پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

رسوخ کلیشه در فرهنگ



  1. حلبی‌آباد
  2. کوبو آبه و نقابِ چهره‌داران
  3. تونی اردمان و مردی به نام اووه
  4. در باب ناپدیدی
  5. پازولینی؛ زندگی در شعر
  6. رد گم یا گام‌های گم‌شده؟
  7. درنگی در آخرین فیلم روی اندرسون
  8. چرا نباید آثار کافکا را خواند
  9. وقت سکوت
  10. جست‌وجوی حقیقت در مجاز
  11. تأثیرپذیری ساختاری از زبان‌های خارجی؟
  12. زبان و حقیقت در دشمن، نوشته‌ی کوتسی
  13. سرخ‌پوست خوب
  14. موبی دیک یا وال سفید
  15. نظریه‌ی طبقه‌ی تن‌آسا
  16. اجازه بدهید درست بنویسیم ۲
  17. ادبیات بازاری
  18. فرزندخوانده
  19. رسوخ کلیشه در فرهنگ
  20. سکوت گویای ستسوکو هارا
  21. آخرین ستاره‌ی آسمان شب
  22. اجازه بدهید درست بنویسیم
  23. تعقیب
  24. نظری به خصوصیات فرمال رد گم
  25. کاش من این کتاب را نوشته بودم
  26. زندگی خصوصی درختان
  27. شیوایی زبان فارسی: ابزارهای نویسنده و معیارهای مخاطب
  28. بریده‌هایی از فیلم «مذکر مونث»، ساخته‌ی ژان‌لوک گودار، ۱۹۶۶
  29. جنبش‌های موسیقی فیلم در سینمای غیرصنعتی
  30. سه گرایش در نثر داستانی مدرن
  31. بخشی از کتاب ۲۶۶۶
  32. یاکوب فون گونتن
  33. قفسم برده به باغی...
رسوخ کلیشه در فرهنگ

«من با کسی صمیمی نمی‌شوم، اسرار نگفته و پنهان و نیاز به دوست و رفیق ندارم. خلاصه بگویم: همه‌چیز را به همه‌کس می‌گویم.» بابی فیشر

در باب اهمیت سلامتی

حالا که جمله‌ی بابی فیشر با «من» شروع شد، این بیان را به خودم هم مجاز می‌کنم: من سیگار زیاد می‌کشم، چای و قهوه زیاد می‌خورم (یعنی هروقت کار دیگری نمی‌کنم، یا کاری می‌کنم که هم‌زمان با چای و قهوه می‌شود چای و قهوه می‌خورم)، صبحانه نمی‌خورم، چربی و نمک خوراکی را رصد نمی‌کنم، ورزش نمی‌کنم (البته اگر شطرنج را ورزش ندانیم)، اهل دقت در انتخاب مواد خوراکی سالم و این قبیل عمرپرستی‌ها هم نیستم، بااین‌همه این‌قدر برای سلامتی‌ام ارزش قایل هستم که تله‌ویزیون نگاه نکنم. احتمالاً در آینده ثابت خواهد شد (اگر هنوز نشده باشد) به‌ازای تماشای هر ثانیه تله‌ویزیون چندبرابر از «عمر مفید» انسان کم می‌شود، به‌خصوص اگر تله‌ویزیون‌های ماهواره‌یی باشد. طبیعتاً نه تخصص دارم و نه خیال که وارد بحث آسیب‌شناسی تله‌ویزیون بشوم، اما نکته‌یی که باعث شده به همین مقدار جزیی به این بحث بپردازم مساله‌ی رسوخ کلیشه‌ها به فرهنگ از مجرای رسانه‌ها است. طبیعتاً شبکه‌های تله‌ویزیونی، سوای گرایش سیاسی و گرایش‌های دیگر که به بحث بی‌ربط است، در وضعیت ایده‌آل «موجود» برای تامین هزینه به آگهی‌های تجاری نیاز دارد و آن‌چه در پی می‌آید صرفاً به مساله‌ی آگهی‌های تجاری تله‌ویزیونی محدود می‌شود. در مقاله‌یی قدیمی مطلبی خواندم که بسیار مربوط به‌نظرم رسید، ازاین‌قرار (با حفظ رسم‌الخط و جمله‌بندی):

