پیام شما ارسال شد.
بازگشت

مریلین

پی‌یر پائولو پازولینی



  1. هفت شعر کوتاه (خوآن رامون خیمنس)
  2. دو شعر (رافائل آلبرتی)
  3. رقص فرشته‌ی کوچک (ویوله‌تا پارا)
  4. بخشی از شعر موهبات (پی‌یر پائولو پازولینی)
  5. بخشی از شعر خاکستر گرامشی (پی‌یر پائولو پازولینی)
  6. مریلین (پی‌یر پائولو پازولینی)
  7. دزدان (پی‌یر پائولو پازولینی)
  8. خلسه‌ی خاک (گلائوبه روشا)
  9. طغیان، بیا (فدریکو گارسیا لورکا)
  10. قاصدان سیاه (سزار وایه‌خو)
  11. صورت‌ات تراشیده از سنگ... (چزاره پاوزه)
  12. فلوت تیره‌ی پشت (پیش‌گفتار) (ولادیمیر مایاکوفسکی)
  13. بازگشت به هفده‌سالگی (ویوله‌تا پارا)
  14. چند پرسش (برتولت برشت)
  15. اقاقیا (نیکانور پارا)
  16. شعر گوتان از خوآن خلمان (خوآن خلمان)
  17. شبانه‌ی خوزه آسونسیون سیلوا (خوزه آسونسیون سیلوا)
  18. دو شعر از دابلیو ایچ ئودن (دابلیو ایچ ئودن)
مریلین

از دنیای باستان و دنیای آینده
غیر از زیبایی باقی نماند، و تو
خواهرک فقیر
که مدام در پی برادران بزرگ‌ترت می‌دوی
با خنده و گریه‌شان هم‌آوا می‌شوی
و دلت می‌خواست دور از چشم دیگران
شال‌شان را بپوشی
و به چاقوی جیبی و کتاب‌هاشان دست بزنی

تو خواهرک فقیر
دختر مردمان بی‌شیله‌پیله
فروتنانه جلوه‌گر آن زیبایی بودی
بی‌آن‌که خودت بدانی،
که اگر غیر از این بود
زیبایی نبود.
همچون گرد طلا بر باد برفت.

جهان به تو آموختش
پس زیبایی‌ات از آنِ جهان شد.

از دنیای ابلهانه‌ی باستان
و دنیای بی‌رحم آینده
مگر آن زیبایی نماند که شرمش نمی‌شد
از جلب توجه به سینه‌ی خواهرکانه
و شکمی کوچک که به‌آسانی برهنه می‌شود
و به همین سبب زیبایی بود
آن‌گونه که سیاهان ِخانه‌به‌دوش ملیح و زیبایند
و کولیان، و دختران دکان‌داران
که در مسابقات زیبایی میامی و رم فاتح می‌شوند.
همچون کبوترکی زرین بر باد برفت.

جهان به تو آموختش
پس زیبایی‌ات دیگر زیبایی نبود.

تو اما هنوز دخترکی بودی
ابله چون باستان
بی‌رحم چون آینده
و بلاهت و ظلم زمان حال
تو را از زیبایی‌ات دور کرد.
جسارت منفعلانه و بی‌حیایی مطیعانه
همواره در تو بود
مثل لبخندی نهان پشت اشک.

اطاعت از تو می‌خواهد سیلاب اشک را فرو بخوری
خودت را تسلیم دیگران کنی
و به چهره‌ی بس شادمان شفقت‌شان را خواهان باشی.
همچون سایه‌ی سفید طلا بر باد برفت.

این‌گونه بازمانده از دنیای باستان
بازخواسته از دنیای آینده
و در تملک دنیای حال
زیبایی‌ات دردی شد.

اکنون سرانجام برادران بزرگ‌تر رو به تو می‌آورند
دمی از بازی‌های خوفناک‌شان دست می‌کشند
از غفلت پیوسته‌شان برون می‌افتند
و از خود می‌پرسند:
«شاید مریلین، مریلین کوچک، راهنمای ما بوده باشد؟»
و اکنون تو خواهرک
تو که همیشه بی‌اهمیت بودی
خواهرک فقیر که همیشه لبخند بر لب داشتی
پیش از همگان از آستانه‌ی جهانی می‌گذری
که به سرنوشت مرگش وا نهاده‌اند.