پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

سن‌نین

ریونوسوکه آکوتاگاوا



سن‌نین

(سن‌نین در افسانه‌های چین باستان گوشه‌نشینی عارف‌مسلک است که معمولاً در دل کوهستان سر می‌کند و با تلاش خود قدرت‌های متعدد روحانی به‌دست آورده است، مثلاً می‌تواند هروقت بخواهد پرواز کند یا عمرش را تا بخواهد طولانی‌تر کند.)

خوانندگان جوان‌ام، حالا که در ئوساکا توقف می‌کنم قصه‌یی براتان می‌گویم که به این شهر مربوط است.

روزی روزگاری مردی به ئوساکا آمد که می‌خواست خدمت‌کار سرخانه باشد. اسم واقعی‌اش را نمی‌دانم، اسم معمول خدمت‌کاری‌اش، گون‌سوکه، یاد همه مانده است چون او همه‌جور خدمت‌کاری می‌کرد.
این مرد، که ما هم او را گون‌سوکه می‌نامیم، وارد دفتری شد که بر سردرش نوشته بود «هر شغلی بخواهید براتان پیدا می‌کنیم» و به دبیر دفتر که به چپق بامبویی درازش پک می‌زد گفت:
«جناب دبیر! جسارتاً من دوست دارم سن‌نین شوم. بی‌زحمت خانواده‌یی برای من پیدا کنید که حین خدمت‌کاری‌ام در خانه‌شان بتوانم رموز سن‌نین‌شدن را هم یاد بگیرم.»
دبیر که از خواسته‌ی بزرگ مشتری حیرت کرده بود لختی نتوانست چیزی بگوید.
گون‌سوکه گفت: «آقای دبیر! شنیدید؟ من می‌خواهم سن‌نین شوم. خانواده‌یی برای من پیدا می‌کنید که حین خدمت‌کاری‌ام براشان بتوانم رموز سن‌نین‌شدن را هم یاد بگیرم یا نمی‌کنید؟»
دبیر من‌من‌کنان گفت: «متاسفانه باید خدمت‌تان عرض کنم که کاری از دست ما برنمی‌آید.» بعد باز به‌صرافت پک‌زدن به چپق افتاد و گفت: «حقیقتاً ما در تمام مدت دراز فعالیت‌مان حتا یک‌بار همچو موقعیتی برای کسی که مثل شما خواستار سن‌نین‌شدن باشد پیدا نکرده‌ایم! باز هم بگردید، شاید جای دیگر...»
این‌جای حرف‌اش گون‌سوکه همین‌طور به‌زانو تنبان آبی دلقکی‌اش را بر زمین کشید، به او نزدیک‌تر شد و حرف‌اش را این‌طور ادامه داد:
«عجب جناب، عجب! حس می‌کنم حرف‌هاتان صادقانه نیست. بر تابلوتان چی نوشته‌اید؟ به‌صراحت نوشته‌اید هر شغلی بخواهید براتان پیدا می‌کنیم. وقتی وعده‌ی هر شغلی می‌دهید باید هرجور شغلی ما بخواهیم برامان بجورید. اما ظاهراً شما از اول دانسته دروغ گفته‌اید.»
حرف‌اش کاملاً منطقی بود و دبیر نمی‌توانست به او خرده بگیرد که چرا صداش را بلند می‌کند.
دبیر شتابان از در ِدفاع از درآمد: «من شما را نمی‌شناسم آقا، اما به‌تان تضمین می‌دهم ما هیچ‌کس را فریب نمی‌دهیم، دروغ چرا. بااین‌حال اگر بر خواسته‌ی عجیب‌تان مصر هستید ازتان خواهش می‌کنم فردا دوباره سری به ما بزنید. امروز همه‌ی جاهایی را که به ذهن‌مان برسد می‌گردیم.»