... گفتیم که در زندگی روزانه هم از این کلیشه‌ها فراوان است، اما چندان مهم نیست. صفحه‌بند روزنامه خبرها را که چید، خبرهایی را که هر روز و هر ساعت کهنه می‌شوند و خبرهای تازه‌تری جای آن‌ها را می‌گیرند، بله، خبرها را که چید، یک کلیشه برمی‌دارد و در جای خالی خبرها می‌چپاند. و کلیشه به شما می‌گوید که مثلاً «چای فلان بنوشید.» یا «فلان‌کولا، سرشار از لذت و نشاط.»
خبرهای روزنامه هر روز تغییر می‌کند، اما کلیشه، همیشه، همان است که هست. و نتیجه این که وقتی برای خرید چای می‌روید، بی‌اختیار به فروشنده می‌گویید: چای فلان می‌خواهم، یا تشنه‌تان که شد، «فلان‌کولا» می‌نوشید.
اما این‌ها زیاد مهم نیست، زیرا چه فلان‌کولا بنوشید، چه «فلان‌آپ»، به‌هرحال سرتان کلاه رفته است. اما چند ریال چیزی نیست که بشود افسوسش را خورد. این زندگی یک فرد، یک قشر، یک ملت است که می‌توان و باید افسوسش را خورد...

