پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

سراسر زمستان...



سراسر زمستان...

سراسر زمستان زنجره‌ها به‌زاری راز گفتند
موریانه‌ها بر تخته تخته‌ی خانه اره کشیدند
خورشید شرمسار
در واپسین پاگرد پلکان برج اسفند
بزک‌کرده و پراطوار
بر برف کوهستان تابید
و من بر رطوبت چوبی تن شمشادهای کوچه دست ساییدم
و دانستم بهار بی‌حضور تو نیز می‌آید
جوانه‌ی بی‌وفا بی‌لبخند تو نیز می‌بالد
و همچون من بی‌تو بازمی‌ماند
دانستم گل‌های بی‌خار بهار هرجاییان هرساله‌اند
که عاشقان بی‌خبر از سرنوشت ما
با چشمان کنجکاو و نگاهان پرامید
معشوقان میرا را هدیه می‌دهند
مرگت را باور کردم
و فصل را
در سوزش سرمای بی‌تو سی‌ساله شدن
به رگبار باران بر خاک خوابناک نوبهار
و قطره‌ای شور و دیررس در چشمان بی‌فروغ

مرگت حکایتی‌ست
از نور و نضج و نم
جاوید، چون حیات
در خورشید و باران هر بهار.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com