پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

پس



پس

در هرچه شک توانم کرد... این دو جسم شاخ‌دار چیست که می‌بینم؟ که هر کدام پنج شاخ دارد و سرشاخ‌شان غشایی سفت و صلب است و بر سرشاخ کوتاه‌ترین شاخ لکه‌یی ارغوانی‌رنگ می‌بینم که می‌گویند خون‌مردگی زیر سرشاخ است، که می‌گویند سرشاخ رشد می‌کند و خون‌مردگی را بالا می‌آورد و عاقبت رفع می‌شود، حذف می‌شود، نیست می‌شود. خون‌مردگی که نباشد سرشاخ هست، سرشاخ را ناخن می‌نامند و شاخ‌ها را انگشت و این دو جسم شاخ‌دار را دست. خون‌مردگی هم اگر نباشد ناخن هنوز هست، و نیز انگشت و دست، و این دست از آن من است. دست که باشد من نیز که گرفتار این تأمل‌ام... در هرچه شک توانم کرد... هستم؟ چیست آن قرص مدور نورانی که هنوز هرروز به گودال افق در خون خود می‌نشیند تا صبح فردا از بطن آبی آسمان برآید، زاده شود و زایش آورد؟ دو جسم شاخ‌دار را چون از پنجره بیرون گیرم از نورش گرم می‌شود، گرم و گرم‌تر تا عاقبت گرفتار آن تأمل شوم که قرص مدور نورانی که خورشیدش می‌نامند هست و من نیز که در این تأمل‌ام... در هرچه شک توانم کرد... هستم؟ از پنجره چون به پایین بنگرم در عمق پانزده گز موجوداتی دوپا در رفت‌وآمد بینم که از من دورند. سریع‌ترین راه رسیدن به آن‌ها فرو انداختن دو جسم شاخ‌دار و ملحقات‌شان از این پنجره است، هرچند اگر چنان کنم چه بسا هیچ شوم، شدن‌ام به انتها رسد و دیگر نباشم و چون گرفتار این تأمل شوم که دیگر نباشم انگار... در هرچه شک توانم کرد... هستم؟
شک، تأمل، اندیشه... در هرچه شک توانم کرد، در این نمی‌توانم شک کنم که شک می‌کنم، شک می‌کنم پس می‌اندیشم، می‌اندیشم پس هستم؟ کجا است آن اندام که در من اندیشه می‌کند؟ در دایره‌یی سرخ‌وسیاه بر قله‌ی پیکرم، یا به نقطه‌یی کور و تپنده در سینه‌ام؟ صدای زوزه‌یی که می‌آید از کجا است؟ چیست آن که می‌نالد و گویی مرا خطاب می‌گیرد تا به خود بیایم، تا به خود بیایم که بیاندیشم یا نیاندیشم؟
در سر چه می‌گذرد که دو جسم شاخ‌دار را خواسته‌ناخواسته بر آن کشم، آشفته‌موی سر را آشفته‌تر کنم و چشم‌ها را به دو مشت بمالم؟ چیست آن‌چه در یاد می‌گذرد؟ کیست آن که کودکی است در ذهن من، که هفته‌ی یک‌بار به حمام می‌رود و همین او را بس، که صورت‌اش ریش که نه کرکی هم ندارد، بر شیب کوه‌های شهر چارفصل می‌دود و با موجودی که نمی‌داند خیالی است یا واقعی گفت‌وگو می‌کند بی‌آن‌که خود بداند؟ به سبزه‌ها نگاه می‌کند، به لاله‌های واژگون، به ریواس‌ها و کنگرها، سنگ‌ها و چویل‌ها، چشمی بر زمین و چشمی به آسمان دارد تا آذرخش دررسد، تا قارچ‌ها، چنان که پدر می‌گوید، پشت سنگ‌ها قامت راست کنند و او، که کودکی است بی‌خبر از قد خود، بی‌خبر از وزن خود، بی‌خیال ِسوراخی به تقلای انگشت شست پا بر لنگه‌ی راست کفش و سوراخی به تقلای عشقی غریب به بودن، هرچند بی‌اندیشه، در نقطه‌ی کور تپنده در پاره‌ی چپ سینه؟ خرگوش کوهی چه بلند می‌پرد و سنجاب لای درختان بلوط چه فرز در جست‌وخیز است. پی چه می‌گردند بی‌اندیشه؟ هست؟ هستند؟ هستم؟ از پنجره چون نگاه کنم مردان و زنان بینم که صفحه‌های رنگی به دست، به بازتاب نیستی خود بر این صفحه‌های جادو نگاه‌کنان و لبخندزنان می‌گذرند، هستند؟ می‌اندیشند؟ در این شک توانم کرد؟ زوزه بالا گرفته فریاد شده است. آه کجا رفت کودک که با موجودی که ندانست خیالی است یا واقعی درددل می‌کرد؟ چه شد آن رقص قارچ‌های بداندام به سنفونی آذرخش که بر طبل کوه‌های نوک‌تیز و گردن‌فراز اطراف شهر چارفصل می‌کوبید؟ چرا این زوزه بالا گرفته فریاد شده است. خاموش! بگذار بیاندیشم، بگذار باشم، چیزی در دل‌ام فرو می‌ریزد. برمی‌گردم، به کنج مطبخ نگاه می‌کنم، آن‌چه زوزه می‌کشید بر تابه‌ی سرخ بر اجاق چیست اگر هست؟ خنده‌ام گرفته پیر شده‌ام. بگذار بسوزد! بگذارد بسوزد و بسوزاند مطبخ و خانه و دنیای نیستی و من را؛ مرا که «سوس پاستا» می‌پزم، که پنیرم را در یخ‌دان گذاشته‌ام که مبادا فاسد شود، رنگ سبز گیرد، آه، بوی خمیر در سرم پیچیده است. این کله دیگر بوی قورمه‌سبزی نمی‌دهد، بوی پاستا می‌دهد. آخر دکارت که پاستا نخورده بود. این کله دیگر نمی‌اندیشد، نمی‌توانم شک کرد، نمی‌اندیشم، پس نیستم.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com