لابد می‌توانید حدس بزنید که مطلب ناظر بر شرایط دوران قبل ِانقلاب است. حالا اگر این روزنامه را بخوانیم تله‌ویزیون و کلیشه‌های چای و نوشابه را آگهی‌های تبلیغاتی به شرایطی مشابه می‌رسیم. البته نویسنده‌ی مطلب بالا می‌گوید هدف صفحه‌بند پرکردن جای خالی خبرها است. با کمی تحقیقات متوجه شدم شرکت‌های «پیمان‌کاری» وجود دارد که کارشان تولید آگهی‌های تبلیغاتی برای شرکت‌های تجاری است. یعنی گروهی که دست‌کم به‌تعریف به‌صورت تخصصی آگهی تبلیغاتی می‌سازند. این هم شغلی است، کاری نداریم. اما این تخصص چی است؟ یعنی مولفه‌های تخصص این شرکت‌های تبلیغاتی چی است؟ مساله‌ی عجیبی است. در این چند سال اخیر متوجه شده‌ام عده‌ی زیادی آگهی‌های تبلیغاتی تله‌ویزیونی همان فلان‌کولاها و فلان‌آپ‌ها و بسیاری موارد مشابه و احیاناً به‌روزتر را، مثلاً ابرشرکت‌های تولید تله‌ویزیون یا تله‌فون همراه، بر گوشی‌های همراه یا وسایل مشابهی که شکر خدا هر روز تعداد و انواع‌شان زیادتر می‌شود ذخیره می‌کنند، برای هم می‌فرستند و با لذت تماشا می‌کنند. یعنی این کلیشه‌ها از بدنه‌ی اصلی خود جدا شده است و به‌صورت «مصالح اصل» تماشا می‌شود. یعنی همان چیزهایی که لابه‌لای تماشای فلان فیلم سینمایی یا سریال از شبکه‌های تله‌ویزیونی پخش می‌شود و با اعصاب بیننده کشتی می‌گیرد، به چیزی مطلوب، خواستنی و «پسندیدنی» (کلمه بار معنایی کامل دارد) تبدیل می‌شود.
با مقادیری تحقیقات بیش‌تر متوجه شدم تخصص شرکت‌های تولید آگهی تبلیغاتی... شغل است دیگر، چه اشکالی دارد... چی است. ظاهراً تخصص این شرکت‌ها، که حقیقتاً گرایش فرهنگی یا دست‌کم گرایش فرهنگی مثبت ندارند، تماشای آگهی‌های تبلیغاتی فرنگی و شبیه‌سازی یا چیزی شبیه بومی‌سازی آن‌ها در حد امکانات، استعداد، بودجه و محدودیت‌های وطنی است. اما با توجه به ماهیت تجاری این کار و با توجه به این‌که این افراد شاغل به شغل شریف تولید آگهی تجاری حقیقتاً در زمینه‌ی مسایل فرهنگی «بومی» تخصصی ندارند و لابد تخصص‌شان به همان مورد که پیش‌تر گفته شد محدود می‌شود، نتیجه برعکس از آب در می‌آید. این البته در بهترین حالت و با خوش‌بینانه‌ترین نگاه است، یعنی اگر فرض را بر این نگذاریم که شاید عامدانه می‌خواهند نتیجه برعکس باشد. نتیجه‌ی برعکس یعنی آرام‌آرام مولفه‌های بومی بر اثر تکرار فراوان و بی‌وقفه‌ی این کلیشه‌ها شکل عوض می‌کند و به مولفه‌های وارداتی ناهم‌ساز و گاه مضحک تبدیل می‌شود و این طبیعتاً بر فروش انبوه کالاهای غیرضروری و ترویج فرهنگ مصرف‌گرایی بسیار تاثیر می‌گذارد.
گفتم که تله‌ویزیون نمی‌بینم، اما گاهی این‌جا و آن‌جا تله‌ویزیونی روشن است و این توفیق اجباری نصیب بنده هم می‌شود. یادم هست اولین‌بار که به صرافت پرداخت این موضوع افتادم دو آگهی پشت سر هم دیدم که موجب شد از حیرت مات بمانم. اولی درباره‌ی خانواده‌یی بود متشکل از زن و شوهر و یک فرزند پسر. مادر ابرو پیوندی با پوست گندمی و پدر سبزه و پرمو بود، چنان‌که زبری جای ریش سه‌تیغه‌شده‌اش از پشت صفحه‌ی تله‌ویزیون هویدا بود. اما فرزند خانواده پسری بود با موی طلایی و چشم آبی. گفتم که، حیرت کردم. علت انتخاب کودک موطلایی ِچشم‌آبی که هویدا است. اولین سوآلی که به ذهن‌ام متبادر شد این بود که چرا پدر و مادر این‌قدر وطنی و خودمانی هستند و بعدها با دقت بیش‌تر در آگهی‌ها و تماشای آگهی‌های دیگر، این شخصیت‌ها را باز دیدم و متوجه شدم این‌ها «نیروی کار» شرکت پیمان‌کاری‌یی هستند که آگهی کذایی را ساخته است و همین‌قدر وسع داشته‌اند که یک بچه‌ی بور را به کار بگیرند. احتمالاً «فی» بور زیادی بالا است، شاید هم هدف این بوده که انبوه پدر و مادرهایی که با قیافه و هیات شرقی و اصلاً ایرانی پای تله‌ویزیون‌ها نشسته‌اند تارانده نشوند. خدا می‌داند. دومین آگهی گفت‌وگوی عروس و مادر شوهری بود که چیزی از بازار خریده بودند. مادرشوهر پس از تایید زیبایی این «چیز» بی‌درنگ گفت قطعاً سلیقه‌ی پسرش است. عروس هم بی‌درنگ به‌صدایی که تقریباً به گریه‌ام انداخت جواب داد «معلوم است: فلانی [شوهر خانواده] خوش‌سلیقه است.» و حین ادای کلمه‌ی «خوش‌سلیقه» به خودش اشاره کرد. یعنی زن خانواده هم «چیز»ی است که آقا خریده است. نمی‌دانید چه‌قدر دل‌ام به‌حال زن جوان بازی‌گر سوخت.
به فکر افتادم. این‌که به‌تصادف دو آگهی با این حجم سترگ بی‌فرهنگی پشت سر هم دیده باشم به‌نظرم کمی عجیب می‌نمود. بنابراین تصمیمی دردناک گرفتم. تصمیم گرفتم هربار جایی از تله‌ویزیون آگهی تبلیغاتی می‌بینم تماشا کنم و نکاتی یادداشت کنم که بشود نتیجه‌گیری کرد. اما باور کنید پس از سه‌چهار جلسه از این تصمیم برگشتم چون متوجه شدم در این دو آگهی از الگوی کاملاً معمول آگهی‌های تبلیغاتی استفاده کرده‌اند و این‌ها در میان انبوه آگهی‌های تله‌ویزیونی مشابه داخلی و خارجی گم می‌شود. اما در این میان متوجه یک نکته شدم. متوجه شدم آقایان پیمان‌کار حین نسخه‌برداری جزیی یا کلی از آگهی‌های فرنگی جمله‌ها را هم ترجمه می‌کنند. متوجه شدم این ترجمه‌ها تاثیری حیرت‌انگیز بر زبان عمومی این مملکت می‌گذارد بی‌این‌که حتا روح مترجمان نامترجم‌شان خبردار شود. با کمی دقت می‌شود فهمید این آگهی‌ها دست‌کم یکی از خاست‌گاه‌های گسترش عظیم گرته‌برداری در زبان عمومی است که البته پس از کمی کم‌تر از بیست سال حالا که عرصه‌ی ادبیات نیز رسیده است، چنان‌که گاه در کار مترجمان حوضه‌ی ادبیات و حتا برخی «نویسندگان» مشهور، اخیراً روشن‌فکرشده و «خوش‌فروش» نیز از این کلیشه‌ها استفاده می‌شود.
البته یک‌وقت نویسنده آگاهانه از این کلیشه‌ها استفاده می‌کند که شخصیت‌پردازی کند. این مساله‌ی دیگری است. خود من مشابه این کار را در ترجمه‌ی داستان «دختر گدا» از مجموعه‌ی «بهترین داستان‌های آلیس مانرو» کرده‌ام. جایی که همسر دندان‌پزشک به رز می‌گوید: «رز جون خیلی برات خوش‌حال ام! دفعه‌ی دیگه کی می‌آی؟می‌خوایم برات مهمونی بگیریم...» (ص ۶۸). طبیعتاً در فرصت مختصر اما مفیدی که نویسنده برای معرفی شخصیت این همسر دندان‌پزشک فراهم می‌کند، یکی از مهم‌ترین ابزارهای مترجم برای نشان‌دادن شخصیت خانم همسر دندان‌پزشک استفاده از لحن بیان او در این یکی‌دو جمله است که البته بی‌ربط به متن اصلی کتاب هم نیست، مشابه کاری است که نویسنده کرده و پی‌رو فلسفه‌ی خود ِنویسنده است، یعنی دخل و تصرف در متن داستان نیست. وگرنه قطعاً «رز جون خیلی برات خوش‌حال ام!» یا «می‌خوایم برات مهمونی بگیریم.» را، اگر دو جمله‌ی مجزا از متن این داستان بود، می‌شد بهتر از این‌ها ترجمه کرد.
اما امان از آن‌وقت که خط روایت ترجمه به‌کلی اسیر این کلیشه‌ها می‌شود، که می‌شود و ظاهراً این اسارت فزونی هم دارد. خدا به داد زبان فارسی برسد.
بگذریم. درازه‌گویی نشود. بعضی از عبارت‌ها و جمله‌های آگهی‌های تبلیغاتی که یادداشت کرده‌ام از هر توضیح و تفسیری گویاتر است:

«برای داشتن یه شام دل‌پذیر...»
«این یه شعبده نیس...»
«افزایش کیفیت سبد خرید»
«یه پودر کامل باید بتونه...»
«فرش بدون حساسیت»
«یک گاز خوش‌مزه»
«شتاب ِهر راندن»
«یک خواب راحت»
«یه پتوی خوب یه پتوی سالمه!»
«باور ِما یک هدف بود.»
«درمورد اسکارهای ضخیم باید صبر بیش‌تری به‌خرج داد.»
«بتون‌ریزی فوندان‌سیون»
«لذت یک زندگی»
«پوست نماد زیبایی است.»
«مشهوره برندش!»
«وقتی سر سفره [...] باشه، مقاومت در برابرش غیرممکنه.»
«هر یک از [...]ها چندین‌بار در [...] تکرار شدند.»
«یک پذیرایی [...]ی!»
«بسته‌ی رویایی خواب شما»
...

در باب عزت نفس

در همان مقاله در ادامه می‌خوانیم:

یک فرد بی‌سواد کاملاً عامی و عادی، و حتی خود ما در زندگی روزانه، برای بیان نیازمندی‌های مادی زندگی، مثلاً این‌که بگوییم: گرسنه ام، تشنه ام، نان بده، آب بیاور، سفره را جمع کن، در را ببند، شاید به بیش از سیصد چهارصد واژه نیاز نداشته باشیم. حتی آنجا که پای معنویات به میان می‌آید، واژه‌هایی که به کار برده می‌شوند، از این حد فراتر نمی‌روند. حتماً توجه کرده‌اید که افراد ساده، برای بیان اندیشه‌های گوناگون خود، تنها از یک واژه استفاده می‌کنند. مثلاً از یک صفت. همه شنیده‌ایم که این‌گونه افراد می‌گویند: آن زن خوشگل است. جواد آقا خوشگل رانندگی می‌کند. حسن خوشگل جوابش را داد. فردین تو فیلم «آقادزده سلام» خوشگل بازی می‌کرد. قلیچ‌خانی خوشگل شوت کرد. حجازی شوت یارو رو خوشگل گرفت. و ده‌ها جمله نظیر این، حال آن که یک فرد تحصیل‌کرده روشنفکر اندیشمند، در هر مورد، واژه خاصی به کار می‌برد. در نظر او زن زیباست، رانندگی جواد آقا ماهرانه است، پاسخ حسن دندان‌شکن است، و هنرپیشه با چیره‌دستی و پراحساس بازی می‌کند، فوتبالیست شوت محکم و حساب‌شده‌ای می‌زند و دروازه‌بان با چابکی توپ را می‌قاپد.
آن نوع سخن گفتن، به بی‌سوادها اختصاص ندارد. بسیاری از تحصیل‌کرده‌ها هم چنین می‌کنند. حتی از رادیو هم می‌توان به جای چندین واژه گوناگون، یک واژه را بارها شنید. مثلاً واژه جالب. (که البته درستش «جالب توجه» است.)
فلان کتاب جالب است. فلان فیلم جالب است. فلان موسیقی جالب است. فلان غذا جالب است. خانم و آقای فلانی زوج جالبی هستند. فلانی کار جالبی کرد، فلانی جواب جالبی داد و فلان ورزشکار بازی جالبی کرد.
حال آن که کتاب، خواندنی است، فیلم دیدنی، موسیقی شنیدنی، غذا مطبوع و دلچسب، زن و شوهر یکدل و نمونه، کار شیطنت‌آمیز، پاسخ زیرکانه و بازی ماهرانه.*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* روزگاری دخترخانم‌ها به جای هر صفتی، صفت «عالی» را به کار می‌بردند. در نظر آن‌ها نه تنها شعری که در مجله زنانه خوانده بودند یا فیلمی معمولی که دیده بودند یا لباسی که دوست‌شان پوشیده بود، عالی بود، بلکه غذا یا حتی بستنی‌ای هم که می‌خوردند، خوشمزه نبود، عالی بود!