تنها چاره‌یی که به ذهن دبیر رسید این بود که وعده‌یی بدهد و دست‌کم عجالتاً او را از سر باز کند. وگرنه ناگفته عیان است که اصلا و ابدا خانواری ازاین‌دست نمی‌شناخت که بتواند به خدمت‌کارش سن‌نین‌شدن بیاموزد و اصلاً از کجا می‌توانست بشناسد. بنابراین دبیر، به‌مجرد این‌که ارباب‌رجوع زحمت را کم کرد، باعجله نزد طبیبی رفت که نزدیک دفترشان زندگی می‌کرد.
ماجرای این مشتری عجیب را از ابتدا تا انتها بازگو کرد و به‌صدایی عاجز پرسید: «جناب طبیب! بااین‌تفاصیل به‌نظر شما کدام خانواده می‌تواند چنان آموزشی به این مرد بدهد که در مدتی کوتاه سن‌نین شود؟»
ظاهراً این پرسش طبیب را به بحر تفکر انداخته بود. مدتی دستان‌اش را بر سینه قفل ِهم کرد و در سکوت اندیشید. بی‌توجه به درخت ِکاج ِبزرگ ِباغ نگاه می‌کرد. اما جواب از دهن همسر طبیب برآمد: زنی بسیار گربز که به عجوزه‌ی مکار مشهور بود، ماجرای دبیر را شنیده بود و بی‌آن‌که کسی از او پرسیده باشد جواب داد:
«این‌که آسان است. بفرستیدش پیش ما. طی چند سال او را سن‌نین می‌کنیم.»
«جدی می‌گویید خانم؟ چه عالی! نمی‌دانم به چه زبانی از شما به‌خاطر این لطف‌تان تشکر کنم. راست‌اش را بخواهید خودم هم از همان اول فکر می‌کردم لابد باید بین طبیب‌ها و سن‌نین‌ها ارتباطی وجود داشته باشد.»
دبیر که سرخوشانه متوجه نشده بود زن برنامه‌یی ریخته است بارها و بارها به‌قدردانی تعظیم کرد و خوش‌حال و راضی از آن‌جا رفت.
نگاه تلخ آقای طبیب او را دنبال کرد. بعد به‌سمت همسرش برگفت و عصبانی فریاد زد:
«پیره‌زن ابله! خودت فهمیدی چه حرف ابلهانه‌یی زدی؟ اگر سال‌ها گذشت و روزی مردک دهاتی از در ِاعتراض درآمد که از فنون مقدسه‌ات هیچ‌چیز یادش نداده‌ایم چه خاکی به سر خواهی کرد؟»
اما زن عوض عذرخواهی دماغ‌اش را به‌سوی او چرخاند و گفت: «آخ که تو چه‌قدر خرفتی! همان بهتر که سرت به کار خودت باشد. آدمی که به‌اندازه‌ی تو ساده‌لوح و احمق است در این دنیای بخور تا خورده نشوی آن‌قدر بی‌نصیب می‌ماند که امروز نه فردا درازبه‌دراز در گور می‌خوابانندش.» این ضدحمله‌ی زن موثر افتاد و شوهر را ساکت کرد.
صبح روز بعد دبیر براساس قرار قبلی مشتری دهاتی‌اش را به خانه‌ی طبیب آورد. گون‌سوکه که در روستا بزرگ شده بود لباس رسمی هائوری و هاکاما پوشیده بود، احتمالاً به‌مناسبت روز فرخنده‌ی شروع کار. بااین‌حال تمام وجنات و حرکات‌اش دقیقاً یادآور رعایای معمولی بود. لابد این پیش‌پاافتادگی‌اش کمی مایه‌ی حیرت طبیب شد چون انتظار داشت آدمی که می‌خواهد سن‌نین شود خصوصیتی خارق‌العاده داشته باشد. طبیب چنان کنج‌کاوانه به او نگاه کرد که کسی به حیوانی نادر مانند آهوی ختن که از آن‌سوی هندوستان آورده باشند نگاه می‌کند و گفت: «شنیده‌ام مایلی سن‌نین شوی. بسیار مشتاق ام بدانم چه چیز باعث شده همچو فکری به سرت بزند.»
