پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

موبی دیک یا وال سفید

هرمن ملویل
پرویز داریوش



موبی دیک یا وال سفید

سینمای آمریکا، پیش از آن‌که گرفتار ادبار مک‌کارتیسم شود، پیش از آن‌که کارگردانانی مانند سسیل دمیل و بازی‌گرانی از قبیل جان وین فرصتی را که مک‌کارتیسم فراهم آورده بود غنیمت بشمرند و بلای جان هنرمندانی شوند که پیش‌تر همکاران‌شان بودند، پیش از آن‌که کارگردانان سرسپرده‌ی نظام حاکم که پیش‌تر آثار قابل‌توجهی هم خلق کرده بودند، به سرکردگی آشکار هیچکاک و وایلدر، دست‌به‌کار شوند و دوران طلایی سینمای آمریکا را به پایان برسانند و هالی‌وود را به ماشین ساخت‌وتولید سینمای صنعتی بی‌اعتنا به مفاهیم انسانی و مردمی مسخ کنند، سینمایی عمیقاً قصه‌گو بود که در ضمن روایات داستانی بسیار قابل‌توجهش مفاهیمی انسانی، انتقادی و ماندگار در آثار ماندگارش طرح شده است. از جمله فیلم‌های درخشان دوران طلایی سینمای آمریکا می‌توان به جانی گیتار (نیکلاس ری)، جنگل آسفالته (جان هیوستن)، نامه‌ای برای سه همسر (جوزف منکی‌ویتز)، سان‌ست بولوارد (بیلی وایلدر)، در انزوا (نیکلاس ری)، مرد آرام (جان فورد)، از گذشته (ژاک تورنر)، ایستگاه اتوبوس (جاشوآ لوگن) و جعل حیات (داگلس زیرک) اشاره کرد.
بی‌گفت‌گو این قدرت ستایش‌برانگیز قصه‌گویی در سینمای آمریکا که به‌خصوص در دوران طلایی‌اش آشکار است، در ادبیات این کشور ریشه دارد. در اغلب آثار برجسته‌ی ادبیات آمریکا، از هکلبری فین نوشته‌ی مارک تواین گرفته تا وداع با اسلحه نوشته‌ی همینگ‌وی، مفاهیمی عمیق در قالب داستان‌های پرماجرا و بسیار خواندنی منظور شده است. شاید مهم‌ترین، درخشان‌ترین و ارزش‌مندترین نمونه‌ی این ادبیات شاه‌کاری جاودان به نام «موبی دیک یا وال سفید» نوشته‌ی هرمن ملویل باشد.
خواننده پس از خواندن موبی دیک بلافاصله متوجه روشن‌فکری، سواد، گستردگی مطالعات و خلاقیت کم‌نظیر ملویل می‌شود. ملویل با به کار زدن تکنیک‌های ادبی بسیار متنوع هم در فرم و هم در مفهوم اثری جاودان خلق کرده است که همواره در دسته‌ی شاه‌کارهای ماندگار تاریخ ادبیات خواهد ماند. توضیحات دقیق، شخصیت‌پردازی‌های در تراز تراژدی‌های یونانی اما در قالب کارگران کشتی، دریانوردان و موجودات دریا (پیپ، استارباک، استاب، ناخدا ایهب، فتح‌الله ‌هندی‌پارسی، اسماعیل و البته موبی دیک)، نگرش فلسفی حیرت‌انگیزی که یادآور خیام است، نثر درخشان، گاه شعر منثور و گاه منظوم (که البته کاملاً به ترجمه برنمی‌گردد)، توصیفات پرنبوغ طبیعت و دریا و مفاهیم عمیق تمثیلی به وفور در این رمان یافت می‌شود.
یکی از خصوصیات دیگر این رمان مفاهیم ورای زمانش است؛ مفاهیمی انسانی که تا ابد ارزش‌مند خواهد ماند و فراوان در این رمان به چشم می‌خورد. یک نمونه‌ی درخشان از این مفاهیم را می‌توان در فصل هشتاد و نهم با عنوان «ماهی بسته و ماهی رها» (Fast-Fish and Loose-Fish) یافت با این مقدمه که والی که کسی شکارش کرده اما شکار را به انجام نرسانده و روغن وال را نکشیده از آن کیست. ملویل به توصیف عرف زمانه‌اش در این باب می‌پردازد و این وال‌ها را به دو نوع مذکور معرفی می‌کند و از وجوه قانونی موجود می‌گوید و بحثش را به گفتاری درخشان ختم می‌کند که بی‌گفت‌وگو تا ابد در ادبیات جهان باقی خواهد ماند. بهتر است به جای هر گونه توضیحات لغو، این بخش را بخوانیم (با حفظ نگارش زنده‌یاد پرویز داریوش):