همان‌طور که گفتم این مقاله قدیمی است و بنابراین این قصه سر دراز دارد. رسوخ کلیشه به فرهنگ یعنی نفوذ از پایین به بالا، از امر دون به امر متعالی، چنان‌که نویسنده‌ی مقاله نیز گفته این کلیشه‌ی استفاده‌ی چندمنظوره از یک کلمه به بسیاری افراد تحصیل‌کرده نیز سرایت کرده است. چنان‌که اکنون صفات مثبتی که این قشر به‌خصوص در فضای مجازی، و ضمناً با استفاده از ابزار بسط، در فضای واقعی استفاده می‌کنند به مجموعه‌ی محدودی از کلمات منحصر می‌شود. نکته‌ی اصلی این صفات این است که بیش از آن‌که موصوف را توصیف کند، بنا به هدف گوینده، باید موقعیت سنگین و وزین گوینده را محکم‌تر کند. یعنی مثلاً گوینده‌ی امروز که فلان عکس را در اینستاگرام دوستی می‌بیند و زیر عکس می‌نویسد «خیلی خوبه» بی‌تردید عکس را توصیف نمی‌کند. بلکه با اتصال برچسب «خیلی خوبه» به حرف خود، خود را به چشم خوانندگان احتمالی نظر خود می‌آورد. این واژه‌ها احتمالاً برای ما آشنا است.
گوینده درباره‌ی هنرمندی که منتقدان کارش را ارزش‌مند دانسته‌اند می‌گوید :«دوس‌اش داشتم.» یا «راضی ام ازش». فرض کنید گوینده دختری است که هیچ کار مهمی در زندگی‌اش نکرده است. هیچ تجربه‌یی در هنر ندارد و اصلاً سواد درست‌وحسابی هنر هم ندارد. چرا باید هم‌چو کسی از مثلاً شهاب حسینی، به‌خاطر بازی‌اش در فلان فیلم، «راضی» باشد؟ تهیه‌کننده یا کارگردان فیلم می‌تواند راضی باشد. طبیعی است. تهیه‌کننده بازی خوب او را به بازگشت سود و سرمایه مربوط می‌کند و کارگردان حس می‌کند با بازی خوب او زحمات احتمالی‌اش هدر نرفته است. اما «نازنین جون» چرا از بازی شهاب حسینی فرضی راضی است؟ یعنی چه‌طور از موقعیت بالا به شهاب حسینی نگاه می‌کند؟ صرفاً به این دلیل که بر مخاطب یا مخاطبان محدود خود اثر بگذارد. یعنی موقعیت خود را در نگاه مخاطب بالا ببرد. یا مثلاً چرا فلان خواننده در توصیف خیام می‌گوید «دوس‌اش داشتم»؟! این استفاده از زمان گذشته‌ی فعل هم معنا دارد: یعنی گوینده زمان مکفی و محدودی صرف بررسی خیام کرده و در نهایت به این نتیجه رسیده است که می‌تواند در یک دوره‌ی زمانی محدود فعل «دوست‌داشتن» را به خیام مرحمت کند و بگذرد و سراغ موضوعات مهم‌تر برود. حالا این‌که خیام کجا نشسته و فلان خواننده کجا، ظاهراً ارتباطی به موضوع پیدا نمی‌کند.
بر همین خط، پیرمرد خسته و سال‌خورده‌ی راننده‌تاکسی که برای تامین معاش پشت فرمان می‌نشیند و مسافرکشی می‌کند و چون پیر و خسته است تا باقی پول را بدهد «کلی لفت‌اش می‌دهد» از نظر نازنین‌جان فرضی «بانمک» یا «بامزه» است و البته یکی دیگر از الطاف نازنین‌جان به این پیرمرد گفتن «آخ‌ای!» لبخندآلود خطاب به او است که معنای حدوداً متناظر با «دوس‌اش داشتم» یا «راضی ام ازش» دارد.