گون‌سوکه جواب داد: «قربان! چیز خاصی نیست. اصلاً ماجرا خیلی هم ساده است. وقتی اولین‌بار به این شهر آمدم و به آن قصر بزرگ و مجلل نگاه کردم به خودم گفتم حتا حاکم بزرگ ما تایکو که آن‌بالا زندگی می‌کند روزی خواهد مرد. به خودم گفتم حتا کسی که باشکوه‌تر از همه زندگی می‌کند روزی مثل همه‌ی ما به خاک خواهد پیوست. خلاصه این‌که در آن لحظه احساس کردم عمر همه‌ی ما رویایی گذرا است.»
عجوزه‌ی مکار بی‌درنگ خود را وسط انداخت و گفت: «یعنی هر کاری حاضری بکنی که سن‌نین شوی؟»
«بله خانم، آرزویی جز این ندارم.»
«بسیارخوب! این‌جا بمان و بیست سال در خدمت ما باش. این دوره که به پایان برسد تمام اسرار و رموز کار را آموخته‌ای.»
«جدی می‌گویید خانم؟ نمی‌دانم به چه زبانی از شما قدردانی کنم.»
عجوزه‌ی مکار گفت: «اما این را هم بدان که در این بیست سال حتا یک‌شاهی هم از ما دست‌مزد نخواهی گرفت.»
«باشد خانم. ممنون ام. تمام شرایط شما را می‌پذیرم.»
این‌گونه خدمت بیست‌ساله‌ی گون‌سوکه به طبیب آغاز شد. از چاه آب می‌کشید، هیزم می‌شکست، در روز سه‌وعده خوراک می‌پخت و خانه را آب‌وجارو می‌کرد. تازه این همه‌ی کار نبود. وقتی طبیب به بستر بیمار می‌رفت همراه‌اش بود و جعبه‌ی بزرگ دارو را بر دوش می‌کشید. بااین‌همه هیچ‌گاه به‌ازای این‌همه کار حتا یک‌شاهی دست‌مزد نخواست. نگفته روشن است که هیچ‌جای ژاپن نمی‌شد خدمت‌کاری از این بهتر با دست‌مزدی از این کم‌تر جست.
عاقبت بیست سال سر آمد و گون‌سوکه، باز ملبس به همان هائوری ِروز اول ِمنقش به نشان خانوادگی‌اش به پیش‌گاه سالار و خاتون آمد و محض لطف و مهربانی‌شان در بیست سال گذشته سپاس‌گزاری کرد. بعد گفت: «خوب قربان! می‌شود امروز به وعده‌ی بیست‌ساله‌تان عمل کنید و به من یاد بدهید چه‌طور سن‌نین شوم و از موهبت جوانی ابدی و جاودانگی برخوردار؟»
طبیب به‌شنیدن این درخواست آه کشید و گفت: «پس وقت‌اش رسید.» بیست سال آزگار از او کار بی‌جیره‌ومواجب کشیده بود و وجدان‌اش اجازه نمی‌داد بگوید درباب سن‌نین‌شدن سر سوزنی نمی‌داند، بنابراین خود را رهاند و گفت این راز را نه او که همسرش می‌داند. گفت: «برو و از او بپرس.» و چهره‌ی بی‌حالت‌اش را از او برگرداند.
اما همسرش که لب‌خند می‌زد و هیچ نگرانی نداشت گفت:
«بسیارخوب! یادت می‌دهم. اما مراقب باش که باید همان کاری را بکنی که من به تو می‌گویم و این کار بسیار سخت است، وگرنه هیچ‌وقت سن‌نین نخواهی شد و ضمناً مجبور خواهی شد بیست سال دیگر هم بدون دست‌مزد در خدمت ما کار کنی وگرنه خداوند قهار تو را درجا هلاک خواهد کرد، باور کن.»