(الف) ماهی بسته متعلق به طرفی است که ماهی بدو بسته باشد.
(ب) ماهی رها برای هرکه بتواند زودتر او را بگیرد شکار عادلانه‌ای است.
اما آنچه موجب شیطنت این قانون استادانه است همان اختصار ستودنی آن است که یک جلد بزرگ تفسیر را برای توضیح آن لازم می‌کند.
اول: ماهی بسته کدام است؟ از لحاظ فنی ماهی خواه مرده باشد خواه زنده موقعی بسته است که به کشتی یا قایق مسافرداری یا هر وسیله‌ای که در هر حال به توسط مسافر یا مسافران بر آن نظارت شود مربوط شده باشد، خواه این وسیله دکل یا پاروب یا طناب نه گرهی و خواه سیم تلگراف یا پاره‌ای کنتره باشد ـ هیچ فرقی نمی‌کند. همچنین ماهی از لحاظ فنی بسته شناخته خواهد شد اگر تیر نوک‌تیز یا هر نشانهٔ قبول‌شدهٔ دیگری از تصاحب در آن فرو کرده باشند، به شرط آنکه طرفی که تیر نوک‌تیز به وال کوبیده به وضوح قدرت خود را در هر موقع که لازم شود در کشیدن وال به پهلوی کشتی نشان دهد و همچنین قصد این کار را داشته باشد. اینها تفسیرات علمی بود ولی تفسیرات خود والگیران گاه از الفاظ خشن و ضربات خشنتر تشکیل شده است ـ و آن قانون بی‌گفتگوی مشت است. راست است که میان والگیران سرراستتر و شریف همواره رعایت موارد خاصی می‌شود که در آن ادعای مالکیت یک طرف نسبت به والی که قبلا به توسط طرف دیگر تعاقب یا کشته شده است بیداد اخلاقی فاحشی است، اما دیگر والگیران به هیچ وجه تا این حد وسواسی نیستند...
... مگر این مثل در دهان همه نیست که تصرف نصف قانون است، آن هم بدین معنی که کاری با اینکه تصرف از کجا حاصل آمده است ندارند؟ اما بیشتر اوقات تصرف تمامی قانون است. مگر پیها و جانهای بردگان روسی و غلامان جمهوری چیزی به جز ماهی بسته هستند که تصرف آنها تمامی قانون است؟ برای صاحبخانهٔ آزمند آخرین پشیز بیوه‌زن مگر چیزی به جز ماهی بسته است؟ خانهٔ مرمرین آن رذل که رذالت او را کشف نکرده‌اند با لوحه‌ای که بر در آن به جای تیر نوک‌تیز کوبیده مگر چیزی به جز ماهی بسته است؟ آن نزول تباهی‌آور که مردخای صراف از غمبرک بینوا و ورشکسته بابت قرضی که برای جلوگیری از مرگ خانوادهٔ غمبرک بر اثر گرسنگی پرداخت شده می‌گیرد چیست؟ آن نزول تباهی‌آور مگر چیزی به جز ماهی بسته است؟ درآمد یکصد هزار لیره‌ای اسقف کبیر روح‌پناه که از نان و پنیر بخور و نمیر صدها هزار کارگر کمر شکسته جمع می‌شود (و همهٔ این کارگران بدون کمک روح‌پناه قدم به بهشت خواهند گذارد) چیست؟ آن ۱۰۰ٰ۰۰۰ لیرهٔ مدور مگر چیزی به جز ماهی بسته است؟ برای آن نیزه‌انداز مرسل به نام برادر طریقت جوناتان سرزمین تکزاس مگر چیزی به جز ماهی بسته است؟ و مگر در تمام این موارد تصرف تمامی قانون نیست؟
و اما اگر اصل ماهی بسته تا این حد به‌طور وسیع معمول است اصل خویشاوند آن که ماهی رها باشد بیش از آن معمول است. این اصل در سراسر عالم و در میان ملل رواج دارد.
مگر سرزمین آمریکا در ۱۴۹۲ چیزی به جز ماهی رها بود که کریستف کلمب پرچم اسپانیا را به عنوان تیر نوک‌تیز سرور شاهانهٔ خود و بانوی او در آن فرو کرد؟ لهستان برای تزار چه بود؟ یونان برای ترکهای عثمانی چه بود؟ هندوستان برای انگلستان چه بود؟ مکزیک عاقبت برای کشورهای متحد چه خواهد بود؟ همه ماهیهای رها هستند. حقوق بشر و آزادیهای جهان مگر به جز ماهی رها هستند؟ تمامی افکار و عقاید مردم مگر به جز ماهی رها چیزی هست؟ نزد پرگویان خودپسند دزد افکار متفکران مگر به جز ماهی رها چیزی هست؟ خود این کرهٔ بزرگ مگر چیزی به جز ماهی رهاست؟ و تو ای خواننده چیستی؟ هم ماهی رها و هم ماهی بسته؟


