پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

شیوایی زبان فارسی: ابزارهای نویسنده و معیارهای مخاطب



  1. حلبی‌آباد
  2. کوبو آبه و نقابِ چهره‌داران
  3. تونی اردمان و مردی به نام اووه
  4. در باب ناپدیدی
  5. پازولینی؛ زندگی در شعر
  6. رد گم یا گام‌های گم‌شده؟
  7. درنگی در آخرین فیلم روی اندرسون
  8. چرا نباید آثار کافکا را خواند
  9. وقت سکوت
  10. جست‌وجوی حقیقت در مجاز
  11. تأثیرپذیری ساختاری از زبان‌های خارجی؟
  12. زبان و حقیقت در دشمن، نوشته‌ی کوتسی
  13. سرخ‌پوست خوب
  14. موبی دیک یا وال سفید
  15. نظریه‌ی طبقه‌ی تن‌آسا
  16. اجازه بدهید درست بنویسیم ۲
  17. ادبیات بازاری
  18. فرزندخوانده
  19. رسوخ کلیشه در فرهنگ
  20. سکوت گویای ستسوکو هارا
  21. آخرین ستاره‌ی آسمان شب
  22. اجازه بدهید درست بنویسیم
  23. تعقیب
  24. نظری به خصوصیات فرمال رد گم
  25. کاش من این کتاب را نوشته بودم
  26. زندگی خصوصی درختان
  27. شیوایی زبان فارسی: ابزارهای نویسنده و معیارهای مخاطب
  28. بریده‌هایی از فیلم «مذکر مونث»، ساخته‌ی ژان‌لوک گودار، ۱۹۶۶
  29. جنبش‌های موسیقی فیلم در سینمای غیرصنعتی
  30. سه گرایش در نثر داستانی مدرن
  31. بخشی از کتاب ۲۶۶۶
  32. یاکوب فون گونتن
  33. قفسم برده به باغی...
شیوایی زبان فارسی: ابزارهای نویسنده و معیارهای مخاطب

