پیام شما ارسال شد.
بازگشت

تعقیب



  1. اتوریته‌ی شیشه در سرزمین گیاهان خودرو
  2. شام
  3. خرمگس (معرکه‌ی) ایلیاد
  4. حلبی‌آباد
  5. کوبو آبه و نقابِ چهره‌داران
  6. تونی اردمان و مردی به نام اووه
  7. در باب ناپدیدی
  8. پازولینی؛ زندگی در شعر
  9. رد گم یا گام‌های گم‌شده؟
  10. درنگی در آخرین فیلم روی اندرسون
  11. چرا نباید آثار کافکا را خواند
  12. جست‌وجوی حقیقت در مجاز
  13. زبان و حقیقت در دشمن، نوشته‌ی کوتسی
  14. سرخ‌پوست خوب
  15. موبی دیک یا وال سفید
  16. نظریه‌ی طبقه‌ی تن‌آسا
  17. انقراض (داستان کوتاه)
  18. فرزندخوانده
  19. سکوت گویای ستسوکو هارا
  20. آخرین ستاره‌ی آسمان شب
  21. تعقیب
  22. نظری به خصوصیات فرمال رد گم
  23. از خواب که بیدار شدم... (داستان کوتاه)
  24. هیچ راه فراری نیست... (داستان کوتاه)
  25. اعتزال (داستان کوتاه)
  26. ایستگاه بعد، راه‌آهن (داستان کوتاه)
  27. کاش من این کتاب را نوشته بودم
  28. پس (داستان کوتاه)
  29. زندگی خصوصی درختان
  30. جنبش‌های موسیقی فیلم در سینمای غیرصنعتی
  31. یاکوب فون گونتن
تعقیب

ژان‌پل سارتر داستان بلند «تعقیب» کارپانتیه را بهترین اثر او نامیده است. کارپانتیه این رمان کوچک را به فرم سونات نوشته است و تصویرسازی‌های کم‌نظیر او از هاوانای قدیم و توصیف صحنه‌ها و حس‌های شخصیت اصلی داستان چنان قوی است که آن را یکی از سینمایی‌ترین آثار ادبیات مدرن نامیده‌اند و گی‌یرمو کابره‌را اینفانته، نویسنده‌ی برجسته‌ی کوبایی، آن را یکی از معدود رمان‌های کوتاه بی‌نقصی نامیده است که در ادبیات اسپانیایی‌زبان نوشته‌اند.
تیموتی برنن در مقدمه‌ی چاپ انگلیسی کتاب تعقیب می‌گوید کارپانتیه با این کتاب سبک تازه‌ای در ادبیات سیاسی آورده است و از قول او گفته است می‌توان این رمان را واژگونه‌ی سبک فالکنر در ادبیات پلیسی برشمرد: «فوران رمان پلیسی در تراژدی یونانی».
رخدادهای داستان جوری تنظیم شده که دقیقاً به اندازه‌ی زمان لازم برای اجرای سنفونی اروئیکای بتهوفن طول بکشد، قطعه‌ای که در داستان در نیمه‌ی دوم کنسرتی نواخته می‌شود که مرد فراری، شخصیت اول داستان در خلال رمان به حالی تب‌زده وارد تماشاچیانش می‌شود. کارپانتیه، آن‌طور که خود می‌گوید، زمان لازم را برای طی کردن مسیری محاسبه کرده بود که شخصیت اول رمان در خیابان‌های هاوانا زیر پا می‌گذارد: «دقیقاً چهل‌وشش دقیقه.» یعنی زمانی که نواختن سنفونی اروئیکا طول می‌کشد.
کارپانتیه خود درباره‌ی استفاده‌ی دقیق از فرم سونات موسیقی در این رمان این‌طور می‌گوید:

در این رمان می‌خواستم فرم سونات را به صورت دقیق به کار بگیرم: فرمی با روایت و واریاسیون‌های خاص خود... ازاین‌رو تم «ج» را آوردم که بلیت‌فروش است، که در داستان نقشی ناچیز خواهد داشت، چون موتیف اصلی در چند فصلی توزیع خواهد شد که در آن‌ها «فلاش‌بک» (آن‌طور که در سینما مصطلح است) تکرار می‌شود و ما زندگی مرد فراری را پیش از شب تراژیکی می‌بینیم [...] و این شروع جریان روایت من در تمامیت رمان است... تم «الف» با ورود مرد فراری آغاز می‌شود و عبارت است از تک‌گویی هراسان او... تم «ب»، استریا، بعداً پدیدار خواهد شد. بخش مرکزی صرفاً واریاسیون‌هایی بر تم «الف»‌است.

