی که عموی من در ریجنتز پارک زندگی می‌کند. می‌خواستم به پیکادیلی بروم، میان‌بر زدم و از خیابان‌های کوچک و کثیف فراوانی عبور کردم. در همین بین ناگهان با بانو ال‌روی روبه‌رو شدم که خود را کاملاً پوشانده بود و خیلی تند راه می‌رفت. از پله‌های آخرین خانه‌ی خیابان بالا رفت، کلیدی از جیب بیرون آورد و به قفل انداخت و وارد خانه شد. به خودم گفتم: «این هم از راز او». قدم تند کردم و خوب خانه را برانداز کردم. ظاهر خانه به خانه‌هایی شباهت داشت که اتاق کرایه‌یی داشت. دستمال بانو ال‌روی از دست‌اش رها شده و در آستانه‌ی در بر پله افتاده بود. برداشتم و در جیب‌ام گذاشتم‌اش. بعد به‌تدریج به صرافت افتادم که چه باید بکنم. استنباط‌ام این بود که حق ندارم جاسوسی بکنم و به‌سوی باشگاه رفتم. راس ساعت شش سر قرار دیدار با او رفتم. لباس پذیرایی عصرانه‌یی از پارچه‌ی نقره‌یی به تن داشت، گردن‌بند مروارید همیشگی‌اش را گردن انداخته و بر کاناپه لمیده بود. ظاهری بسیار دل‌پذیر داشت. گفت: «از دیدن‌تان خوش‌حال ام، از اول صبح از خانه بیرون نرفته‌ام.» با بهت و حیرت به او خیره شدم، دستمال را از جیب‌ام بیرون آوردم و به او دادم. بعد آرام گفتم: «بانو ال‌روی، این دستمال امروز بعدظهر در خیابان کامنر از دست شما افتاد.» با ترس و هراس بی‌اندازه به من نگریست بی‌این‌که دستمال را از من بگیرد. پرسیدم: «آن‌جا چه‌کار می‌کردید؟» پاسخ داد: «شما چه حقی دارید هم‌چو چیزی از من بپرسید؟» گفتم: «حق مردی که شما را دوست دارد. من امروز به این‌جا آمده‌ام از شما تقاضای ازدواج کنم.» چهره‌اش را در دستان‌اش پنهان کرد و سیل اشک از چشمان‌اش جاری شد. ادامه دادم: «باید به من بگویید.» از جا برخاست، مستقیم در چشم‌های من نگاه کرد و گفت: «لرد مرکیزن، چیزی نیست که به شما بگویم.» فریاد زدم: «به دیدن کسی رفتید!» رنگ از چهره‌اش پرید و گفت: «دیدن هیچ‌کس نرفتم.» باز فریاد زدم: «چرا حقیقت را نمی‌گویید؟» پاسخ داد: «حقیقت را گفتم.» از کوره در رفته و دیوانه شده بودم، نمی‌دانم چه به او گفتم، فقط می‌دانم حرف‌هایی زننده به او زدم و به تعجیل از خانه خارج شدم. روز بعد نامه‌یی از او به دست‌ام رسید که بازنکرده پس‌فرستادم و همراه الن کول‌ویل به نروژ رفتم. یک ماه بعد برگشتم و نخستین چیزی که در روزنامه‌ی مورنینگ پوست دیدم خبر مرگ بانو ال‌روی بود. در اپرا سرما خورده و پنج روز بعد بر اثر انسداد ریه مرده بود. خود را در خانه حبس کردم و هیچ‌کس را به دیدار نپذیرفتم. بسیار دوست‌اش داشتم، دیوانه‌وار دوست‌اش داشتم. خدا می‌داند چه‌قدر این زن را دوست داشتم!»
گفتم: «لابد به آن خیابان و آن خانه رفتی؟»
پاسخ داد: «بله.»
«روزی به خیابان کامنر رفتم. نمی‌توانستم جلو خودم را بگیرم، تردید شکنجه‌ام می‌کرد. در زدم و زنی که قیافه‌ی محترمی داشت در را باز کرد. پرسیدم آیا اتاق اجاره دارد. پاسخ داد: «آقا راست‌اش را بخواهید اتاق‌ها را اجاره داده‌ام، ولی سه ماه است که بانو را ندیده‌ام، و ضمنا اجاره‌بهای اتاق‌ها را نیز دریافت نکرده‌ام، اگر مایل اید به شما اجاره می‌دهم.» عکس را به او نشان دادم و گفتم: «این بانو است؟» فریاد زد: «خودش است، تردید ندارم. آقا! کی برمی‌گردد؟» پاسخ دادم: «بانو مرده است.» زن گفت: «آقا! شوخی می‌کنید! او بهترین مستاجر من بود. فقط به این دلیل هفته‌یی سه گینی اجاره می‌داد که گاه‌گاه بیاید و در یکی از اتاق‌های پذیرایی خانه‌ی من بنشیند.» گفتم: «کسی هم این‌جا دیدن‌اش می‌آمد؟» زن مجاب‌ام کرد که هم‌چو ماجرایی در میان نبوده، همیشه تنها می‌آمده و هیچ‌کس به دیدن‌اش نمی‌آمده است. فریاد زدم: «آخر پس این‌جا چه می‌کرد؟» زن پاسخ داد: «آقا! در اتاق پذیرایی می‌نشست، کتاب می‌خواند و گاه چای می‌خورد.» نمی‌دانستم چه بگویم، سکه‌ی طلایی به او دادم و رفتم. حال به‌نظر تو معنی این ماجرا چی است؟ باور می‌کنی که زن حقیقت را گفته باشد؟»
«باور می‌کنم.»
«پس چرا بانو ال‌روی آن‌جا می‌رفت؟»
پاسخ دادم: «جرالد عزیز! بانو ال‌روی زنی شیدای رمز و راز بوده. این اتاق‌ها را اجاره کرده که چهره‌اش را بپوشاند و آن‌جا برود، خود را زنی قهرمان بداند و از این حس‌وحال خود لذت ببرد. او شور و شوق فراوانی به پنهان‌کاری داشته، اما خود چیزی نبوده غیر ِابوالهولی بی‌رمزوراز.»
«جداً این‌طور فکر می‌کنی؟»
جواب دادم: «بدون تردید!»
کیف چرم مراکشی را از جیب بیرون آورد، بازش کرد، نگاهی به عکس انداخت و سرانجام گفت: «چه بگویم...»

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com