فیلم، کتاب، موسیقی (که البته این‌ها به‌شکلی بسیار هم‌رنگ‌جماعت‌شده «موزیک» می‌گویند)، عکس، محل ِدیدنی و... خیلی خوب است («خیلی خوبه!»).
خوردنی و آشامیدنی البته بامزه یا بانمک نیست، خیلی خوب یا خیلی مهربان («میربون») است.
حالت دیگر این شگرد تقویت جای‌گاه استفاده از ترکیب‌های دستوری بسیار غریب است که به‌هیچ‌وجه با استفاده از معیارهای دستور زبان قابل توجیه نیست و مخاطب باید با تکیه بر معیارهایی دیگرگونه، مثلاً روان‌شناختی یا جامعه‌شناختی، آن‌ها را تفسیر و معنا کند.
مثلاً دو جمله‌یی که در ادامه می‌بینید نظراتی مستند است که دو دانش‌جوی دکترا، که مدرک کارشناسی خود را از دانش‌گاه صنعتی شریف گرفته‌اند و طبیعتاً بی‌تعلل در دسته‌ی نخبگان شمرده می‌شوند، زیر دو عکس از دوستان‌شان در یک شبکه‌ی اجتماعی نوشته‌اند (و یکی از دوستان که عضو این شبکه‌ی اجتماعی است به من نشان داد)، طبیعتاً ازاین‌دست نوشته‌ها فراوان است. برای جلوگیری از آشفتگی نوشته و به‌علل شخصی از بازنویسی «ئیموتیکون»های (یا به‌بیان دوستی «گردالی»های) فراوانی که پس و پیش جمله استفاده کرده‌اند معذور ام، اما جمله‌ها دقیقاً (با حفظ رسم‌الخط) همین‌ها است:

«فدای تو آخه.»
«دلم تنگ شد خب.»

این اجزای مجهول «آخه» (آخر) و «خب» (خوب)، و گاه هردو به‌صورت هم‌زمان، چه کارکردی دارد؟ نمی‌توان از زاویه‌ی دستور زبان به‌شان نزدیک شد. از زاویه‌ی روان‌شناختی یا جامعه‌شناختی، این‌ها احتمالاً چیزی است از جنس امضای نویسنده یا گوینده، یادآوری‌کننده‌ی ظرافت او (ظرافت جمعی که لزوماً به خصوصیات فردی شخص برنمی‌گردد) و تقویت‌کننده‌ی موقعیت او در جای‌گاه یک «انسان» (انسان امروزی) خواستنی. شاید چیزی شبیه نشان استاندارد که بر کالاهای تولیدی می‌زنند.

یک مثال از موسیقی عامه‌پسند (در حد محدود به هم‌راهی حرکات موزون) شاید کفایت بکند برای بررسی این‌گونه تاثیرها (و باور کنید می‌شود این مثال را به زمینه‌هایی جدی و اصلاً بسیار جدی بسط داد) و تاثیرپذیری جامعه (چه خوش‌مان بیاید و چه نیاید ترانه‌سراهای پاپ از عوام جامعه اند) از این وضعیت:

بخشی از یک ترانه‌ی عامه‌پسند قدیمی:

... مث شعرای کتاب مدرسه، همه‌ی حرفاتو از بر می‌دونم
قصه‌هایی که می‌خوای بگی به من، روزی صدبار تو کتابا می‌خونم
وقتی پای عاشقی میون می‌آد، همیشه صحبت غصه و غمه ‏
کوچولوی خوش‌زبون به من بگو، همه‌ی حرفا چرا مثل همه
تو می‌گی بدون من دنیا برات زندون تنگه
من می‌گم بگو عزیزم تو دروغات‌ام قشنگه‏
روزای اول که داغه عشق‌مون، واسه‌ام از فردا و پس‌فردا می‌گی
واسه‌ام از یه خونه‌ی گرم و کوچیک، واسه‌ام از بازی بچه‌ها می‌گی
ولی فردا می‌دونم چی پیش می‌آد، آخر کتاب یه‌جوره همیشه
همه‌ی بهانه‌ها مثل همه، همه‌ی عشقا یه‌جور تموم می‌شه
تو می‌گی بدون من دنیا برات زندون تنگه
من می‌گم بگو عزیزم تو دروغات‌ام قشنگه...

نکات کلیدی:
گوینده کتاب می‌خواند.
راوی از ضرب‌المثل‌های ایرانی استفاده می‌کند.
راوی نگارش و دستور زبان فارسی را نسبتاً خوب می‌شناسد، مثلاً برای فاعل جمع غیرجان‌دار از فعل مفرد استفاده می‌کند.
برچسب‌های فرهنگی یا شبه‌فرهنگی: کتاب مدرسه، کتاب عمومی، عشق، دل‌تنگی، صبر، تشکیل خانواده و ازدواج، خانه‌ی گرم، بازی بچه‌ها و...
تضاد یا نکته‌ی ناهم‌خوان: اسناد کلمه‌ی «کوچولو» به معشوق که بوی گرته‌برداری می‌دهد.

