پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

بخشی از کتاب ۲۶۶۶



  1. حلبی‌آباد
  2. کوبو آبه و نقابِ چهره‌داران
  3. تونی اردمان و مردی به نام اووه
  4. در باب ناپدیدی
  5. پازولینی؛ زندگی در شعر
  6. رد گم یا گام‌های گم‌شده؟
  7. درنگی در آخرین فیلم روی اندرسون
  8. چرا نباید آثار کافکا را خواند
  9. وقت سکوت
  10. جست‌وجوی حقیقت در مجاز
  11. تأثیرپذیری ساختاری از زبان‌های خارجی؟
  12. زبان و حقیقت در دشمن، نوشته‌ی کوتسی
  13. سرخ‌پوست خوب
  14. موبی دیک یا وال سفید
  15. نظریه‌ی طبقه‌ی تن‌آسا
  16. اجازه بدهید درست بنویسیم ۲
  17. ادبیات بازاری
  18. فرزندخوانده
  19. رسوخ کلیشه در فرهنگ
  20. سکوت گویای ستسوکو هارا
  21. آخرین ستاره‌ی آسمان شب
  22. اجازه بدهید درست بنویسیم
  23. تعقیب
  24. نظری به خصوصیات فرمال رد گم
  25. کاش من این کتاب را نوشته بودم
  26. زندگی خصوصی درختان
  27. شیوایی زبان فارسی: ابزارهای نویسنده و معیارهای مخاطب
  28. بریده‌هایی از فیلم «مذکر مونث»، ساخته‌ی ژان‌لوک گودار، ۱۹۶۶
  29. جنبش‌های موسیقی فیلم در سینمای غیرصنعتی
  30. سه گرایش در نثر داستانی مدرن
  31. بخشی از کتاب ۲۶۶۶
  32. یاکوب فون گونتن
  33. قفسم برده به باغی...
بخشی از کتاب ۲۶۶۶

۲۶۶۶، شاه‌کار هزار و اندی صفحه‌یی روبرتو بولانیو، بعد ِمرگ‌اش منتشر شد. این کتاب از پنج دفتر تشکیل شده است و موضوعی را مطرح می‌کند و از پنج زاویه‌ی مختلف به آن می‌رسد. کتاب بسیار استادانه و ظریف نوشته شده است و آن را یکی از شاه‌کارهای ادبیات امروز می‌دانند. بخشی از ترجمه‌ی دفتر اول کتاب را، به‌نام «درباره‌ی منتقدان»، بخوانید:

...اواخر سال 1996 «مورینی» کابوسی دید. خواب دید «نورتن» در استخری شنا می‌کند و او، «پل‌تیه» و «ئس‌پینوسا» گرد ِمیزی سنگی ورق بازی می‌کنند. ئس‌پینوسا و پل‌تیه پشت‌به‌استخر نشسته‌اند و استخر در نگاه اول استخر معمولی هتلی است. مورینی حین ورق‌بازی میزهای دیگر، سایه‌بان‌ها و صندلی‌های تاشو دورادور استخر را نگاه می‌کند. در دوردست باغی است با پرچین‌های سبز سیر که درخشش تازه‌باران‌خورده‌یی دارد. حاضران کم‌کم بلند می‌شوند و از درهای مختلفی خارج می‌شوند که فضای بیرون، بار و اتاق‌های ساختمان و سوییت‌های کوچک را که در خیال مورینی یک اتاق، آش‌پزخانه‌یی کوچک و مستراح دارند به‌هم می‌رساند. چیزی نگذشته که هیچ‌کس باقی نمی‌ماند و حتا پیش‌خدمت‌های کلافه‌یی که کمی پیش بین میزها رفت‌وآمد می‌کردند هم رفته‌اند. پل‌تیه و ئس‌پینوسا هنوز سرگرم بازی اند. توده‌ی ژتون‌های پوکر و سکه‌های کشورهای مختلف جلو پل‌تیه کپه شده است و مورینی حدس می‌زند لابد پل‌تیه بیش‌تر برده است. اما ئس‌پینوسا هم انگار خیال تسلیم‌شدن ندارد. این‌جای کار مورینی به ورق‌های خود نگاه می‌کند و می‌بیند چیزی ندارد که باش بازی کند. ورق‌ها را پس می‌دهد و چهار ورق دیگر می‌خواهد و بی‌این‌که به‌شان نگاه کند به‌پشت بر میز سنگی می‌گذاردشان و بابدبختی صندلی چرخ‌دارش را راه می‌برد. پل‌تیه و ئس‌پینوسا حتا نمی‌پرسند کجا می‌رود. صندلی چرخ‌دار را تا لبه‌ی استخر پیش می‌برد و تازه می‌فهمد چه استخر بزرگی است. تخمین مورینی دست‌کم سی‌صد متر پهنا و سه کیلومتر درازا است. آب کدر است و جابه‌جای آن لکه‌های روغنی می‌بیند، مثل لکه‌های آب ِبندرها. هیچ اثری از نورتن نیست. مورینی فریاد می‌زند:
«لیز!»
