پیام شما ارسال شد.
بازگشت

انقراض (داستان کوتاه)



  1. اتوریته‌ی شیشه در سرزمین گیاهان خودرو
  2. شام
  3. خرمگس (معرکه‌ی) ایلیاد
  4. حلبی‌آباد
  5. کوبو آبه و نقابِ چهره‌داران
  6. تونی اردمان و مردی به نام اووه
  7. در باب ناپدیدی
  8. پازولینی؛ زندگی در شعر
  9. رد گم یا گام‌های گم‌شده؟
  10. درنگی در آخرین فیلم روی اندرسون
  11. چرا نباید آثار کافکا را خواند
  12. جست‌وجوی حقیقت در مجاز
  13. زبان و حقیقت در دشمن، نوشته‌ی کوتسی
  14. سرخ‌پوست خوب
  15. موبی دیک یا وال سفید
  16. نظریه‌ی طبقه‌ی تن‌آسا
  17. انقراض (داستان کوتاه)
  18. فرزندخوانده
  19. سکوت گویای ستسوکو هارا
  20. آخرین ستاره‌ی آسمان شب
  21. تعقیب
  22. نظری به خصوصیات فرمال رد گم
  23. از خواب که بیدار شدم... (داستان کوتاه)
  24. هیچ راه فراری نیست... (داستان کوتاه)
  25. اعتزال (داستان کوتاه)
  26. ایستگاه بعد، راه‌آهن (داستان کوتاه)
  27. کاش من این کتاب را نوشته بودم
  28. پس (داستان کوتاه)
  29. زندگی خصوصی درختان
  30. جنبش‌های موسیقی فیلم در سینمای غیرصنعتی
  31. یاکوب فون گونتن
انقراض (داستان کوتاه)

