پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

سوءتفاهم‌نامه



سوءتفاهم‌نامه

یک‌ساعتی به گوشی‌ی ِتله‌فون خیره نگاه کردم تا سرآخر شماره‌ی ِمینا را گرفتم اما خاموش بود. فردا و پس‌فردای آن‌روز هم خاموش بود. روز ِبعد به کافه‌یی نزدیک ِخانه‌ی ِمینا رفتم، ئس‌پره‌سو ماکیاتو سفارش دادم و تنهایی هم‌آن‌جا سیگاری کشیدم و بیرون زدم. آرام‌آرام تا خانه‌ی ِمینا رفتم و زنگ ِدرش را زدم اما کسی در را باز نکرد. زنگ ِواحد ِروبه‌رو را زدم و گفتم می‌خواهم از هم‌سایه‌شان خبر بگیرم. زنی در ِآپارتمان را باز کرد و وارد شدم. دم ِدر ِواحد که رسیدم دیدم دختر ِجوان ِکوتاه‌قدی است با چادر ِگل‌گلی که پیش‌تر چندباری او را خانه‌ی ِمینا دیده بودم و رابطه‌ی ِدوستانه‌یی با مینا به‌هم زده بود. دختره به من گفت مینا یک‌ماه پیش با ویزای ِتحصیلی اروپا رفته است.
«اروپا؟»
«بله. رفته‌ن هلند پرفورمنس آرت بخونن. عذر می‌خوام ـ البته چهره‌تون آشناس ـ اما می‌شه بپرسم شما چی‌کاره‌شون هستین؟»
تشکر کردم و بیرون شدم. مینا با لیسانس ِمدیریت ِبازرگانی، که البته هیچ‌وقت به‌دردش نخورد و تا یاد داشتم نان‌خور ِپدر ِدندان‌پزشک و مادر ِفیزیوتراپ‌اش بود، رفته بود هنر بخواند آن‌هم پرفورمنس آرت؟ عجیب اما قابل‌پیش‌بینی بود.
شب زود خوابیدم و خواب ِعجیبی دیدم. خواب ِخانه‌ی ِمینا را دیدم که خرابه‌یی شده بود با دیوارهای ِگلی در عمق ِپنجاه‌متری‌ی ِزمین و پله‌هایی ناجور و تک‌آجره داشت. خواب دیدم بیرون ِدر ِکوچه دورادور ِخانه ورقه‌های ِفلزی‌ی ِبزرگ، سنگین و زرد و آبی و قرمز ریخته‌اند. به‌سختی وارد ِخانه شدم. انگار که خانه در جبهه‌ی ِجنگ باشد جابه‌جا کیسه‌های ِشن ریخته بودند و همه‌جای ِدیوارها قیراندود بود. به‌هزاربدبختی پایین رفتم و وارد ِآپارتمان ِمینا شدم و مینا را دیدم که رو مبلی نشسته و رو مبل دیگری پا انداخته است، سیگار می‌کشد و برای ِمهمانی نامرئی که من نمی‌توانستم ببینم ماجرایی نقل می‌کند. احساس می‌کردم خطر ازهمه‌سو طرف ِاو می‌آید و او اصلاً نمی‌داند. درخواب به خودم می‌گفتم چه‌طور پدرومادرش رضا داده‌اند خانه‌اش هم‌چو جای ِناامنی باشد. انگار همه‌چیز را نمی‌دانستم. مینا پاهاش را کشیده بود، لم داده بود و سیگار می‌کشید. موهاش لخت و تیره بود و رنگ‌نخورده. نور ِخانه‌اش با نور ِاتاق‌های ِنقاشی‌ی ِوان گوگ پهلو می‌زد: نور ِزرد ِدرخشانی که از نقطه‌یی در فاصله‌ی ِطلایی در سقف می‌پاشد و مثلثی را روشن می‌کند. بیرون ِمثلث قیر بود و تاریکی. اتاق و آش‌پزخانه و این‌ها درخواب نبود. دیوارها گلی بود و گل نم‌ناک، انگار ته ِگودال‌هایی باشد که برای ِساختن ِبرج‌ها می‌کنند. گودال‌هایی که همیشه خانه‌های ِکناری را فرو می‌بلعند و هم‌سایه‌ها را قربانی می‌کنند. انگار بودم و نبودم. انگار مینا من را نمی‌دید چنان‌که من مهمان ِاو را نمی‌دیدم. انگار می‌دانستم حرف‌ام از زبان برنخواهد آمد و نمی‌توانستم چیزی بگویم. انگار مینا را و خانه را در محفظه‌یی شیشه‌یی فرو کرده بودند که به‌تپوکی بند است که خورد و ویران شود. نور ِخورشید سال‌ها به خانه نرسیده بود و مینا حرف می‌زد و زنده بود و سیگار می‌کشید و تکان می‌خورد اما اصلاً تکان نمی‌خورد انگار. هربار نگاه‌اش می‌کردم هم‌آن پیکره‌ی ِقبلی بود و دست و سیگارش سرجای ِقبلی هم‌آن بود که بود. انگار زمان به کرورکرور تکه بهر می‌شد و کوچک‌ترین تکه‌ی ِممکن مدام تکرار می‌شد جوری‌که انگار پیوسته و جنبنده به‌نظر می‌رسید و در هم‌آن تکه حقیقتی بسیط نهفته بود. زمان و مکان دچار ِانجمادی پویا شده بود که هم‌زمانی‌ی ِسکون است و حرکت. ازخانه‌بیرون‌نی‌آمده بیدار شدم. سرم منگ بود و دل‌ام می‌پیچید.

کتاب سوءتفاهم‌نامه در وب‌سایت نشر بدیل

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com