حس می‌کند آن‌سوی استخر سایه‌یی می‌بیند و صندلی چرخ‌دارش را در همان‌سو پیش می‌برد. راه درازی است. یک‌بار برمی‌گردد و به پشت سرش نگاه می‌کند و می‌بیند اثری از پل‌تیه و ئس‌پینوسا نیست. بر آن تکه‌ی ایوان مه افتاده است. پیش می‌رود. آب انگار از لبه‌های استخر بیرون می‌ریزد انگارکه توفانی، یا چیز سهم‌ناک‌تری، پا بگیرد اما آن‌جا که مورینی می‌رود آرام و خاموش است و خبری از توفان نیست. کمی بعد مه بر مورینی می‌افتد. اول سعی می‌کند نایستد و پیش برود اما می‌فهمد الان است که صندلی چرخ‌دارش در استخر بیافتد و از خیر رفتن می‌گذرد. چشم‌اش که به تاریکی عادت می‌کند تخته‌سنگی بیرون‌زده از استخر می‌بیند به‌سان صخره‌یی تیره و چندرنگ در دریا. این براش عجیب نیست. تا لبه‌ی استخر می‌رود و بار دیگر نام لیز را بانگ می‌زند. ترسی به جان‌اش افتاده از این‌که دیگر او را نبیند. اگر ذره‌یی پیش‌تر برود درون استخر می‌افتد. بعد می‌بیند استخر خالی و بسیار عمیق است چنان‌که گفتی خلیجی فروبرنده از کاشی‌های سیاه کپک‌گرفته برابرش عیان شده باشد. انگار کف استخر تصویری گنگ از پیکر زنی می‌بیند (اما اصلاً نمی‌تواند مطمئن باشد که درست می‌بیند) که طرف تخته‌سنگ می‌رود. مورینی می‌خواهد دوباره بانگ بزند و دست تکان بدهد که حس می‌کند کسی پشت سرش است. بی‌درنگ دو چیز برش معلوم می‌شود: پشت سری موجودی شیطانی است و می‌خواهد مورینی سر بچرخاند و چهره‌اش را ببیند. بادقت پس می‌رود و دور استخر می‌چرخد بی‌این‌که به آن‌که پی‌اش می‌آید نگاه کند. نرده‌بانی می‌جوید بل‌که بتواند کف استخر برود. اما از نرده‌بان، که قاعدتاً باید گوشه‌یی باشد، خبری نیست و مورینی چند قدم دورتر می‌ایستد و برمی‌گردد و به چهره‌ی موجود بی‌گانه نگاه می‌کند. بر ترس مهار می‌زند. بدترین ریشه‌ی ترس این است که بااطمینان حس می‌کند دنباله‌رو را که بوی پلیدش مورینی را بی‌تاب می‌کند می‌شناسد. چهره‌ی لیز نورتن در میان مه پدیدار می‌شود. نورتن جوان‌تر ـ مثلاً بیست‌ساله ـ است و چنان جدی و سرسخت به مورینی خیره می‌شود که مورینی ناگزیر رو برمی‌گرداند. پس کی است آن‌که کف استخر است؟ مورینی هنوز می‌تواند او را ببیند: ذره‌ی کوچکی است که جهد می‌کند از سنگ ـ که حالا کوهی شده ـ بالا برود و تصویر دور این آدم اشک به چشمان‌اش می‌نشاند و غمی عمیق و تسکین‌ناپذیر به دل‌اش. انگارکه اولین معشوق‌اش را در هزارتویی دیده باشد یا خودش را با پاهای سالم که وقت کوه‌نوردی ِبی‌سرانجامی گم شده باشد. ضمناً، و خوش‌بختانه، بی‌آن‌که بخواهد حس می‌کند تصویر به نقاشی‌یی از «گوستاو مورو» یا «ئودیلون رودون» شبیه است. بعد می‌چرخد و با نورتن چهره‌به‌چهره می‌شود که به او می‌گوید:
«راه برگشت نیست.»