اگر بخواهیم اشاره‌ای هم به ترجمه‌ی کتاب کرده باشیم، پیش از هر چیز باید گفت متن انگلیسی کتاب به هر حال کاملاً ترجمه‌شدنی نیست و چه بهتر که خواننده‌ای که بضاعتش را داشته باشد نسخه‌ی انگلیسی‌اش را بخواند. در ترجمه‌ی زنده‌یاد داریوش یک نکته‌ی مثبت آشکارا به چشم می‌خورد و آن این‌که دایره‌ی لغاتش بسیار گسترده است و مفاهیم مشابه را بسته به موقعیت به لغات متعدد بازآورده است. زبانش غیر از در پاره‌ای اشکالات دستوری و گاه بوی ترجمه گرفتن، مغلوب زبان آکادمیک یا بازاری رایج امروز نشده است و البته عجیب هم نیست چون کتاب را پیش از پا گرفتن این زبان ترجمه کرده است. اشکالی که در ترجمه به نظر می‌رسد یکی این است که گاهی گویا توضیحات مبسوط ملویل درباره‌ی موضوعی که به ظاهر غیرداستانی می‌نماید مترجم را خسته کرده است و زبانش را سست، گاهی نیز زبانی برای گوینده‌ای انتخاب کرده و در حین ترجمه متوجه شده این زبان از آن آن گوینده نیست و تغییرش داده است، اما برنگشته این اصلاح را در سراسر کتاب وارد کند و به‌خصوص این موضوع در حرف زدن‌های پیپ به چشم می‌خورد که البته بسیار مهم است. گاهی در ترجمه‌ی نامی یا مفهومی، احتمالاً به دلیل کمبود منابع مورد نیازش، به غلط رفته و با این‌همه ترجمه‌اش خواندنی است و گاه دل‌پذیر.
سال گذشته جناب آقای صالح حسینی ترجمه‌ی دیگری هم از این کتاب درآورده است که بنده آن را ندیده‌ام. امیدوارم ترجمه‌ی بهتری باشد تا کسانی را که موبی دیک را نخوانده‌اند بهتر با این شاه‌کار جاودان آشنا کرده راه‌شان را به سوی خواندن آثار مهم ادبیات و فاصله گرفتن از ادبیات بازاری هموارتر کند. در ضمن، با توجه به امکاناتی که ایشان امروز در اختیار دارند، در مقایسه با زمانی که زنده‌یاد داریوش کتاب را ترجمه کرده، و نیز در اختیار داشتن ترجمه‌های پیشین، دور نیست که ترجمه‌ی جناب حسینی صحیح‌تر باشد. اما نکته‌ای که توجه بنده را به آن ترجمه جلب کرد به جمله‌ی اول رمان ربط پیدا می‌کند که شهره‌ی عالم است. آقای داریوش نوشته‌اند «اسماعیل خطابم کنید» و آقای حسینی نوشته‌اند «صدایم کن اسماعیل». در مصاحبه‌ای که از آقای حسینی خواندم، ایشان توضیحاتی داده‌اند از این قرار (منبع روزنامه‌ی آرمان، با حفظ نگارش):

