پیام شما ارسال شد.
بازگشت

زندگی خصوصی درختان



  1. اتوریته‌ی شیشه در سرزمین گیاهان خودرو
  2. شام
  3. خرمگس (معرکه‌ی) ایلیاد
  4. حلبی‌آباد
  5. کوبو آبه و نقابِ چهره‌داران
  6. تونی اردمان و مردی به نام اووه
  7. در باب ناپدیدی
  8. پازولینی؛ زندگی در شعر
  9. رد گم یا گام‌های گم‌شده؟
  10. درنگی در آخرین فیلم روی اندرسون
  11. چرا نباید آثار کافکا را خواند
  12. جست‌وجوی حقیقت در مجاز
  13. زبان و حقیقت در دشمن، نوشته‌ی کوتسی
  14. سرخ‌پوست خوب
  15. موبی دیک یا وال سفید
  16. نظریه‌ی طبقه‌ی تن‌آسا
  17. انقراض (داستان کوتاه)
  18. فرزندخوانده
  19. سکوت گویای ستسوکو هارا
  20. آخرین ستاره‌ی آسمان شب
  21. تعقیب
  22. نظری به خصوصیات فرمال رد گم
  23. از خواب که بیدار شدم... (داستان کوتاه)
  24. هیچ راه فراری نیست... (داستان کوتاه)
  25. اعتزال (داستان کوتاه)
  26. ایستگاه بعد، راه‌آهن (داستان کوتاه)
  27. کاش من این کتاب را نوشته بودم
  28. پس (داستان کوتاه)
  29. زندگی خصوصی درختان
  30. جنبش‌های موسیقی فیلم در سینمای غیرصنعتی
  31. یاکوب فون گونتن
زندگی خصوصی درختان

«زندگی خصوصی درختان» داستان مردی است که تا صبح در انتظار بازگشت زن‌اش می‌ماند و در گذشته و حال و آینده تعمق می‌کند، چنان‌که راوی می‌گوید «وقتی ورونیکا بیاید داستان تمام می‌شود، کتاب تا آن‌جا ادامه دارد که او برگردد و یا تردیدی در ذهن خولیان باقی نماند که ورونیکا برنخواهد گشت.»
کتاب به نثر دل‌چسب، بسیار ساده اما استادانه، بسیار شاعرانه و ضمناً روان نوشته شده است و خصوصیات متمایز کار سامبرا از قبیل آسیب‌شناسی جامعه‌ی پس از دیکتاتوری، تنهایی در جامعه‌ی امروز و اثرات مخرب جابه‌جایی‌های فرهنگی در این کتاب نیز به‌وضوح مشهود است.
خولیان، شخصیت اول کتاب، بدون مخاطب زندگی‌اش را مرور می‌کند و به گذشته‌اش با نامزد سابق و آشنایی‌اش با همسر فعلی می‌پردازد و در این میان خواننده را بدون ماجراجویی‌های شلوغ و آشفته بی‌وقفه تا پایان کتاب با خود می‌برد.
درهم‌تنیدگی نویسنده و خواننده و شخصیت در این کتاب نیز به گونه‌یی متفاوت از کتاب دیگرش، «راه‌های برگشتن به خانه»، پرداخته شده است.

بخشی از کتاب:

شب می‌شود، کتاب‌خانه‌ی جدید را در اتاق‌نشیمن می‌چینند و پدر همه‌ی اعضای خانواده را دور صفحه‌ی بازی متروپولیس جمع می‌کند. خانواده‌هایی هست که سر ساعت نُه ِشب مرد خانواده خود را به مشروب می‌سپارد و زن خانواده خود را به اتو زدن لباس‌ها، بی‌خبر از سرنوشت بچه‌ها که در ایوان بازی می‌کنند و ادای زخمی شدن درمی‌آورند، یا در تاریکی اتاق‌شان سر می‌کنند، یا در دست‌شویی با صابون حباب می‌سازند و یا در آشپزخانه با شیر ِترش دسرهای عجیب‌وغریب درست می‌کنند. خانواده‌هایی هم هست که حین گفت‌وگوهای جدی در اتاق‌نشیمن گذران شب را نظاره می‌کنند. همین‌طور خانواده‌هایی که در این ساعت شب به یاد مردگان‌شان هستند و هاله‌یی از درد چهره‌شان را در بر گرفته است. نه کسی بازی می‌کند و نه کسی حرفی می‌زند: بزرگ‌ترها نامه‌هایی را بازنویسی و اصلاح می‌کنند که هیچ‌کس نخواهد خواند و بچه‌ها سوآل‌هایی می‌پرسند که هیچ‌کس پاسخ نخواهد داد.
در عوض این خانواده هم هست که ساعات حکومت‌نظامی را به بازی متروپولیس می‌گذراند. همه‌چیز مهیا است: بیمارستان، زندان، سینما، بانک، تاس‌ها و ورق‌های بازی، خانه‌ها، ساختمان‌ها و خیابان‌ها. بازی‌کنان یکی مردی است که جدی بازی می‌کند و از صفر شروع می‌کند و برنده می‌شود، یکی زنی خوش‌قیافه و غم‌گین است، یکی دخترکی زیبا و ظریف است و یکی پسرکی هشت‌نه‌ساله به نام خولیان، که اسم‌اش دراصل خولیو بود. ماجرایی غریب اما واقعی است: می‌خواستند اسم‌اش را خولیو بگذارند و این اسمی بود که به کارمند اداره‌ی ثبت گفتند اما طرف خولیان شنید و در شناس‌نامه خولیان نوشت و پدرومادر خولیان از خیر اصلاح‌اش گذشتند چون آن سال‌ها حتا کارمند اداره‌ی ثبت هم سزاوار احترام و ترس بی‌حدوحصر بود.
مردی سبزه، زنی بور و دختری که کم‌تر بور است و پسری که کم‌تر سبزه دور میز نشسته‌اند. مرد سبزه همیشه برنده می‌شود. زن بور خیلی زود خسته می‌شود و کنار می‌کشد. دختر که کم‌تر بور است بازی را تا جایی ادامه می‌دهد که هرچه دارد ببازد و به نگاه‌های عصبی با خود عهد کند دفعه‌ی بعد مرد سبزه را شکست دهد. پسر که کم‌تر سبزه است با آن اسم عوضی‌اش به بردوباخت علاقه‌یی ندارد و فقط دل‌اش باز هم کوکاکولا می‌خواهد. پدر خوش‌حال است که دخترش تسلیم نمی‌شود و حتا از بردن از او، از برنده شدن و همیشه برنده ماندن لذت می‌برد. در مقابل مادر لختی پیش دارایی‌هاش را حراج کرده و پول‌اش را به‌تساوی بین فرزندان‌اش تقسیم کرده است. نشسته است، به‌تفنن آکوردهای یک ترانه‌ی ویوله‌تا پاررا را می‌نوازد و الان است که زیر آواز بزند. کل ماجرا بی‌کم‌وکاست همین است: نگاه کردن به آن‌ها که بازی می‌کنند، تماشای چهره‌های سال ۱۹۸۴شان، خندیدن به آن‌ها، هم‌دردی با آن‌ها و همراهی‌شان در این ملال صادقانه و غلیظ.

خولیان حالا حوالی خیابانی به رنگ آبی آسمانی به نام توبالابا زندگی می‌کند، قبلاً در چندقدمی خیابانی آبی به نام ایرراساوال، روبه‌روی پلاسا نیونیوآ، همراه زنی زندگی می‌کرد که در شرف تبدیل شدن به دشمن او بود. از خیابان‌های دیگری به آن خانه می‌رسید که در نقشه‌ی بازی متروپولیس ازشان خبری نیست چون این خیابان‌ها در مسیر غرب پایتخت بزرگ و دورافتاده است. این خیابان‌های بی‌رنگ به ته‌رنگی خاکستری‌گون به ذهن خولیان متبادر می‌شود. این خیابان‌ها در سال‌های کودکی و نخستین سال‌های جوانی خولیان سفید بود و حالا غبارگرفته و مات شده است، حالا، همین اخیراً، زمان موفق شده به زنگار خود بیالایدشان.