این جمله را نه به‌گوش که در سر می‌شنود. مورینی به خود می‌گوید نورتن تله‌پاتی بلد شده است. می‌گوید آدم بدی نیست، آدم خوبی است. این‌که دریافته‌ام نه حسی شیطانی که تله‌پاتی است. این را به خود می‌گوید تا مسیر رویا را تغییر دهد گیرم ته دل خود می‌داند بی‌تغییر و ناگزیر است. نورتن به‌آلمانی تکرار می‌کند راه برگشت نیست و تناقض این‌جا است که خود می‌چرخد و قدم‌زنان از استخر دور می‌شود و در جنگلی گم در مه ناپدید می‌شود. جنگل درخششی سرخ‌گون دارد و نورتن در این درخشش سرخ‌گون ناپدید می‌شود.

یک‌هفته بعد مورینی که دست‌کم چهار تعبیر برای خواب خود یافته بود به لندن رفت. این عزم سفر یک‌سره با عادت معمول‌اش تفاوت داشت چون معمولاً تنها به کنفرانس‌ها و جلسه‌ها می‌رفت و هزینه‌ی بلیت سفر و اتاق هتل را از سازمان مربوطه می‌گرفت. این‌بار بهانه‌ی شغلی نداشت و هزینه‌ی هتل و رفت‌وآمد را از جیب خود داد. نمی‌شود گفت درخواست کمک نورتن را لبیک می‌گفت. چهارروز پیش با نورتن حرف زده بود و به او گفته بود می‌خواهد به لندن بیاید و خیلی وقت است لندن نیامده است.
نورتن از این تصمیم او گرم استقبال کرد و دعوت کرد به خانه‌ی او بیاید اما مورینی به‌دروغ گفت پیش‌پیش در هتلی جا گرفته است. وقتی هواپیماش در فرودگاه «گت‌ویک» نشست نورتن پیش‌وازش آمده بود. آن روز در رستورانی نزدیک هتل مورینی صبحانه خوردند و شب در آپارتمان نورتن شام. حین صرف شام، که بی‌مزه بود اما مورینی از سر ادب تعریف‌اش داد، درباره‌ی «آرشیم‌بولدی» گپ زدند و درباره‌ی شهرت روزافزون‌اش و شکاف‌های بی‌شمار زندگی او که می‌بایست پر شود. اما بعد، حین صرف دسر، گپ‌وگفت‌شان طرف موضوعات شخصی چرخید و بیش‌تر خاطرات گذشته را یادآوری کردند و این تا سه نیمه‌شب ادامه یافت و تله‌فونی تاکسی گرفتند و مورینی با کمک نورتن وارد بالاکش ِقدیمی ِساختمان شد، شش طبقه پایین رفت و به این فکر افتاد که همه‌چیز از آن‌چه می‌پنداشته بسیار دل‌پذیرتر بوده است.
مورینی از صبحانه تا شام تنها ماند و اول کار سخت‌اش بود از اتاق بیرون برود. اما بعد از سر خستگی و ملال عزم بیرون‌رفتن کرد و به هاید پارک رفت. بی‌هوده پرسه می‌زد و غرق افکارش بود و کسی به چشم‌اش نمی‌آمد. عده‌یی کنج‌کاوانه خیره نگاه‌اش می‌کردند چون هیچ ندیده بودند مردی این‌سان مصمم و پابرجا صندلی چرخ‌دارش را پیش ببرد. سرآخر به باغ‌های ایتالیایی، نامی که بر این باغ‌ها گذاشته بودند اما هیچ‌چیزشان به چشم او ایتالیایی نمی‌آمد، رسید و ایستاد. با خود اندیشید کسی چه می‌داند: بسیار اند انسان‌های یک‌سره غافل از آن‌چه برابر چشمان‌شان است.
