پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

آوای انتظار



آوای انتظار

جوان بودم. بریده‌یی شلوغ و گیتارآلود را از ترانه‌یی عامه‌پسند برداشته بر گوشی همراه‌ام ریخته بودم که جوانی ملول و گیج‌وگول در آمریکا خوانده و نواخته بود و دو روز بعد از مشکلی بی‌فلسفه که خیال می‌کرد گریبان‌اش را گرفته چنان در مخدرات فرورفته بود که زیادی‌اش کرده جان به جان‌آفرین تسلیم کرده بود. این ترانه و چند ترانه‌ی دیگر را فلان کمپانی صفحه پنجاه سال پیش بر صفحه‌یی ضبط کرده بود و به جماعتی که خیال می‌کرد این‌ها موسیقی است فروخته بود. چهل سال پیش بر نوارکاست و بیست سال پیش بر سی‌دی ریخته بودند و فروخته بودند و ده سال پیش فایل فشرده‌اش را در فروش‌گاه‌های اینترنتی به فروش گذاشته بودند و جماعتی که خیال می‌کرد این‌ها موسیقی است کماکان می‌خرید تا یکی‌شان این فایل‌های فشرده را جایی گذاشت تا دیگرانی بیایند و مجانی پیاده کنند و احساس تقابل با بازار و کنش اجتماعی بکنند. من هم که جوان بودم یکی از این دیگران بودم. ترانه‌ی سرسام‌آور را چنان‌که گفتم بریده بر گوشی همراه‌ام ریخته بودم که اگر نیمه‌شبی او زنگ بزند و من خواب باشم به سروصدای آن بی‌درنگ بیدار شوم که مبادا فرصت گفت‌وگو را با او از کف بدهم آخر نیمه‌شب ِمن در آن روزگار ِآرامش ِجوانی ِبی مشکل فلسفی از ساعت یازده شب شروع می‌شد. گوشی را کنار بالش می‌گذاشتم و لختی بعد بی‌این‌که نیاز به فکری و تمرکزی باشد خواب‌ام می‌برد. و او زنگ می‌زد گاه‌گاه و من به صدای سرسام‌آور گیتار وحشی که از گوشی برمی‌خاست از جا می‌جستم و بی‌درنگ جواب می‌دادم و آهسته جوری که او نشنود گلو صاف می‌کردم که نفهمد خواب بوده‌ام، که مبادا خیال کند من جوان نیستم، که مبادا احتیاط کند و دیگر زنگ نزند یا کم‌تر بزند. راستی در آن گفت‌وگوها که گاه دو ساعت ادامه داشت چه می‌گفتیم؟ فرم مانده و مفهوم رفته است.
دی‌شب سرشب مدتی به اتفاقات خوب کوچک و معمولی که شاید، شاید، فردا و هر فردای دیگر رخ دهد فکر می‌کردم و در تلاش برای حفظ مثبت‌اندیشی درازکشیده آرام‌آرام به خواب می‌رفتم و سرشب ِمن که دیگر جوان نیستم ساعت دو نیمه‌شب بود. چشم‌هام گرم‌شده در خواب‌وبیداری بودم که ناگهان صدای گوشی بلند شد، کسی زنگ نزده بود، ترانه و گیتار هم نبود، دنگه‌یی کوچک بود اما برای بیدار کردن من ِاین روزها که شب‌ها به امید اتفاقات خوب و ناچیز و احتمالی فرداها خواب‌ام می‌برد تکافو می‌کرد. کسی زنگ نزده بود، پیامک بود و من که کسی را سراغ نداشتم که این وقت شب به من پیامک بدهد ناگهان به لرزه افتادم و در خواب‌وبیداری به خودم گفتم «یعنی او است؟» و بعد بی‌درنگ به خودم گفتم «آری او است.» و در خواب‌وبیداری گوشی را از سر میز پاتختی برداشتم و در خواب‌وبیداری پیامک را باز کردم. نوشته بود: «مشترک گرامی، برای فعال کردن آوای انتظار...» بیدار شدم. یادم آمد او رفته است. یادم آمد سال‌ها است نه شب و نیمه‌شب که صبح و ظهر و عصر هم زنگ نمی‌زند. یادم آمد سال‌ها است رفته و سال‌ها است من فریاد فلزی گیتار را از گوشی‌ام برداشته‌ام و زنگ که بزند، اگر بزند، صدای جرنگ‌ودرنگ تله‌فونی از آن بلند می‌شود که در کودکی در خانه‌ی پدری شنیده بودم و جز صدای زنگ تله‌فون هیچ چیز دیگر نیست و هیچ ملول گیج‌وگولی را به یاد نمی‌آورد که از سر مشکل بی‌فلسفه‌اش گیتارهای فلزی رنگارنگ را بر صحنه‌ی دود و فریاد آتش می‌زد. بیدار شده بودم و یادم آمد مدت‌ها است دیگر منتظر نیستم و اگر باشم انتظار ِاتفاقات خوب کوچک و معمولی فردا و فرداهای دیگر است، و اگر باشم انتظار مرا آوایی نیست پس از امشب شب‌ها تله‌فون را خاموش می‌کنم.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com