پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

دو داستان عجیب

روبرت والزر



دو داستان عجیب

(روبرت والزر این داستان را در سال ۱۹۱۳ نوشته است.)

مرد کله‌کلدوتنبل
روزی روزگاری مردی بود که بر شانه‌اش به‌جای سر یک کدوتنبل توخالی بود. این کله درد چندانی از او دوا نمی‌کرد، اما او می‌خواست از همه بهتر باشد. هم‌چو آدمی بود. جای زبان برگ بلوط از دهن‌اش آویزان بود و دندان‌هاش را با چاقو درآورده بودند. عوض ِچشم دو سوراخ ِگرد ِتوخالی در سرش بود. پشت ِاین سوراخ‌ها دو تکه شمع می‌سوخت. این‌ها چشم‌هاش بود. با این چشم‌ها دور را نمی‌توانست ببیند. البته خودش لاف‌زنان می‌گفت چشم‌هاش از چشم‌های همه بهتر است. بر کله‌ی کدوتنبلی‌اش کلاهی دراز می‌گذاشت و هروقت کسی با او حرف می‌زد کلاه‌اش را برمی‌داشت، خیلی مودب بود. یک‌بار رفت قدم بزند. اما چنان باد شدیدی درگرفت که چشمان‌اش را خاموش کرد. ته‌شمع‌های چشم‌هاش را به‌کار اشک‌ریختن و گریه زد چون نمی‌توانست راه برگشتن به خانه را پیدا کند. همان‌جا نشست، کله‌ی کدوتنبلی‌اش را لای دست‌هاش گرفت و آرزوی مرگ کرد. اما مردن‌اش این‌قدرها هم آسان نبود. بایست اول سوسکی بیاید و برگ بلوط ِدهن‌اش را بخورد، پرنده‌یی بیاید و به جمجمه‌ی کدوتنبلی‌اش نوک بزند تا سوراخ شود، کودکی بیاید و دو ته‌شمع را بردارد و ببرد. بعد مرگ‌اش دست می‌داد. سوسک هنوز مشغول خوردن برگ است، پرنده هنوز نوک می‌زند و کودک هنوز با ته‌شمع‌ها بازی می‌کند.

کلفت
بانویی ثروت‌مند کلفتی و کلفت بچه‌یی داشت که می‌بایست تروخشک‌اش کند. بچه مثل ماه ظریف، مثل برگ گل شادآب و مثل خورشید دوست‌داشتنی بود. کلفت بچه را به‌اندازه‌ی ماه و خورشید دوست داشت، تقریباً به‌اندازه‌ی خداجان‌اش دوست‌اش داشت. اما یک‌روز بچه گم شد، هیچ‌کس نفهمید چه‌طور. کلفت دنبال بچه رفت. تمام دنیا را گشت که او را پیدا کند. تمام شهرها و کشورها را گشت، حتا ایران را. کلفت شبی در ایران به برجی تاریک و عریض رسید. چراغی سرخ بر فراز برج روشن بود. کلفت باوفا از این نور پرسید می‌شود به من بگویی بچه‌ام کجا است؟ گم شده. ده سال است دنبال‌اش می‌گردم. نور گفت پس ده سال دیگر هم دنبال‌اش بگرد و خاموش شد. این شد که کلفت ده سال دیگر دنبال بچه گشت و تمام گوشه و کنار زمین را زیرورو کرد، حتا فرانسه را هم گشت. در فرانسه شهری بزرگ و بسیار باشکوه به‌اسم پاریس هست و کلفت به این شهر رفت. سرشبی جلو ورودی یک باغ زیبا ایستاد و گریه کرد چون نتوانسته بود بچه را پیدا کند. دستمال سرخ‌اش را از جیب بیرون آورد که اشک‌هاش را پاک کند. ناگهان در ِباغ باز شد و بچه از باغ بیرون آمد. کلفت وقتی او را دید از خوش‌حالی مرد. چرا مرد؟ مردن چه فایده‌یی به‌حال‌اش داشت؟ البته پیر شده بود. دیگر تحمل‌اش کم شده بود. بچه حالا بانویی بالغ و زیبا شده است. اگر یک‌وقت دیدیدش سلام من را به او برسانید.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com