نفس‌اش که جا آمد کتابی از جیب درآورد و شروع کرد خواندن. کمی‌بعد شنید کسی سلام می‌دهد و صدای فروافتادن جثه‌یی درشت را بر نیم‌کت چوبی شنید. سلام را جواب گفت. مرد غریبه موی کاهی جوگندمی و چرکو داشت و دست‌کم صدوده‌کیلو بود. لحظه‌یی نشستند و به‌هم نگاه کردند بعد مرد غریبه پرسید مگر مورینی خارجی است. مورینی گفت ایتالیایی است. مرد غریبه پرسید مگر مورینی ساکن لندن است و نام کتابی را پرسید که مورینی می‌خواند. مورینی گفت ساکن لندن نیست و نام کتاب «ئیل لیب‌را دی کوچینا دی خوآنا ئی‌نس ده لا کروس» است نوشته‌ی «آن‌جه‌لو مورینو». گفت کتاب به‌ایتالیایی نوشته شده است اما درباره‌ی راهبه‌یی مکزیکی است: درباره‌ی زندگی و برخی دستورالعمل‌های آش‌پزی او.
مرد غریبه پرسید: «یعنی این راهبه‌ی مکزیکی به آش‌پزی علاقه داشته؟»
مورینی جواب داد: «می‌شود گفت. البته شعر هم می‌سروده.»
«از راهبه‌ها آبی گرم نمی‌شود.»
«اما این‌یکی شاعر بزرگی بوده.»
مرد غریبه که انگار صدای مورینی را نشنیده بود گفت: «از آدم‌هایی که با دستورالعمل آش‌پزی می‌کنند آبی گرم نمی‌شود.»
«پس از کی آبی گرم می‌شود؟»
«چه می‌دانم: لابد آن‌ها که وقتی گرسنه می‌شوند غذا می‌خورند.»
بعد گفت خیلی‌وقت پیش در یک شرکت لیوان‌سازی کار می‌کرد که فقط لیوان می‌ساخت، لیوان‌های معمولی و ساده که روشان جمله‌ها یا شعارها یا لطیفه‌هایی می‌نوشتند: «شرمنده! وقت قهوه‌خوردن است!» یا «پدر مادر را دوست دارد» یا «یک‌جرعه‌ی امروز، آخرین‌جرعه عمرم» و چیزهایی ازاین‌دست که می‌بایست بیننده را تسکین می‌داد. یک روز، طبیعتاً بنا به نیاز بازار، نوشته‌های لیوان‌ها یک‌سره تغییر کرد و استفاده از عکس هم به کار اضافه شد. اول کار عکس‌های سیاه‌وسفید می‌گذاشتند اما آن‌قدر از این کار استقبال شد که سراغ عکس‌های رنگی رفتند که بعضی‌شان بامزه بود و البته بعضی‌شان مستهجن.
مرد غریبه گفت: «حتا به‌ام اضافه‌حقوق دادند.» و بعد پرسید: «این‌جور لیوان در ایتالیا هم هست؟»
مورینی گفت: «بله. بعضی‌شان نوشته‌های انگلیسی دارند و بعضی‌شان ایتالیایی.»