زبان فارسی به چند دلیل صریح برتری‌هایی کتمان‌نشدنی بر بسیاری زبان‌های دیگر دارد.
هنگام بررسی زبان باید به منطق پنهان در زبان توجه کرد. برای راحت‌تر شدن بحث مایل ام چند اصطلاح سردستی را برای بیان منظور به کار بگیرم. فرض کنیم زبانی از منطق «ریاضی» پیروی می‌کند. مثلاً زبان انگلیسی که عینک و شلوار را «جفت» می‌داند، به‌صورت اسم جمع می‌آورد و به‌شان فعل جمع اسناد می‌دهد از منطق ریاضی پیروی می‌کند. در مقابل می‌شود گفت زبان فارسی از منطق «انسانی» پیروی می‌کند. احتمالاً بتوان زبان فارسی را، طبیعتاً بدون در نظر گرفتن قضیه‌ی شیوه‌ی نگارش، پیشروترین یا یکی از پیشروترین زبان‌های دنیای امروز برشمرد. مهم‌ترین دلیل آشکار است: زبان فارسی جنسیت ندارد. تا جایی که من می‌دانم، و قطعاً شامل بعضی زبان‌های اصلی دنیای امروز می‌شود که تعدادشان از انگشتان دست تجاوز نمی‌کند، هیچ زبان دیگری وجود ندارد که بین زن و مردش تمایز قایل نشود، اما زبان فارسی صرفاً بین انسان و غیرانسان و جان‌دار و غیرجان‌دار تمایز قایل می‌شود. بماند که در زبان‌های اروپایی، از جمله فرانسه، آلمانی، اسپانیایی و ایتالیایی، اسم‌های ذات را نیز به دسته‌های مونث یا مذکر و (در آلمانی) خنثا تقسیم می‌کنند و در انگلیسی نیز در اشاره به بعضی اسم‌ها باید از ضمیر مونث استفاده کرد، مثلاً کشتی، یا گاه اتوموبیل. البته هستند کسانی که این نکته را در ضعف‌های زبان فارسی می‌شمرند، اما ضعف برشمردن این خصوصیت پیشرو زبان فارسی بی‌تردید مبتنی بر پدیدارشناسی زبان براساس منطق زبانی دیگر، غیر ِزبان فارسی است.
گفتم زبان فارسی از منطق انسانی استفاده می‌کند. توضیح می‌برد. در زبان فارسی فاعل زنده با فاعل مرده تفاوت می‌کند. زبان فارسی فاعل مرده را در همان سطح فعالیتی نمی‌بیند که فاعل زنده را، مساله در مثالی که در ادامه خواهم زد روشن‌تر خواهد شد.
تکلیف زمان فعل در فارسی به‌شکلی روشن است که بی‌تردید این زبان را در موقعیتی رشک‌برانگیز می‌نشاند. زمان فعل که در زبان‌های غربی بنا به منطق ریاضی زبان‌ها صیغه‌های مختلف و گاه مضحکی به خود می‌بیند، در فارسی به هیچ وجه مشکلی ایجاد نمی‌کند. در زبان فارسی صیغه‌های آینده در گذشته، گذشته در آینده، آینده‌ی نقلی، آینده‌ی بعید، این‌ها همه البته وجود دارد، اما زبان فارسی به جای این‌که گوینده‌اش را درگیر «دو به‌اضافه‌ی دو» ریاضی‌گونه کند، همه‌ی این امکانات را به‌راحتی در اختیار او می‌گذارد بدون این‌که این‌همه صیغه‌های عجیب و غریب را ضروری کند. فعل شرطی یا التزامی و یا امری که عموماً ساختار جمله را در زبان‌های انگلیسی و آلمانی به‌کلی به هم می‌ریزد و گوینده را مجبور به بازآرایی کلیت جمله می‌کند، در فارسی به‌سادگی در دسترس است، کافی است گوینده «می» را از ابتدای صیغه‌ی مضارع مثلاً «می‌رود» بردارد و «ب» اضافه کند («برود»). همین صیغه در زبان اسپانیایی، که از این لحاظ از انگلیسی و آلمانی بسیار پیشرفته‌تر است، انبوهی تغییرات را به دنبال می‌آورد و صرف دوباره‌ی تمام افعال را با تمام استثناهایی که وجود دارد ضروری می‌کند. زبان فارسی امکاناتی به گوینده‌ی خود می‌دهد که مثلاً مترجمی آگاه می‌تواند، براساس منطق انسانی حاکم بر زبان فارسی، گاه فعل زمان گذشته‌ی ساده را در متن اصلی به ماضی نقلی تبدیل کند و شیوایی جمله را افزایش دهد.
حال چنین زبانی در عمل به کجا می‌رود؟ در متون «ادبی» امروز تک‌تک خصوصیات «انسانی» زبان فارسی را به‌تدریج با خصوصیات «ریاضی» جاگزین می‌کنند. متاسفانه مترجمان که هیچ، بسیاری مولفان نیز به اتخاذ منطق «ریاضی» غیرفارسی در تفکر زبانی رو کرده‌اند و در نتیجه فصاحت و شیوایی این زبان حیرت‌انگیز روزبه‌روز کم‌تر می‌شود. تا کی باشد که ضمایر زن و مرد را هم دوتا کنند!
چند نکته‌ی مهم را بررسی می‌کنیم که مترجمان و مولفان باید در فارسی‌نویسی مد نظر قرار دهند تا در حفظ این گنجینه‌ی حیرت‌انگیز سعدی و شمس تبریزی و بیهقی و فردوسی کاری کرده باشند.

اسناد فعل به فاعل جمع غیرجان‌دار
تکلیف این‌یکی را عملاً روشن کرده‌اند چنان‌که ویراستاران اغلب هرجا ببینند نویسنده در نوشته‌یی فعل مفرد را به فاعل غیرجان‌دار جمع اسناد کرده، به‌راحتی با قلم رنگی‌شان علامت‌اش می‌زنند و فعل جمع جاگزین‌اش می‌کنند. آیا این اصلاح درست است؟ لازم است سراغ منطق زبان، و در این‌جا زبان فارسی، برویم. زبان فارسی در یک صورت استفاده‌ی فعل جمع را برای فاعل غیرجان‌دار جمع صحیح می‌شمرد، یعنی صورتی که گوینده یا نویسنده قصد جان‌بخشی به فاعل داشته باشد.
مثال: فرض کنیم داستان چند میز است که شخصیتی انسانی به آن‌ها داده شده است و مثلاً مطلب به غذا خوردن میزها می‌پردازد. در این صورت نویسنده مثلاً خواهد نوشت: «میزها در مدتی کوتاه خوراکی‌ها را خوردند.» بنابراین نویسنده درست نوشته است.
اما فرض کنیم جان‌بخشی در کار نیست. دو حالتی که می‌توان نوشت:

شیشه‌ها نور خورشید را منعکس می‌کردند.
شیشه‌ها نور خورشید را منعکس می‌کرد.


کدام درست‌تر است؟ اگر به منطق فارسی مراجعه کنیم حالت دوم. چرا؟ به دو دلیل: اول این‌که حالت اول فاعل را فعال‌تر می‌نمایاند، یعنی انگار شیشه‌ها دستی در کار انعکاس نور خورشید داشته«اند»، درصورتی که این‌طور نیست. دلیل دوم این‌که زبان فارسی مجموعه‌ی اشیای غیرجان‌دار را که در شرایط ِموجود ِبیرونی باشد و شرایط موجود بیرونی تاثیری بر آن‌ها بگذارد، که در این‌جا این شرایط بیرونی نور خورشید است، در برخورد منطقی «یک واحد ترکیبی پیوسته» می‌شمرد، شاید به این دلیل که واکنش‌شان یکی است. یعنی در واقع با گفتن «شیشه‌ها نور خورشید را منعکس می‌کرد» گفته‌ایم «مجموعه‌ی شیشه‌ها نور خورشید را منعکس می‌کرد» مثلاً، یا حتی «رویه‌ی شیشه‌ها نور خورشید را منعکس می‌کرد».

مثالی دیگر:
برگ‌ها در باد می‌جنبید. (فاعل ِزبانی برگ‌ها است که می‌جنبد، اما فاعل ِمفهومی «باد» است که برگ‌ها را «می‌جنباند» و کار را انجام می‌دهد. اولی فاعلی غیرفعال است و زبان فارسی به گوینده هشدار می‌دهد فعالیتی بیش از آن‌که در توان‌اش است به او اسناد ندهد.)

دو مثال از دو کتاب:
۱. رمان مشهور صادق هدایت، مهم‌ترین اثر داستانی مدرن فارسی، این‌گونه شروع می‌شود (با حفظ شیوه‌ی نگارش): «در زندگی زخمهائی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.»
حال فرض کنیم هدایت این جمله‌ی بسیار مشهور را که هرکس یک خط فارسی خوانده زمانی آن را خوانده یا دست‌کم شنیده است این‌طور می‌نوشت:
«در زندگی زخمهائی هستند که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورند و می‌تراشند.»
قضاوت با شما.

۲. در صفحه‌ی دوم رمان مشهور آقای دولت‌آبادی، جای خالی سلوچ، می‌خوانیم (با حفظ شیوه‌ی نگارش): «تنها چشم‌هایش باز بودند. چشم‌هایش به حالتی شگفت‌زده باز بودند. چنانکه گویی دیوارها هم مایهٔ تعجب او می‌شدند.»
سوآل این‌که اگر آقای دولت‌آبادی این‌طور می‌نوشت بهتر نوشته بود یا بدتر (بماند که نوشتن «تنها» به‌جای «فقط» نیز مقادیری آب برمی‌دارد اما این موضوع بحث نیست):
«تنها چشم‌هایش باز بود. چشم‌هایش به حالتی شگفت‌زده باز بود. چنانکه گویی دیوارها هم مایهٔ تعجب او می‌شد.»
قضاوت با شما.

استفاده از فعل معین «داشتن» جهت القای حس استمرار
طبیعتاً زبان فارسی مثل اغلب زبان‌های پیشرفته‌ی دیگر اجازه‌ی ورود برخی خصوصیات‌اش را از ساحت محاوره به ساحت رسمی نمی‌دهد، البته هر زبان به روش خود. آیا ایجاد استمرار با فعل داشتن هم از این قاعده تبعیت می‌کند؟

مثال: «وقتی از خواب بیدار شدم خورشید داشت به شیشه‌ها می‌تابید.»
حالت دوم: «وقتی از خواب بیدار شدم خورشید به شیشه‌ها می‌تابید.»