دو ساعتی به غروب مانده بود. خورشید کنج آسمان بود. درختان سبز و زرد و سرخ سراسر شیب را پوشانده بود. چمن تنک با باد به دو پهلو خم می‌شد، از دور درخششی مقطع می‌گرفت و نور خورشید را بازمی‌تاباند. ساقه‌ی بهمنی انگار به جوراب‌ام فرو رفته بود و ساق پا خارش گرفته بود. هربار به پشت پا نگاه می‌کردم ساقه‌ی بهمنی می‌دیدم که گفتی دنبال‌ام می‌کند. زهره بی‌خیال طبیعت و منظره با من راه می‌آمد و حرف می‌زد. من گوش می‌دادم و کم‌تر چیزی می‌گفتم. آرام‌آرام پایین می‌رفتیم. حالا از جماعت دور شده بودیم و در نیمه‌راه رسیدن به اتوموبیل‌ها بودیم. وقتی راه افتادیم هنوز همراهان، که دیشب تا دمدمای صبح به عیش‌وعشرت بیدار مانده دور آتش جمع شده بودند، خواب بودند و کم‌کم بیدار می‌شدند. ایرن از ما جلوتر افتاده بود و پیشاپیش می‌رفت. نگاه‌اش می‌کردم. تند می‌رفت، تندتر از آن‌چه باید. به اطراف نگاه نمی‌کرد، گفتی بی‌مقصد می‌رود. گفتی مقصدش رفتن است و قصدش رسیدن نیست. منتظر نمی‌ماند با هم برویم. چنان می‌رفت که کمی پایین‌تر دیدیم از اتوموبیل‌ها هم رد شد و پایین‌تر رفت. دیشب خوب نخوابیده بودم و حوصله‌ی معطلی نداشتم. برگشتم از زهره پرسیدم: «این کجا دارد می‌رود؟»
زهره که طبق معمول خوابی را که دیشب دیده بود با آب‌وتاب فراوان برایم تعریف می‌کرد، انگار از حرف بی‌ربط من دل‌خور شده باشد، گفت: «چه می‌دانم! لابد می‌رود گل بچیند.» و خندید. نخندید؛ نیشخند زد.
گفتم: «صداش بزن. بگو دور نشود. می‌خواهیم برویم.» حالا دیگر به اتوموبیل‌ها رسیده بودیم.
گفت: «به من چه. خودت صداش بزن.»
ساقه‌ی بهمن به ساق پای من نیش می‌زد، برگشتم به پشت شلوارم نگاه کردم بلکه ببینم‌اش، اما دیدم پشت پام بر زمین افتاده است. نمی‌دانم نیش بهمن می‌آزردم یا نیشخند زهره، که ناگهان شنیدم زهره جیغ کشید و جا خوردم، قالب تهی کردم، سر بلند کردم و دیدم ایرن، که گفتی صدای تیز زهره را نشنیده، برگشته به ما نگاه می‌کند و می‌خندد و پشت سرش، در فاصله‌ی حدود بیست گز، شیری درشت‌اندام و گربز آرام‌آرام به او نزدیک می‌شود. زهره باز جیغ کشید تا ایرن را خبر کند، اما ایرن نمی‌شنید، یا نمی‌فهمید، یا نمی‌خواست بفهمد، نمی‌دانم. زهره برگشت به من نگاه کنان به لحنی درمانده و سخت ترسیده گفت: «کاری بکن! الان به او می‌رسد و خفت‌اش را می‌گیرد.» بعد دوباره گفت: «در ماشین را باز کن سوار شویم. الان سراغ ما می‌آید.» پاک هول بود و نیشخندش خشکیده بود.
نمی‌توانستم داد بزنم و ایرن را متوجه کنم. حال عجیبی بود. خودم خیال می‌کردم داد می‌زنم، خیال می‌کردم می‌گویم «ایرن! برگرد، مواظب باش! آن‌طرف نرو.» اما دادم به فریادی در خواب می‌مانست که از گلو برنمی‌آید. چاره‌یی نبود. شستی دزدگیر اتوموبیل را فشردم تا در باز شد. زهره پرید و در اتوموبیل نشست. من هم پشت فرمان نشستم و طرف‌شان راه افتادیم. شیر تن‌آسایانه طرف ایرن می‌رفت. زهره گفت: «چرا آن‌وری می‌روی؟ می‌کشدمان! سروته کن فرار کنیم.»
من اما صدایی نمی‌شنیدم. می‌راندم و ایرن را می‌دیدم که هنوز متوجه شیر نشده بود. نمی‌دانم، حس می‌کردم متوجه شده، اما نمی‌داند آن که سراغ‌اش می‌آید شیری درنده و خون‌خوار است، گفتی ایرن شاهزاده خانمی است که در بوستان قصر پدرش گل می‌چیند و خود را از دنیا و مافیها بی‌خبر می‌نمایاند تا شهسواری خوش‌قامت یا شاهزاده‌یی زیبارو با شکوه و جبروت نزدش برود و از او خواستگاری کند، گفتی می‌خواهد این‌طور خود را معصوم و لطیف بنماید، می‌خواهد بگوید غرق تماشای زیبایی گل شده است تا وقتی شاهزاده به او برسد، از اسب پیاده شود و برابرش زانو بزند، ناگهان غافل‌گیر شده برگردد به چشمان‌اش نگاه کند، سرخ شود و لحظه‌ی آغاز خوش‌بختی را از ته دل بفهمد و تجربه کند.
حالا شیر چندان فاصله‌یی با ایرن نداشت. من به‌سرعت می‌راندم که زودتر از شیر به ایرن برسم، اما نشد. هنوز ما نرسیده بودیم که شیر پشت سر ایرن رسید، مکثی کرد و بعد آهسته سر پریال‌وکوپال‌اش را به کمر ایرن مالید. ایرن، گفتی در اوج خوش‌بختی، سر چرخاند تا شاهزاده را ببیند و از عاقبت پرعافیتی برخوردار شود که بیش از هزار سال انتظارش را کشیده است. سر چرخاند و من دیگر چهره‌اش را ندیدم. اما صورت شیر را دیدم و برق آز و شهوت را در چشمان‌اش، سر درشت‌اش را دیدم که در شکم ایرن فرو رفت و پای پیش‌اش را که بلندش کرد و ضربه‌یی محکم به پهلوی ایرن کوبید چنان که ایرن به هوا برخاست و چند گز آن‌طرف‌تر بر زمین افتاد.
دقیقاً در همان لحظه‌یی که ایرن در هوا بود، ما به آن‌ها رسیده بودیم. فرصت را غنیمت شمردم، پرگاز طرف شیر راندم، که گفتی او هم متوجه من نیست، و تا بخواهد تکانی بخورد محکم اتوموبیل را به او زدم چنان که او نیز به هوا برخاست و در طرف مقابل ایرن چند گز دورتر بر زمین افتاد. اتوموبیل ازریخت‌افتاده را طرف ایرن راندم. دست‌ام را عقب بردم و در عقب را باز کردم تا سوار شود، نگاهی به من انداخت، بعد سر برگرداند و نگاهی غریب، انگار از سر گذشت، به شیر انداخت که از جا برمی‌خاست و بی‌عجله و تأنی‌کنان طرف ما می‌آمد. داد زدم: «سوار شو دیگر، احمق!» ظاهراً نمی‌خواست سوار شود. چاره‌یی نبود. در سمت خودم را باز کردم، دست دراز کردم لباس‌اش را گرفتم و به یک ضربه او را به درون اتوموبیل کشیدم چنان که بر زهره افتاد و زهره، گفتی آزرده، او را به ضربه‌یی دیگر بر صندلی عقب انداخت. شیر سلانه‌سلانه طرف ما می‌آمد، بدون ذره‌یی شتاب. دست دراز کردم و در عقب را بستم، سروته کردم، به راه آبادی افتادم و شیر را دیدم که سر جاش به تماشای ما ایستاد. در آیینه به ایرن نگاه کردم که به حسی بسیار غریب و کاملاً نامفهوم برای من به شیر نگاه می‌کرد. گفتی غیر از این شیر در دنیا نمی‌بیند. گفتی آن‌قدر ما را بی‌اهمیت می‌یابد که حتا به خودش زحمت نمی‌دهد به کاری که کرده‌ایم اعتراض کند. باز خارش را در پام حس کردم و بدون نگاه کردن دانستم ساقه‌ی بهمن پشت پام زیر صندلی افتاده است. نگاه‌ام را در آیینه دواندم و شیر را دیدم که با دور شدن ما، هم‌چنان به ایرن نگاه کنان و خرامان پشت سرمان به راه افتاد. چشمان آبی‌اش می‌درخشید و موهای طلایی‌اش در باد می‌رقصید.