مرد غریبه گفت: «خلاصه! دیگر چی می‌خواستیم؟ همه‌مان خوش و خرم به کارمان مشغول بودیم. مدیران‌مان هم خوش و خرم کار می‌کردند و رییس شاد بود. اما چندماهی که از این‌جور لیوان تولید کردیم متوجه شدم شادی‌ام ساختگی است. شاد بودم چون شادی دیگران را می‌دیدم و چون می‌دانستم باید شاد باشم، اما خودم خوش‌حال نبودم. حتا حال‌ام از دوران قبل ِاضافه‌حقوق بدتر شد. خیال کردم انباشت مشکلات زندگی حال‌ام را به‌هم ریخته و سعی کردم مساله را از فکرم بیرون کنم اما سه ماه که گذشت دیگر نمی‌توانستم وانمود کنم مشکلی وجود ندارد. حال‌ام خراب بود. خیلی خشن و آتشی‌مزاج شده بودم و هر چیز کوچکی عصبانی‌ام می‌کرد. عرق‌خور شدم. خلاصه مشکل را پذیرفتم و عاقبت فهمیدم علاقه‌یی به تولید این‌جور لیوان ندارم. به‌جان خودم شب‌ها مثل سگ عذاب می‌کشیدم. خیال‌ام بود دارم مجنون می‌شوم و نمی‌دانستم چه می‌کنم و به چه فکر می‌کنم. هنوز بعضی افکار آن‌وقت‌ام مایه‌ی هراس‌ام است. یک روز سراغ یکی از مدیران رفتم و گفتم حال‌ام از تولید این لیوان‌های بلاهت‌بار به‌هم می‌خورد. این آقای مدیر، اسم‌اش «اندی» بود، مرد نیکی بود و همیشه خوش‌وبشی با کارگران می‌کرد و گپی باشان می‌زد. پرسید تولید لیوان‌های سبک قدیم چه‌طور؟ این‌کار را می‌پسندم؟ گفتم بله. گفت «دیک»! شوخی می‌کنی؟ جواب دادم جدی ِجدی. پرسید لیوان‌های نو کار بیش‌تری می‌برد؟ گفتم نه‌خیر اصلاً! کارش یکی است اما پیش‌تر لیوان‌ها این‌طور مایه‌ی عذاب من نبود. اندی پرسید یعنی چی؟ گفتم پیش‌تر نمی‌آزردندم اما حالا روزگارم را سیاه کرده‌اند. اندی پرسید آخر غیر ِاین‌که این‌ها امروزی‌تر هستند چه توفیری هست؟ گفتم دقیقاً! پیش‌تر لیوان‌ها این‌قدر امروزی نبود و حتا اگر می‌خواستند عذاب‌ام دهند نمی‌توانستند. نیش‌شان به‌ام کارگر نبود. اما حالا این لیوان‌های بدکردار مثل سامورایی‌هایی هستند مسلح به شمشیر سامورایی‌ها و دیوانه‌ام می‌کنند. خلاصه صحبت به‌درازا کشید. مدیر حرف‌هام را شنید اما یک‌کلمه حالی‌اش نشد. روز بعد گفتم حقوق معوقه‌ام را بدهند و از شرکت بیرون آمدم. بعد ِآن دیگر کار نکردم. نظر شما چی است؟»
مورینی کمی تامل کرد و سرآخر گفت:
«چی بگویم.»
«همه همین را می‌گویند: چی بگویم!»
مورینی پرسید : «حالا چه می‌کنید؟»
«هیچ! دیگر کار نمی‌کنم. لندنی ِول‌گردی شده‌ام.»
مورینی به خود گفت جوری می‌گوید که انگار جذابیت‌های توریستی لندن را رو می‌کند. اما احتیاط کرد و این را به‌صدای بلند نگفت.
مرد غریبه گفت: «نظرتان درباره‌ی کتابه چی است؟»
مورینی گفت: «کدام کتاب؟»
مرد غریبه با یکی از انگشت‌های کلفت‌اش به کتابی اشاره کرد که مورینی بادقت دست گرفته بود: کتابی که «سل‌لریو» در پالرمو چاپ کرده بود.
مورینی گفت: «آهان! خیلی خوب است.»
مرد غریبه به‌لحنی که به‌گوش مورینی تهدیدآمیز نشست گفت: «چندتا از دستورالعمل‌هاش را برام بخوانید.»
«گمان نکنم وقت داشته باشم. با دوستی قرار ملاقات دارم.»
مرد غریبه با همان لحن پرسید: «اسم دوست‌تان چی است؟»
«لیز نورتن.»
«لیز: اسم قشنگی است. می‌توانم نام خودتان را هم بپرسم؟»
«پی‌یه‌رو مورینی.»
«عجب! اسم‌تان با اسم نویسنده‌ی کتابه مو نمی‌زند.»