مثال: «این‌قد تو گوش‌ام خوند که دیگه داشتم روانی می‌شدم.»
حالت دوم: «این‌قد تو گوش‌ام خوند که دیگه روانی می‌شدم.»


آشکارا در محاوره‌نویسی این داشتن گاه به کار می‌آید و اصلاً اشکالی ندارد. اما در مثال اول، آیا نیازی به این «داشتن» هست؟ آیا تنها تاثیرش کاهش شیوایی جمله نیست؟
معنای استمرار در صیغه‌ی استمراری (مثلاً می‌تابید) موجود است. یکی دیگر از نمودهای منطق انسانی زبان فارسی این است که ما عموماً در زمان حال دو حالت ساده و استمراری را به یک صورت استفاده می‌کنیم. مثلاً نمی‌گوییم «صبح‌ها که سر کار روم»، می‌گوییم «صبح‌ها که سر کار می‌روم» و حالت مضارع بدون «می» درواقع همان صیغه‌ی التزامی است. اگر این وضعیت را با منطق ریاضی زبان غربی ببینیم، ذهن‌مان به «داشتن» نیاز حس می‌کند. اما با منطق انسانی زبان فارسی در رسمی‌نویسی هیچ نیازی به افزودن فعل معین «داشتن» جهت القای حس استمرار نیست و استفاده‌ی آن قطعاً شیوایی کلام را، گاه به‌شدت، کاهش می‌دهد و بنابراین مجاز نیست.
شاید این سوآل پیش بیاید که گاه ممکن نیست استفاده نکنیم.
مثلاً ملاحظه کنید مکالمه‌یی خیالی را بین مردی که همسرش از دنیا رخت بربسته و او مانده و تنها پسرش که کودکی هشت‌ساله است، اکنون مشغول خوردن صبحانه اند و پدر باید فوری صبحانه را فیصله بدهد و جمع کند و بچه را قبل ِسر کار رفتن به مدرسه برساند، بنابراین می‌گوید:
ـ بخور دیگه پدرسوخته! می‌خوام سفره رو جمع کنم.
بچه‌ی بی‌چاره هم که دم‌صبح تازه از خواب بیداره شده میلی به خوردن ندارد و هرجور شده مقادیری به شکم می‌تپاند که در مدرسه گرسنه نماند (چون احتمالاً از لقمه‌ی نان‌وپنیر که مادران در کیف کودکان می‌گذارند هم خبری نیست) و وقتی می‌بیند پدرش متوجه نیست او مشغول خوردن است جواب می‌دهد:
ـ دارم می‌خورم باباجون.

حالا ممکن است مخالف بگوید این را چه‌طور رسمی‌نویسی کنیم جز این‌طور:
ـ بخور دیگر پدرسوخته! می‌خواهم سفره را جمع کنم.
ـ دارم می‌خورم باباجان.

این‌جا مساله‌ی تفاوت ساحت محاوره و رسمی‌نویسی آشکار می‌شود. این‌جا فارسی شیوا اجازه نمی‌دهد جمله‌ی رسمی «دارم می‌خورم» وجود داشته باشد. اگر چند خط بالاتر برگردید می‌بینید گفتیم «پدرش متوجه نیست او مشغول خوردن است»، نگفتیم «پدرش متوجه نیست او دارد می‌خورد». طبیعتاً اگر هدف بازنویسی کل مکالمه به‌صورت محاوره‌ی غیرشکسته باشد، باز هم محاوره‌نویسی است و بنابراین نوشتن «دارم می‌خورم باباجان» هیچ تفاوتی با نوشتن «دارم می‌خورم باباجون» ندارد و غلط نیست.

مثال: خورشید داشت [غلط است] طلوع می‌کرد که پدر به بچه گفت:
ـ بخور دیگر پدرسوخته! می‌خواهم سفره را جمع کنم.
ـ دارم [غلط نیست] می‌خورم باباجان.