بخشی از یک ترانه‌ی عامه‌پسند امروزی:

... بیا کنارم بشین و بعد دلو بلوتوث کن نرو
واسه قلب تو من ام کاندیدا
بدون عاشق تو شدم پارمیدا
دل‌ام به هیچ سمتی نه پیش نرفت
آخه چه‌قد خوش‌گلی بی‌شرف؟
غیر تو نیس بام کسی
تو خوش‌گلی با چشای فانتزی
تو سرما هم بی‌کاپشنی
تو مانکن بی‌ساکشنی
من عاشق‌ات ام می‌فهمم با تو اینو
به من بوس بده با طعم کاپوچینو
حالا پی‌ای‌ان‌آی پانی جون
من دوس‌ات دارم نمی‌شه حالی‌شون
واسه با من بودن تو طالبی
عجب دختر جالبی
یو وری وری وری نایس تکی
آره خوش‌مزه‌تر از آیس‌پکی
دوس دارم بام بیای پاریس
یا که بریم جزایر مارماریس
تو قیافه‌ات عشقو می‌بینم حالا
تو خوش‌گلی بینی‌ات‌ام سربالا
تو مدلی مدل دی‌اندجی
بین همه باز بیست تو می‌شی و واسه‌ات می‌خرم یه میتسوبیشی
پارمیدا یو بست لیدی
ولی می‌ره توی حس خیلی...

نکات کلیدی:
گوینده به کالاهای تجاری بازار روز بسیار علاقه‌مند است.
راوی مدام از جمله‌های نیم‌بند انگلیسی استفاده می‌کند.
راوی ابداً جمله‌بندی نمی‌داند.
برچسب‌های فرهنگی یا شبه‌فرهنگی: بلوتوث، مانکن، ساکشن، کاپوچینو، آیس‌پک، میتسوبیشی، دی‌اندجی، مسایل جنسی، زیبایی جسمی، پولی‌گامی، کلیشه‌های بازاری و...
تضاد یا نکته‌ی ناهم‌خوان: ندارد.

در باب «قضاوت»