«نه! اسم من پی‌یه‌رو مورینی است و اسم او آن‌جه‌لو مورینو.»
«لطفاً می‌شود دست‌کم نام چندتا از غذاها را بخوانید؟ چشم می‌بندم و سعی می‌کنم در ذهن‌ام غذاها را ببینم.»
«باشد.»
مرد غریبه چشم بست و مورینی شروع کرد خواندن نام بعضی غذاهایی که دستورپخت‌شان را به خواهر خوآنا ئی‌نس ده لا کروس نسبت داده بودند. آرام می‌خواند و لحنی بازی‌گرگونه بر صداش نشسته بود.

سگون‌فیوت‌تی آل‌فورماجو
سگون‌فیوت‌تی آل‌لا ریکوت‌تا
سگون‌فیوت‌تی دی ون‌تو
کرس‌پل‌له
دول‌چه دی توئورلی دی ئوئووو
ئووا ره‌گالی
دول‌چه آل‌لا پان‌نا
دول‌چه آل‌له نوچی
دول‌چه دی تس‌تولینه دی مورو
دول‌چه آل‌له باربابی‌ئه‌توله
دول‌چه دی بوررو ئه تسوکه‌رو
دول‌چه آل‌لا کره‌ما
دول‌چه دی مامِی

به «دول‌چه دی مامی» که رسید انگار مرد غریبه خواب‌اش برد و مورینی از باغ‌های ایتالیایی بیرون رفت.

روز بعد مثل روز اول بود. این‌بار نورتن به‌دیدار او به هتل آمد و وقتی مورینی صورت‌حساب را پرداخت می‌کرد یکه‌چمدان او را در صندوق‌عقب رانه‌اش گذاشت. از هتل بیرون آمدند و نورتن از همان راهی رفت که روز پیش مورینی را به هاید پارک رسانده بود.
مورینی هم این را فهمید و در سکوت به‌تماشای خیابان‌ها نشست تا پارک پدیدار شد. پارک به‌چشم مورینی مثل فیلمی از جنگل بود با رنگ‌های اشتباه: بسیار غم‌آور و روحانی. بعد دور زدند و در شلوغی خیابان‌های دیگر ناپدید شدند.
در محله‌یی که نورتن یافته بود چیزی خوردند. محله نزدیک رودخانه بود. این‌جا زمانی چندکارخانه بود و لنگرگاه‌هایی خشک که حالا جاشان در ساختمان‌های بازسازی‌شده بوتیک و غذاخوری و رستوران‌های آن‌چنانی درآورده بودند. مورینی حساب کرد و دید یک بوتیک کوچک مساحتی برابر چهار خانه‌ی کارگری دارد و رستوران دوازده یا شانزده‌برابر. صدای برقرار لیز نورتن محله را می‌ستود و تلاش‌های مردمانی را که دوباره زنده‌گی را در محله شناور کرده بودند.
مورینی به‌خود گفت «شناور» درست نیست گیرم طنین‌اش دریا را به‌یاد می‌آورد. وقتی دسر می‌خوردند اصلاً گریه‌اش گرفت و حتا چیزی نمانده بود غش کند، آرام‌آرام بر صندلی سر بخورد و با چشمان خیره به چهره‌ی نورتن به خوابی ابدی برود. حالا نورتن ماجرای یک نقاش را می‌گفت که اولین نقاش ساکن این محله بود.
مردی جوان، به‌گمانی سی‌وسه‌ساله، که ناشناس نبود اما هم‌چو شهرتی هم نداشت. اصلاً این‌جا آمده بود چون کرایه‌ی استودیو ارزان‌تر از جاهای دیگر می‌شد. آن‌روزها شور و سرزندگی محله کم‌تر بود. هنوز کارگرانی پیر در پانسیون‌ها زندگی می‌کردند اما از جوانان و کودکان خبری نبود. زن که اصلاً به‌چشم نمی‌خورد: زنان همه یا مرده بودند و یا از خانه بیرون نمی‌آمدند. یک می‌خانه بیش‌تر نبود که مثل بقیه‌ی محله ویرانه بود. خلاصه خراب‌آبادی متروک بود. اما انگار همین خلاقیت نقاش را قلقلک داد و الهام‌بخش کارش شد. آدم گوشه‌گیری هم بود یا شاید تنها راحت‌تر بود.