نشانه‌ی مفعول و صیغه‌ی مجهول
«را» در فارسی نشانه‌ی مفعول است نه چیز دیگر. البته به صورت‌های دیگر نیز استفاده شده است.
همان‌طورکه از اسم برمی‌آید، نشانه‌ی مفعول باید نشان‌دهنده‌ی مفعول باشد، یعنی چسبیده به مفعول بیاید. هرچند تقریباً تمام برنامه‌های تله‌ویزیونی داخلی و خارجی (گاه تا حدی که عامدانه به نظر می‌رسد) نشانه‌ی مفعول را دور از مفعول استفاده می‌کنند و این موضوع در بسیاری مطبوعات و نیز تقریباً تمام شبکه‌های اجتماعی مشهود است، اما خوش‌بختانه تقریباً تمام آثار ناشران ادبی داخلی این قاعده‌ی پایه‌یی زبان را رعایت می‌کنند. مثال:

غلط: «امروز اغلب نوازندگان موسیقی که هنری پرطرف‌دار است را با نگرش بازاری پیش می‌برند.»
درست: «امروز اغلب نوازندگان موسیقی را که هنری پرطرف‌دار است با نگرش بازاری پیش می‌برند.»

بنابراین کلمه یا ترکیبی که «را» هم‌راه‌اش می‌آید مفعول است. حالا سوآل، «را» در جمله‌ی زیر، از صفحه‌ی سوم کتاب «جای خالی سلوچ» چه نقشی دارد؟

«چه شب‌های درازی را سلوچ باید با خودش کلنجار رفته باشد...»

بنا به منطق زبان فارسی، «شب‌های درازی» مفعول است و بنابراین «کلنجار رفتن» باید فعل متعدی به مفعول باشد. منطق زبان فارسی به نتیجه نمی‌رسد. قاعدتآً نویسنده بایستی نوشته باشد: «چه شب‌های درازی سلوچ باید با خودش کلنجار رفته باشد...» چون «چه شب‌های درازی» قید است و نیازی به نشانه‌ی مفعول ندارد، بماند که استفاده از فعل بایستن به معنای احتمال قوی نیز اشکال دارد.
یا مثلاً جناب کیارستمی در شعری گفته‌اند: «امروز را در خانه می‌مانم....» اما «امروز» مفعول نیست، قید زمان است و نیازی به «را» ندارد.
اما این اشتباه که تکرارش بیش و بیش‌تر می‌شود از کجا ناشی می‌شود؟ از استفاده از گرته‌برداری ذهنی از زبان‌های غربی، یعنی یک قدم جلوتر از استفاده از منطق زبان‌های غربی در زبان فارسی. این جمله را در انگلیسی مثلاً عموماً با فعل to spend خواهند گفت که برگردان‌اش به فارسی «خرج کردن» یا «صرف کردن» یا «گذراندن» می‌شود، که متعدی به مفعول است. یعنی مثلاً : «امروز را در خانه می‌گذراندم.» غلط نیست، هرچند چندان شیوا هم نیست. یعنی ذهن گوینده‌ها ناخواسته جمله‌بندی را به زبانی غیرفارسی تشکیل می‌دهد و گرته‌بردارانه به فارسی برمی‌گرداند.
یکی دیگر از علل افزایش میزان این اشتباه افزایش حیرت‌انگیز میزان استفاده از صیغه‌ی مجهول در متون فارسی امروز است که به‌کلی به زبان فارسی بی‌ربط است. صیغه‌ی مجهول چنان‌که از اسم‌اش برمی‌آید زمانی کاربرد دارد که گوینده از فاعل ماجرا بی‌خبر است یا به هر دلیلی خیال مسکوت گذاشتن هویت‌اش را دارد یا اهمیتی نمی‌دهد که بخواهد فاعل را برملا کند، گفتم که، همان هم بسیار کاربرد محدودی دارد. مثلاً می‌گویند «فلانی کشته شد!» که نشان بدهند فاجعه بسیار عظیم‌تر از آن است که بتوان آن را به یک نفر قاتل نسبت داد، هرچند شیواتر آن است که بگویند «فلانی را کشتند!»
صیغه‌ی مجهول موجب می‌شود گوینده به‌ناگزیر بسیاری افعال لازم را به صورت متعدی به کار ببرد.
یادم هست مدت‌ها پیش که فیلم سخیف «دادگاه نورمبرگ» را دیدم صحنه‌یی از فیلم توجه‌ام را جلب کرد. مردی است که گویا در دوره‌ی حکومت هیتلر به علت ناتوانی ذهنی محکوم‌اش کرده‌اند و حالا مدعی‌العموم خیال دارد با استفاده از او به‌مثابه قربانی متهمان را محکوم کند.
وکیل‌مدافع متهمان نازی این مرد را به جای‌گاه شهود می‌برد و از او می‌خواهد با کلمات شکارچی (hunter)، دشت (field) و خرگوش (rabbit) جمله‌یی بسازد. کاری نداریم که مرد نمی‌تواند و ماجرا در ادامه چه خواهد شد، اما وکیل‌مدافع از این ناتوانی استفاده می‌کند که نشان دهد مرد کذایی حتا قادر به ساختن یک جمله‌ی ساده به زبان انگلیسی (که البته باید آن را آلمانی فرض کرد که فیلم درست باشد) نیست، و آن جمله این است:

The rabbit was shut in the field by the hunter.

ترجمه‌ی تحت‌اللفظی: «خرگوش توسط شکارچی در دشت تیر خورد.»
ترجمه‌ی فارسی معمولی: «شکارچی خرگوش را در دشت کشت.»


زبان‌های غربی، به‌خصوص انگلیسی، گرایش غریبی به صیغه‌ی مجهول دارد و حتا این‌جا که مجهولی وجود ندارد گوینده صرفاً به‌خاطر برجسته‌تر کردن «خرگوش» در نظر مخاطب، جمله را به‌صورت مجهول بیان می‌کند و فعل متعدی کاذب ایجاد می‌کند (بنا به منطق زبان فارسی).
این تاکید را در زبان فارسی مثلاً می‌توان با جابه‌جایی اجزای جمله (شناوری اجزای جمله نیز یکی از خصوصیات پیشرو زبان فارسی است) حاصل کرد: «خرگوش را شکارچی در دشت کشت!»
احتمالاً الان اگر بخواهند بر داستان رستم و سهراب سرفصلی بگذارند خواهند نوشت: «کشته شدن سهراب به دست رستم» و یا حتا «کشته شدن سهراب توسط رستم»، اما بسیار جالب‌توجه است که در نسخه‌های قدیمی شاهنامه همه این‌طور نوشته‌اند: «کشتن رستم سهراب را»، یعنی زبان فارسی اجازه‌ی ایجاد فاعل کاذب نمی‌دهد.
بنابراین هرگونه استفاده از «را» در جای‌گاهی غیر ِنشانه‌ی مفعول قطعاً غلط است و صیغه‌ی مجهول را نیز باید با دقت تمام و تنها در صورتی استفاده کرد که ضرورتی به استفاده از صیغه‌ی مجهول وجود داشته باشد.

«یک» و «ـی» (نکره‌ساز و...)
یکی دیگر از خصوصیات پیشرو زبان فارسی نداشتن حرف تعریف است، البته پس‌وند «ه» غیرملفوظ، «ک» یا بسته به گویش‌های مختلف زبان فارسی «ـو» «گ» و... ماهیت معرفه‌ساز دارد اما کاربردش در فارسی غیردستوری و مبتنی بر افزایش شیوایی و فصاحت زبان است.

مثلاً در هر دو حالت زیر
«مردی سر راه‌ام را گرفت. گفتم چه می‌خواهی؟ مرد گفت کیف پول‌ات را رد کن بیاید، صدات هم در نیاید!»
«مردی سر راه‌ام را گرفت. گفتم چه می‌خواهی؟ مرده گفت کیف پول‌ات را رد کن بیاید، صدات هم در نیاید!»
هم «مرد» و هم «مرده» هر دو معرفه است.