گون‌سوکه گفت: «به چشم خانم. هر کاری لازم باشد می‌کنم، هرقدر هم سخت باشد.» حالا بسیار خوش‌حال بود و منتظر دستور عجوزه‌ی مکار ماند.
«بسیارخوب. از درخت ِکاج ِباغ بالا برو.»
احتمالاً این زن که یک‌سره از اصول و رموز سن‌نین‌شدن بی‌خبر بود می‌خواست گون‌سوکه را به کاری غیرممکن وا دارد که اگر گون‌سوکه از پس کار برنیاید بیست سال دیگر از او کار بکشد. اما گون‌سوکه به‌مجرد شنیدن دستور او بی‌درنگ از درخت بالا رفت.
عجوزه‌ی مکار بر گون‌سوکه بانگ زد: «برو بالاتر! می‌گویم بالاتر! تا نوک درخت برو.»
بر لبه‌ی ایوان ایستاده بود و گردن‌اش را پیش گرفته بود که خدمت‌کار را بر درخت بهتر ببیند و حالا هائوری او را می‌دید که لابه‌لای بلندترین شاخه‌های درخت رعنای کاج در باد می‌جنبید.
«حالا دست راست‌ات را از درخت جدا کن!»
گون‌سوکه شاخه را به‌دست چپ محکم‌تر گرفت و شتابان دست راست‌اش را رها کرد.
«خوب! حالا دست چپ‌ات را هم از درخت جدا کن!»
عاقبت طبیب که پشت سر زن سر بلند می‌کرد به‌حرف آمد: «بس است دیگر زن! مردک دهاتی اگر دست چپ‌اش را هم رها کند بر سنگ بزرگی که پای درخت است خواهد افتاد و درجا خواهد مرد.»
«عجالتاً لطف کن و نصایح‌ات را برای خودت نگه دار. کار را به من بسپار... آهای! با تو ام! دست چپ‌ات را رها کن! می‌شنوی؟»
هنوز حرف زن تمام نشده بود که گون‌سوکه دست چپ‌اش را به‌سستی از درخت جدا کرد. حالا که دو دست‌اش از شاخه جدا بود چه‌طور می‌خواست خود را بر درخت نگه دارد؟ لحظه‌ی بعد نفس در سینه‌ی طبیب و همسرش حبس شد. گون‌سوکه، و البته هائوری‌اش، از شاخه جدا شد و بعد... بعد... چه شد؟ ی‌ی‌ی‌یعنی چه؟ سر جاش ماند! سر جاش ماند! عوض این‌که مثل پاره‌کلوخ بر زمین بیافتد مثل عروسک خیمه‌شب‌بازی در هوا و در دل آسمان نورانی ظهر بازماند.
گون‌سوکه از آن بالا گفت: «از صمیم قلب از هردوتان متشکر ام. شما مرا سن‌نین کردید.»
دیدند گون‌سوکه تعظیمی به‌غایت پراحترام به آن‌ها کرد و بعد بالاتر و بالاتر رفت. آرام‌آرام بر آسمان آبی قدم می‌گذاشت و می‌رفت تا نقطه‌یی شد و در میان ابرهای پنبه‌گون ناپدید شد.

کسی نمی‌داند چه به سر طبیب و همسرش آمد. اما می‌گویند درخت کاج باغ‌شان سال‌های متمادی برجا ماند چون شنیده شده یکی‌دو قرن بعد شخصی به‌نام یودوگا تاتسوگورو که می‌خواست درخت را پوشیده از برف ببیند دردسر و هزینه‌ی کسب مالکیت و جابه‌جایی درخت را به‌جان خرید و درخت را، که حالا قطرش به بیش از شش متر می‌رسید، در باغ خود بازکاشت.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com