پیام شما ارسال شد.
بازگشت

سبّت

مجید غروی



سبّت

بهترین آثار ادبیات مدرنیستی از آن دسته بوده است که رابطهٔ درون و بیرون انسان را به شیوه‌ای هنرمندانه حکایت کند و این‌همان با رابطهٔ مینو و گیتی بازنماید تا نشان دهد که انسان، حتی در آن هنگام که خود نداند، نقطهٔ پرگار دایرهٔ وجود است. در این گونهٔ ادبیات ابزارها و ترفندهایی هست که فی نفسه سود نمی‌آورد ولی بس مفید است اگر به آراستگی و پیراستگی در درون این رابطهٔ ازلی‌ابدی ساخته و پرداخته باشد. سبّت از این جمله است. نویسنده با توجه به زمان داستان، واپسین سال‌های دههٔ پنجاه، کوشیده است تا به جای دروازهٔ گشادهٔ علم و سیاست از در تنگ حکمت و خرد سلوک کند و سوی حقیقت روی بیاورد تا از ناراستی بسا ناخواستهٔ واقعیت مستند مصون بماند. گویی به همین علت قالب اقتباس را از متنی کهن برگرفته است تا انسان جهان داستان خود را همچون مادری آبستن بنماید دردکشیده هرچند امیدبسته، شوریده و بی‌تاب در انتظار زادن فرزندی که همهٔ شواهد با مرده زاده شدنش قرین است بی‌آنکه آشکار باشد این مرغوای عالمگیر از درون برمی‌آید یا از بیرون. این جست‌وجوی حقیقت را متن سبّت وحدت داده است؛ صورت‌های زندگی، مناظر شهری و نمودهای زمانه را به‌موازات حال دل‌ها، جهد مغزها و آرزوی جان‌ها بازآورده است و این‌ها همه در چشم‌انداز تاریخ میهن دیرینهٔ ما روایت یافته است که انسان رمان سبّت ــ نه کاراکتر و نه نویسنده که حقیقت آدمیزاد زمانهٔ آن ــ، گرفتار این تاریخ سترگ و نیز وامدار آن، می‌کوشد تا داستانی راستین بنگارد و صفحه‌ای بر تاریخ بیفزاید.

بریده‌ای از کتاب:
... احمد پاشنه‌ی کفشش را بالا کشید و گفت برویم. هر دو از اتاق خارج شدند. احمد بازگشت، چراغ اتاق را خاموش کرد و رفت. اول صدای بسته شدن در و سپس چرخیدن کلید در قفل در آمد. صدای بسته شدن در باغ آمد و چند لحظه بعد دستگیره‌ی در فهمید که بهرام پیکانش را روشن کرد و راه افتاد. سرما بر مبل و تخت نشست. آینه‌ها شاکر همین نور کم، که در آن می‌توانستند ببینند و به یاد بیاورند، بودند. مبل بر اندامش کمی کش‌وقوش داد تا خستگیش دربرود و آرزو کرد احمد به خانه‌ی بهرام نرود. اجاق هنوز گرم بود و چای باقی‌مانده در قوری به سرنوشت تیره‌وتاری دچار می‌شد. چک‌چک آب از آبریزگاه به گوش همه‌ی اشیای اتاق رسید. همه آهی سر دادند که این مزاحم را چه کنیم؟ حتی مارمولک سری جنباند و افسوس خورد. می‌بایست کمی جابه‌جا شود. مبل بحث را خاتمه داد که این‌ها خانوادگی سربه‌هوایند. همه خاموش ماندند و به‌ناچار به چک‌چک باران و شیر آب گوش سپردند بی‌آن‌که تیک‌تاک آرام ساعت مچی احمد برای‌شان مهم باشد.