خلاصه ترس و حذری از محله نداشت. اصلاً محله را دوست داشت. شبانه کوچه‌به‌کوچه‌رفتن و خانه‌آمدن را بی‌این‌که با کسی روبه‌رو شود می‌پسندید. رنگ چراغ‌های خیابان و نوری که بر جلوخان خانه‌ها می‌پاشید به دل‌اش می‌نشست. سایه‌ها با او حرکت می‌کرد. سحرگاهان خاکستری و دوده‌خورده بود. مردانی کم‌حرف در می‌خانه، که پاتق‌اش شده بود، جمع می‌شدند. درد را احساس می‌کرد، یا خاطره‌ی درد را، که چیز ناگفته‌یی آن را می‌مکید و می‌مکید تا تنها جای خالی‌اش باقی بماند. دانستن امکان‌پذیربودن این مساله: درد سرانجام به تهی تبدیل می‌شد. می‌دانست همین مساله انگار به هر چیزی روا است.
نکته این‌که مشتاق‌تر از همیشه سرگرم کار شد. یک‌سال بعد در نگارخانه‌ی «ئه‌ما واترسن»، فضایی نامتعارف در وه‌پینگ، نمایش‌گاهی بسیار موفق برگزار کرد. کار او سرآغاز سبکی بود که بعدها به‌نام نه‌ئو ده‌کادانتیسم یا انیمالیسم انگلیسی شناخته شد. این اولین نقاشی‌های این مکتب بسیار بزرگ، دومتر در سه‌متر، بود و تصویری بودند در قالب کشتی‌شکسته‌یی از بقایا و ویرانه‌های محله که در ملغمه‌یی از مایه‌های مختلف خاکستری شناور است. انگار نقاش و محله به گونه‌یی هم‌زیستی غایی رسیده بودند. یا انگار نقاش محله را، و بل‌که محله نقاش را، با قلمی وحشی و غم‌آور تصویر کرده بود. نقاشی‌ها بد نبود اما آن‌چه نمایش‌گاه را به هم‌چو موفقیتی رساند و این‌سان اثرگذار کرد نقاشی اصلی نمایش‌گاه، بسیار از بقیه کوچک‌تر، بود: شاه‌کاری که سال‌ها بعد خیل هنرمندان انگلیسی را به مکتب نه‌ئو ده‌کادانتیسم کشاند. وقتی بیننده این نقاشی یک‌متر در دومتر را از زاویه‌ی دید درستی می‌دید (هرچند اصلاً معلوم نبود زاویه‌ی دید درست کجا است)آن را یک ردیف سلف‌پرتره یا مارپیچی از چند سلف‌پرتره می‌دید (بسته به زاویه‌ی دید) و دست راست مومیایی‌شده‌ی نقاش در مرکز نقاشی آویزان بود.
ماجرا ازاین‌قرار بود: نقاش راست‌دست یک‌روز صبح، بعد ِدوروز کار بی‌وقفه بر چند سلف‌پرتره، دست راست خود را بریده بود. فوراً نوارزخم به‌بازوش بسته بود و دست بریده را پیش تاکسی‌درمیست آشنایی بوده بود که پیش‌پیش ماجرا را به‌اش خبر داده بود. بعد بیمارستان رفته بود و خون را بند آورده بودند و دست‌اش را بخیه زده بودند. این‌میان کسی از او پرسید چه شد که این‌طور شد. جواب داد حین کار به‌اشتباه با ضربه‌ی کارد دست‌اش را کنده است. پزشکان پرسیدند دست بریده کجا است و گفتند آخر بعید نیست بشود دوباره به بدن پیوندش زد. گفت از سر خشم و درد فراوان سر راه بیمارستان آن را به رودخانه انداخته است.
قیمت پرده‌ها سر به فلک می‌کشید اما همه را خریدند. گفتند عربی که در بازار بورس سهام کار می‌کرد شاه‌کار او را به‌علاوه‌ی چهار پرده‌ی بزرگ دیگر خرید. مدتی بعد کار نقاش به جنون کشید و همسرش (آن‌وقت دیگر زن گرفته بود) ناگزیر او را به نقاهت‌گاهی در حومه‌ی لوزان یا مونت‌رو برد.
