پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

خواب می‌بینم دسته‌یی بوفالو...



خواب می‌بینم دسته‌یی بوفالو...

خواب می‌بینم دسته‌یی بوفالو زرین‌پشم در کوچه شتابان به طرف‌ام می‌آید و من با پدرم و مادرم که تازه از حمام آمده و هوله دور سرش بسته می‌گریزم. دیوارهای کوچه به هم نزدیک می‌شود و کوچه تنگ و تنگ‌تر می‌شود و ما می‌گریزیم و خود را به خانه می‌رسانیم اما تا من بخواهم وارد شوم مادرم پشت سر پدرم درون خانه می‌رود و هوله‌اش بیرون می‌افتد و نمی‌دانم چرا در را بر من که هنوز وارد نشده‌ام می‌بندد. من می‌مانم و گله‌ی بوفالو که شتابان به‌سوی من می‌آید و سم‌هاشان بر زمین جرقه می‌زند و من می‌ترسم و تقه‌یی به در می‌خورد و من احساس می‌کنم این تقه به در ِاتاق‌خواب خانه‌ی بیداری‌ام، خانه‌ی قدیمی ِتنهایی‌ام، خورده است و بیدار می‌شوم. هنوز گیج ام. در خواب‌وبیداری سرگردان ام. سینه‌ام خس‌وخس می‌کند، نفس‌ام سنگین است و وقت بیرون آمدن از تخت بدن‌ام نیز سنگینی می‌کند. بعد ناگهان نگاه‌ام به دست‌ام می‌افتد و موی پرپشت و سفیدی می‌بینم که پشت ساعد هر دو دست‌ام برآمده و پوست دست چروکیده و پیر است. جا می‌خورم. پیر شده‌ام یا بیمار یا هنوز خواب می‌بینم؟ بلند می‌شوم که از اتاق بیرون بروم و در آیینه‌ی مستراح نگاهی به خودم بیاندازم اما در را که باز می‌کنم همه‌چیز از یادم می‌رود چون می‌بینم‌شان.
تنگ هم، چسبیده به هم و حتا انباشته بر هم تمام خانه را پر کرده‌اند. لباس‌هاشان رنگارنگ است و ماس‌ماسک‌هایی در دستان‌شان است که گاه روشن و خاموش می‌شود وگاه صدایی بلوری از آن‌ها بلند می‌شود. انگشتان‌شان ناخواسته می‌جنبد هرچند همه غرق ِخواب اند و هیچ صدایی، حتا صدای تنفس ازشان بلند نمی‌شود و بر لب‌هاشان لب‌خندی وقیح و زننده هست چنان‌که گفتی همه یک خواب می‌بینند. بدن‌ام جور عجیبی می‌خارد و چاربند استخوانی‌ام به تلق‌وتلق افتاده است. نگاه‌ام به پنجره می‌افتد و قرص زرد خورشید را می‌بینم که در افق آسمان و کوهستان غروب می‌کند. اینان کی اند و کِی آمدند؟ آیا باید بیدارشان کنم؟ آیا اگر بیدار شوند به جان هم و به جان من پیر و بی‌خبر نخواهند افتاد؟ آیا اصلاً بیدار می‌شوند؟ چی است این هم‌آهنگی خواب‌ها و چشمک چراغ‌ها و صدای بلوری ماس‌ماسک‌ها در غروب خورشید بی‌رمق در زمینه‌ی آسمان خون‌رنگ پشت پنجره و کوهستان خاکستری دوردست؟

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com