رمان تعقیب را از نسخه‌ی اسپانیایی آن در جلد سوم مجموعه‌ی کامل آثار آله‌خو کارپانتیه، چاپ انتشارات سیگلو ونتی‌ئونو ترجمه کردم.

بریده‌ای از کتاب:

... این ضربان نبض که تنم را می‌لرزاند و در برم می‌گیرد؛ این دل‌پیچه، این قلب که کمی بالاتر از تپش می‌افتد و چنان سوزن ِسرد در من رسوخ می‌کند؛ ضربه‌های خفه که از درونم برمی‌خیزد و به شقیقه‌ها، بازوان و ران‌ها می‌کوبد؛ این نفس ِبریده که از دهان و بینی برنمی‌آید، هوا که لخته‌لخته به ریه فرو می‌رود، انباشته‌ام می‌کند، درونم می‌ماند و خفه‌ام می‌کند تا باز به بازدم خشک بیرون برود و پراضطراب و خمیده و پوک بازم بگذارد و بعد استخوان‌ها می‌خشکد، بر هم می‌ساید، از هم وامی‌گسلد؛ از خود بیرون می‌مانم، گویی به خودم آویخته‌ام، آن‌قدر که قلب به خروشی منجمد از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون می‌جهد تا در برابرم قد علم کند و به سینه‌ام حمله‌ور شود؛ بر این بغض ِبی‌اشک مستولی شود؛ و بعد نفسی که در فکر کشیدنشم؛ دمی از هوای محبوس؛ بازدمی از فراز گلو؛ دمی دیگر؛ آهسته‌تر و کش‌دارتر؛ یک، دو، یک، دو، یک، دو... کوبش نبض دوباره درمی‌گیرد؛ ضربان تپش به پهلوها می‌گسترد؛ پایین‌تر می‌رود؛ همه‌ی رگ‌ها را در بر می‌گیرد؛ ضربه‌اش از جا می‌کندم؛ زمین به نبض من می‌تپد؛ و نیز تکیه‌گاه صندلی و همه‌ی صندلی؛ به هر تپش بی‌صدا به من تنه می‌زند؛ لابد این ضربان به سراسر ردیف می‌گسترد؛ عن‌قریب این زن که کنارم نشسته لبه‌ی پوست‌روباهش را از زمین جمع می‌کند، مرا نگاه خواهد کرد؛ مرد کناری ِاو مرا نگاه خواهد کرد؛ همه مرا نگاه خواهند کرد؛ باز سینه‌ام از جنبش می‌افتد؛ چه تلاشی می‌طلبد بیرون دادن هوای انباشته و ممهور در کام که گونه‌ام را متورم می‌کند، مردی که جلوم نشسته نفسم را پشت گردنش حس می‌کند و برمی‌گردد؛ نگاهم می‌کند؛ عرق را که از موی من فرو می‌ریزد نگاه می‌کند؛ توجه‌شان را جلب کرده‌ام: همه نگاهم خواهند کرد؛ بر صحنه سروصدایی شده است، همه صحنه را نگاه می‌کنند. نباید این گردن را نگاه کنم: چه جای جوشی بر پوستش باقی مانده است؛ حتماً باید این‌جا باشد، از سراسر این تماشاخانه‌ی درندشت دقیقاً همین‌جا، تا نزدیک کسی باشد که نباید نگاهش کند، شاید نشانه‌ای باشد؛ چه فشاری باید به چشم بیاورم تا از نگاه کردن پرهیز کند، نگاه مدام از بالا و پایینش بگذرد تا عاقبت سرگیجه بگیرم؛ دندان‌ها را باید به هم قفل کنم، دست‌ها را محکم مشت کنم، شکم را آرام کنم ـ شکم را آرام کنم ـ تا این دل‌وروده این‌طور به هم نپیچد، تا این کلیه‌ها این‌طور تیر نکشد، تا سروسینه‌ام این‌طور خیس ِعرق نشود؛ سوزش پشت سوزش؛ کوبش پشت کوبش؛ باید خودم را جمع کنم، درونم را که از هم می‌پاشد بپوشانم، این فواره را بخوابانم که درونم می‌جوشد، می‌خروشد، شیارم می‌زند؛ چیزی را بپوشانم که در این سکونی که به آن محکوم