تاامروز همان‌جا زندگی می‌کند.
در همین حین دیگر نقاشان به محله آمدند. اغلب چون جای ارزانی بود و ضمناً چون مجذوب افسانه‌ی مردی شده بودند که رادیکال‌ترین سلف‌پرتره‌ی دوران ما را کشیده بود. بعد معماران آمدند و بعد خانواده‌هایی که خانه‌یی نوسازی‌شده یا تعمیرشده خریده بودند. بعد بوتیک‌ها، تماشاخانه‌های بدون صندلی و رستوران‌های آن‌چنانی تمهید شد و محله شد یکی از امروزی‌ترین محله‌های لندن که فقط اسم ارزانی در کرده بود و اصلاً ارزان نبود.
«نظرت درباره‌ی این‌حکایت چی است؟»
مورینی گفت: «فکرم کار نمی‌کند.» میل به گریه ـ یا حتا غش‌کردن ـ ذره‌یی کم نمی‌شد اما او برآن مهار می‌زد.

در آپارتمان نورتن چای خوردند و بعد تازه نورتن شروع کرد حرف‌زدن درباره‌ی ئس‌پینوسا و پل‌تیه. البته حرف‌ها تصادفی پیش کشیده می‌شد چنان‌که گفتی موضوع ملموس‌تر از آن است که جذابیتی داشته باشد یا به وقت مورینی بی‌ارزد (نورتن متوجه اضطراب مورینی شده بود هرچند مراقب بود او را واکاوی نکند چون می‌دانست سوآل‌پیچ‌کردن آرامش نمی‌آورد) یا اصلاً خودش میلی به این بحث‌ها داشته باشد.
شب دل‌چسبی بود. مورینی بر صندلی راحتی اتاق نشیمن نشسته بود و خانه‌ی نورتن را با نگاهی ستاینده سیر می‌کرد: کتاب‌ها و تصویرهای چاپی قاب‌شده بر دیوار سفید، عکس‌های عجیب و یادگاری‌های این‌جا و آن‌جا، طبع نورتن که در چیزهایی ساده مثل اسباب و اثاث خانه خود را نشان می‌داد که باسلیقه، راحت و بی‌زرق‌وبرق بود و حتا در رنگ نقره‌یی خیابان پردرخت که نورتن هرروز قبل ِبیرون‌رفتن نگاهی به‌اش می‌انداخت. بعد انگارکه در این جلوه‌های درون‌نمای دوست خود فروپیچیده باشندش، انگارکه این‌ها نمود تاییدی باشند یا کلامی باشند تسلی‌بخش اما ورای درک او، آرام‌آرام حال‌اش جا آمد.
دم رفتن نام نقاشی را پرسید که نقل‌اش را شنیده بود و پرسید مگر از آن نمایش‌گاه ِخوف‌انگیز کاتالوگی مانده است. نورتن گفت نام‌اش «ئدوین جانز» است و سرپا شد و یکی از قفسه‌های کتاب‌خانه را گشت، کاتالوگ بزرگی جست و دست مورینی داد. مورینی دست لای کتاب برد اما تعلل کرد و از خود پرسید آیا پافشاری بر این‌کار، خاصه حالا که آرام شده بود، درست است. اما به خود گفت اگر نبینم می‌میرم و کتاب را باز کرد. کاتالوگ نبود بل‌که مجموعه‌آثاری بود که سیر کار جانز را دربرمی‌گرفت یا خواسته بودند دربربگیرد. عکسی از جانز ِقبل ِخودزنی بر صفحه‌ی اول بود: مردی جوان، بیست‌وپنج‌ساله، که راست به دوربین نگاه می‌کرد و نیم‌چه لب‌خندی از سر شرم یا هجو بر لب داشت. موهاش مشکی و لخت بود.
شنید نورتن می‌گوید: «پیش‌کش!»
شنید که خود جواب می‌دهد: «تشکر.»
یک‌ساعت بعد با هم فرودگاه رفتند و یک‌ساعت بعدتر مورینی در راه ایتالیا بود...

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com