طبیعتاً درست نیست که «هر» کسی در «هر» موضوعی که نه به آن تخصص و تسلط دارد و نه لزوماً ارتباطی به او پیدا می‌کند اظهارنظر کند، عجالتاً این را داشته باشید تا برسیم به موضوع. این کلمه‌ی «قضاوت» هم از آن کلمه‌هایی است که در دوران ما بسیار پرکاربرد شده است. جملات «من کسیو قضاوت نمی‌کنم.» یا «منو قضاوت نکن!» را زیاد شنیده‌اید و طبیعتاً شنونده‌یی با آگاهی متوسط بی‌درنگ متوجه می‌شود این‌گونه استخراج فعل از اسم مصدر قضاوت گرته‌برداری مستقیم از فعل انگلیسی «judge» و یا در موارد معدود معادل همین فعل در دیگر زبان‌های اروپایی است که گاه به‌صورت «حکم‌صادرکردن» نیز برمی‌آید. اما قضاوت اساساً یعنی چه؟ قضاوت یعنی بررسی معیارهای مربوط و اظهارنظر درباره‌ی موضوعی یا شخصی یا وضعیتی. چرا نباید قضاوت کرد؟ جمله‌هایی از جنس دو جمله‌ی بالا نیز بیش‌تر خاصیتی بازگشتی دارد. یعنی گوینده حین شنیدن «قضاوت» طرف مقابل، دچار هراس می‌شود که فلان رفتار یا کردار خودش «قضاوت» شود و بنابراین بی‌درنگ به‌لحنی آرام می‌گوید کسی را «قضاوت نمی‌کند» که ضمناً یعنی مایل نیست کسی «او را قضاوت کند». این‌که آیا این قضاوت کذایی کاری نادرست هست یا نه بحث دیگری است که به آن وارد نمی‌شویم. سوآل این که آیا ما که می‌گوییم «کسی را قضاوت نمی‌کنیم»، واقعاً قضاوت نمی‌کنیم؟
عکسی که دیدید صحنه‌ی بازی شطرنج بابی فیشر، نابغه‌ی شطرنج معاصر، و فیدل کاسترو حین هفدهمین المپیاد شطرنج (هاوانا، ۱۹۶۶) است. یک شطرنج‌دوست گم‌نام آمریکایی به‌نام مایکل گولر مقاله‌ی دراز و طویلی نوشته است که ثابت کند اول فیشر با کاسترو بازی نکرده و دوم فیشر بازی را به کاسترو نباخته است [!]. البته همه پذیرفته‌اند که کاسترو شطرنج‌بازی قهار بوده است اما طبیعتاً هیچ‌کس انتظار ندارد کاسترو فیشر را، که بسیاری او را بهترین شطرنج‌باز تاریخ و بسیاری او را قابل قیاس با کاپابلانکا می‌دانند، شکست دهد. نکته‌ی دوم به خود بازی شطرنج برمی‌گردد. در بازی شطرنج شکست اتفاقی بسیار رخ می‌دهد چون انسان ماشین نیست. بنابراین ممکن است فیشر برده باشد و چه بسا کاسترو. سوآل این است: واقعاً چه اهمیتی دارد؟ آقای گولر گامبی شاه را بهانه کرده و گفته همین نشان می‌دهد فیشر بازی نمی‌کرده و صرفاً در بازی شطرنج‌باز دیگری به‌نام تراساس با کاسترو نظر داده است.
مساله‌ی اساسی این است. آقای گولر در بحث خود چند پیش‌فرض داشته است. اول جنگ سرد و دو طرف بد (طرف غربی بد، طرف شرقی بدتر)، دوم آزادگی فیشر و هوش‌مندی او که ابزار نمی‌شود (که البته کاملاً بی‌ربط است چون بازی شطرنج با فیدل کاسترو کسی را ابزار نمی‌کند، اشاره به سخنان تند فیشر علیه دولت آمریکا و اسراییل، لغو تابعیت آمریکایی او و سال‌ها فرار او از ماموران دولت آمریکا در این‌جا مفید می‌افتد.) و سوم امکان ندارد فیشر به کاسترو ببازد.
آن‌چه در «قضاوت‌کردن» مذموم شمرده می‌شود این است که ما با تکیه بر درونیات‌مان و یا با استفاده از گزاره‌های قطعی نیاندیشیده و بررسی‌نشده، یعنی دربست پذیرفته‌شده، درباره‌ی موضوعی خارجی که بر آن تسلط کامل نداریم اظهارنظر کنیم یا «حکم صادر کنیم». حال، صرفاً محض بررسی پدیدارشناسانه، چند گزاره‌ی بعضاً تندروانه مطرح می‌کنیم بی‌این‌که بخواهیم به‌درستی یا غلطی هیچ‌کدام از آن‌ها حتا وارد شویم، که ببینیم کدام‌یک شاخک «قضاوت» (یعنی اسناد صفت عقب‌مانده به گوینده) و کدام‌یک شاخک «من قضاوت نمی‌کنم.» (یعنی نظر هرکس برای خودش محترم است) را راست می‌کند:

«دموکراسی خوب است.»
«دموکراسی بد است.»
«فرهنگ در غرب پیش‌رفته است.»
«فرهنگ در کره‌ی شمالی پیش‌رفته است.»
«ما باید فرهنگ‌مان را به فرهنگ کشورهای عربی همسایه نزدیک کنیم.»
«ما باید فرهنگ‌مان را فرهنگ کشورهای غربی نزدیک کنیم.»
«من زبان آلمانی، فرانسه و اسپانیایی می‌دانم.»
«من زبان عربی، روسی و چینی می‌دانم.»
«حقوق حیوانات مهم است.»
«حقوق حیوانات مهم نیست.»

درواقع «من قضاوت نمی‌کنم.» متناظر است با «من اجازه می‌دهم یک جریان عجالتاً مطرح به‌جای من قضاوت کند و خودم را نیز به قضاوت این جریان می‌سپرم.»
نتیجه‌ی این طرز فکر رسوخ کلیشه‌های بازاری به عرصه‌ی فرهنگ است. کم‌کم کالاهای شبه‌فرهنگی بازاری جاگزین آثار هنری اندیشیده می‌شود. نویسنده‌ی بازاری روشن‌فکر، کارگردان رسانه‌یی هنرمند و نقاش خودباخته آرمان‌خواه دانسته می‌شود.
گزاره‌ی «هر چیزی خوب است و نظر هر کس محترم است» پشت این گرایش نهفته است که در «کاربرد عمومی و اجتماعی» (تولید انبوه فرهنگی) درواقع یعنی آن‌چه متعالی است با آن‌چه دون است هم‌ارز می‌شود، بازار معیار مقایسه می‌شود و امر متعالی دون ِامر دون می‌نشیند. هنر زیر چکمه‌ی سرگرمی و اندیشه زیر پاشنه‌ی کلیشه منکوب می‌شود.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com