ــ ... می‌گوید: «Call me Ishmael» و نمی‌گوید «my name is Ishmael». به نظرم یکی از ویژگی‌های «Call me Ishmael» این است که می‌گوید من نامی ندارم، اگر هم می‌خواهید نامی روی من بگذارید، بگویید اسماعیل. شاید این‌گونه بهتر «من و تو»ی خواننده می‌توانیم در تجربه اسماعیل سهیم شویم و من و تو، ما شویم. و همه از فردیت خودپرستی رها شویم.
...
ــ برخی می‌گویند «اسماعیل خطابم کنید!»
ــ درست است که این رمان با توجه به نثر آن موقع، متکلف است، که در آمریکا اسمش هست Genteel Tradition. ملویل با توجه به این زبان نوشته، اما درعین‌حال متوجه این هم هست که صداهای مختلف را در رمان بیاورد. برای همین آدم‌های مختلفی را انتخاب کرده و در جاهایی زبان عامیانه را هم آورده. تا شاید سی سال بعد راه را بازتر کند برای مارک تواین تا «هاکلبری فین» را بنویسد. البته چندصدایی در روایت اسماعیل هم مشهود است. اسماعیل در جاهایی فیلسوف است، جاهایی شاعرانه حرف می‌زند، در خیلی جاها ساده حرف می‌زند مثل ابتدای رمان؛ برای همین «اسماعیل خطابم کن» به جای جمله ساده «Call me Ishmal» مناسبتی ندارد.

البته چنان که برمی‌آید یک معنی این جمله «اسماعیلم!» است که به جای سلام‌وعلیک به کار برود و میان دریانوردان آن دوران مصطلح بوده است و به صورتی مشابه نیز در فارسی، هنگام آشنا شدن با مخاطبی ناشناس، کاربرد دارد، اما کیست که شک کند منظور ملویل این نبوده که راوی رمانش بگوید «من اسماعیل نام دارم». کیست که شک کند ملویل خواسته به خوانند«گان» بفهماند راوی را به نام اسماعیل «بشناسند» و احتمالاً دقیق‌ترین «ترجمه‌ی معنایی»، و نه شیواترین ترجمه، این جمله بشود: «مرا به نام اسماعیل بشناسید.».
دو سوآل برای بنده مطرح شد.
۱. آیا «اسماعیل خطابم کنید؟» متکلف یا چیزی از این دست است؟
۲. آیا مترجم حین ترجمه‌ی این جمله مجاز است از فعل امر دوم‌شخص مفرد استفاده کند؟

گفتیم، و از توضیحات جناب آقای صالح حسنی نیز چنین برمی آید که، ملویل می‌خواسته خوانندگان راوی را به نام اسماعیل بشناسند. کدام جمله به منظور راوی نزدیک‌تر است، «اسماعیل خطابم کنید» یا «صدایم کن اسماعیل». آیا قرار است کس خاصی از میان خوانندگان اسماعیل را «صدا کند»؟ چرا فعل امر صدا کردن پیش از نام اسماعیل بیاید؟ (این البته منطق زبان انگلیسی است.) چرا به صیغه‌ی دوم‌شخص مفرد بیاید؟ (البته باز هم منطق زبان انگلیسی است.)
چنان که می‌دانیم در زبان انگلیسی فعل امر «خطاب» به هر مأمور جمع یا مفردی که باشد به یک وجه ثابت می‌آید، اما در فارسی که ساختاری بسیار گسترده‌تر دارد این‌طور نیست.
کسی که متن انگلیسی کتاب را خوانده یا بررسی کرده باشد، نمی‌تواند خاطرجمع باشد که «خطاب کردن» در زبان کتاب موبی دیک متکلف باشد، اما بیش‌تر می‌توان ظن برد که «صدایم کن اسماعیل» با حس‌وحال نثر ملویل که بازه‌ای را از شیکسپیر تا زبان دریانوردان دو قرن پیش در بر می‌گیرد، همخوانی نداشته باشد. اگر نوشته بودند «اسماعیل صدایم کنید» البته بسیار موجه‌تر بود. امیدوارم اگر جناب آقای حسینی این انتقاد صاف‌وساده‌ی کسی را که در کار نثر فارسی دانش‌آموزی بیش نیست وارد می‌شمارند، آن را در چاپ‌های بعدی مد نظر بگیرند.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com