شده‌ام از درون سوراخم می‌کند و می‌سوزاندم، در این وضعیت و این‌جا که باید سرم را همتراز سرهای دیگر نگه دارم؛ من به خدای پدر، قادر متعال، خالق آسمان و زمین ایمان دارم، و به عیسا مسیح که تنها فرزندش است، خدای ما که نطفه‌اش را روح‌القدس آفرید، از مریم مقدس باکره زاده شد و جور حکومت پیلاتس را کشید، مصلوب شد، جان باخت و مدفون شد؛ به دوزخ فرود آمد و روز سوم از میان مردگان سر برآورد و زنده شد... تحملم خیلی زود تمام خواهد شد؛ از گرما و سرما تب‌ولرز گرفته‌ام؛ انگار مچم را گرفته باشند؛ مچ‌ها مثل مرغ سرکنده‌ای که کف زمین آشپزخانه انداخته باشند می‌لرزد؛ باید پاها را بر هم بیاندازم؛ بدتر شد؛ مثل این است که ران پای بالایی به شکمم فرو برود؛ همه‌چیز فرو می‌ریزد، در هم می‌پیچد، می‌جوشد، کف می‌کند، در من می‌خروشد و از پهلوها بیرون می‌ریزد، از این پهلو به آن پهلو از میان من می‌گذرد؛ وقتی صدای ارکستر کمی آرام بگیرد دیگران صداهای شکمم را خواهند شنید و نگاهم خواهند کرد؛ من به خدای پدر، قادر متعال، خالق آسمان و زمین ایمان دارم؛ ایمان دارم، ایمان دارم، ایمان دارم. ناگهان انگار چیزی آرامم می‌کند. «بهترم؛ بهترم؛ بهترم»؛ می‌گویند تکرار ِزیاد اطمینان می‌آورد... انگار آن‌چه درونم می‌جنبید قرار می‌گیرد، رفع می‌شود، جایی آرام می‌گیرد؛ لابد علتش حالت بدنم است؛ باید حفظش کنم؛ تکان نخورم، دست‌ها را بر سینه به هم قفل کنم؛ زن از سر بی‌حوصلگی حرکتی می‌کند و پوست‌روباهش را جمع می‌کند؛ کیف‌دستی‌اش می‌لغزد و می‌افتد؛ همه برمی‌گردند؛ زن خم نمی‌شود کیف را بردارد؛ همه می‌پندارند سروصدا کار من بوده است؛ جلویی‌ها مرا نگاه می‌کنند؛ پشت‌سری‌ها مرا نگاه می‌کنند؛ حتماً می‌بینند چه‌طور زرد شده‌ام، گونه‌ها فرو رفته؛ ریشم در این چند ساعت ِگذشته بلند شده؛ به کف‌دستم فرو می‌رود؛ لابد قیافه‌ام به نظرشان عجیب است، با این شانه‌ها که عرق دوباره بی‌وقفه از موها فرو می‌ریزد و خیس‌شان می‌کند، از گونه‌ها و بینی پایین می‌سرد؛ سروریختم هم به درد این‌جور جاهای آن‌چنانی رفتن نمی‌خورد: به من خواهند گفت «بفرمایید بیرون، شما بیمارید، بوی بدی می‌دهید»؛ دوباره صدای صحنه بلند شده است؛ همه برمی‌گردند و حواس‌شان را به این صدا می‌دهند... باید خوب مراقب باشم تکان نخورم؛ هر چه زور دارم بزنم که جم نخورم؛ توجه کسی را جلب نکنم؛ توجه کسی را جلب نکنم، ای خدا؛ میان آدم‌ها محصور شده‌ام، بدن‌هاشان از من حفاظت می‌کند، بین بدن‌هاشان پنهان شده‌ام؛ جسم من میان بدن‌های این‌همه آدم گم است؛ باید میان این بدن‌ها بمانم؛ بعد هم آرام‌آرام همراه‌شان بیرون بروم، از دری بروم که از همه‌ی درها شلوغ‌تر است؛ مثل آدم‌های نزدیک‌بین رپرتوآر را جلو صورتم بگیرم و به خواندن وانمود کنم؛ کاش تعداد زن‌ها زیاد باشد؛ تا خودم را بین‌شان محصور کنم، میان‌شان بروم، قاتی‌شان بشوم...