بنابراین اسم در فارسی یا معرفه است که ممکن است هیچ نشانه و حرفی نداشته باشد و یا نکره که «یک» یا «ـی» می‌گیرد، اما دقت کنیم: «اسم».
صفت حرف نکره‌ساز نمی‌پذیرد و افزودن حرف نکره‌ساز هم به‌شدت از شیوایی بیان می‌کاهد و هم مشکلاتی تازه ایجاد می‌کند که گوینده یا نویسنده را معمولاً ناگزیر به کاهش بیش‌تر شیوایی بیان می‌کند.
فرض کنیم در مصاحبه‌یی تله‌ویزیونی زن جوانی را جلو دریای خزر نشان می‌دهند که می‌خواهد بی‌زاری خود را از آلودن محیط‌زیست، چه‌بسا تا حدی افراطی نشان دهد. ممکن است بگوید: «من به عنوان یک ایرانی واقعاً متاسف ام که محیط‌زیست را این‌طور کثیف می‌کنند.»
اگر دقت کنید ما نیازی به واحد شمارش هم نداریم و کاملاً آشکار است که این خانم فرضی «یک» انسان ایرانی است و «دو» تا نیست. بنابراین گوینده با تن دادن به اشتباه افزودن «یک» به صفت «ایرانی» ناگزیر شده به اشتباه دیگری نیز تن بدهد و از ترکیب «به عنوان» استفاده کند که گرته‌برداری و صددرصد غلط است. گوینده می‌توانست بگوید: «من ِایرانی واقعاً متاسف ام....» تا هم جمله‌اش شیوا باشد، هم تن به دو خطا ندهد و هم جلو دوربین تله‌ویزیون خود را طرف‌دار دوآتشه‌ی محیط‌زیست نشان دهد. حالا ممکن است مخالف مته به خشخاش بگذارد و بگوید شاید گوینده می‌خواسته بر جای‌گاه ایرانی‌اش تاکید و ماهیت تاسف‌اش را روشن‌تر کند. قبول، در این صورت گوینده می‌توانست بگوید: «من که ایرانی‌ام واقعاً...» یا حتا «هر انسان ایرانی واقعاً باید متاسف باشد که....» نباید فراموش کرد که صفت ماهیت مستقل از موصوف ندارد و ممکن نیست داشته باشد.
از این گذشته بسیاری مواقع افزودن این حرف نکره‌ساز به اسم نیز لغو و غلط است و شیوایی جمله را به‌شدت منکوب می‌کند. این یکی را چنان‌که پیش‌تر هم گفته‌ام به‌خصوص در آگهی‌های تبلیغاتی به‌وفور می‌شود دید چون معمولاً گرته‌برداری جز به جز از آگهی‌های تبلیغاتی فرنگی است (جمله‌ی «برای داشتن یه شام خوش‌مزه» که یادتان هست؟).
بنابراین جمله‌هایی نظیر «من یک معلم هستم» یا «او یک دوست است» یا «تو یک دانش‌جو هستی» همه غلط است و «یک» در همه لغو است.

این‌ها چند نمونه از قابلیت‌های «ویژه»ی زبان فارسی و حقیقتاً مشتی از خروار است. علاوه بر این‌که نویسنده و مترجم باید در متونی که به فارسی می‌نویسد این نکات را رعایت کند و جوری بنویسد که فصاحت و شیوایی کلام فارسی قربانی نشود، مخاطب نیز وظیفه دارد این نکات را در آثاری که می‌خواند ببیند و توجه کند و بتواند به قدر خواننده‌ی متوسط متون فارسی را خوب‌وبد کند و با این کار در گسترش استفاده از زبان فارسی شیوا در متون «فارسی» معاونت کند و مسیر را برای آن‌ها که درست و شیوا می‌نویسند هموار کند تا مجبور نباشند جهت حفظ شیوایی زبان خود احیاناً با ناشران دست‌به‌یقه شوند. در غیر این صورت نوشته‌ها و ترجمه‌های گرته‌بردارانه و سخیفی که اغلب آثار خوش‌فروش نیز در میان آن‌ها است به‌تدریج جای‌گاه شبه‌روشن‌فکری پیدا می‌کند و کم‌کم کار به جایی می‌رسد که آن‌کس را که فارسی درست می‌نویسد به غلط‌نویسی و «قدیمی‌نویسی» و «سخت‌نویسی» و هزار انگ حیرت‌انگیز دیگر متهم می‌کنند، کارش سخت می‌شود و در بسیاری موارد قید شیوایی کلام را می‌زند و به بلندی نام می‌چسبد، چنان‌که همین امروز قدری هم این‌طور شده است.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com