پیام شما ارسال شد.
بازگشت

تغییر دادن انسان زمان را؟ (مارسل پروست)



  1. استعمال املاء عوامانه (محمدعلی جمالزاده)
  2. چند خطی از مقالات شمس تبریزی
  3. پاک‌باخته (دکتر پرویز ناتل خانلری)
  4. تغییر دادن انسان زمان را؟ (مارسل پروست)
  5. سرزمین سگ (آله‌خو کارپانتیه)
  6. قصه‌های کوتاه و خارق‌العاده
  7. گفت‌وگوها
  8. تأملی در «رز ارغوانی قاهره»، ساختهٔ وودی آلن
  9. دربارهٔ کنفورمیسم و این‌همانی با متجاوز (لوییس مارتین‌سانتوس)
  10. نامهٔ جیمز جویس خطاب به هریت ویور
  11. دربارهٔ ژورنالیست‌فیلسوفان (مارسل پروست)
  12. سلوک شاعرانه‌ی پازولینی
  13. درنگ‌های دل (مارسل پروست)
  14. صمدهای بهرنگی
  15. زین‌العابدین بلادی درگذشت
  16. اتوریته‌ی شیشه در سرزمین گیاهان خودرو
  17. شام
  18. خرمگس (معرکه‌ی) ایلیاد
  19. کوبو آبه و نقابِ چهره‌داران
  20. تونی اردمان و مردی به نام اووه
  21. در باب ناپدیدی
  22. پازولینی؛ زندگی در شعر
  23. رد گم یا گام‌های گم‌شده؟
  24. درنگی در آخرین فیلم روی اندرسون
  25. چرا نباید آثار کافکا را خواند
  26. جست‌وجوی حقیقت در مجاز
  27. زبان و حقیقت در دشمن، نوشته‌ی کوتسی
  28. سرخ‌پوست خوب
  29. موبی دیک یا وال سفید
  30. نظریه‌ی طبقه‌ی تن‌آسا
  31. انقراض (داستان کوتاه)
  32. فرزندخوانده
  33. سکوت گویای ستسوکو هارا
  34. آخرین ستاره‌ی آسمان شب
  35. نظری به خصوصیات فرمال رد گم
  36. از خواب که بیدار شدم... (داستان کوتاه)
  37. هیچ راه فراری نیست... (داستان کوتاه)
  38. اعتزال (داستان کوتاه)
  39. ایستگاه بعد، راه‌آهن (داستان کوتاه)
  40. کاش من این کتاب را نوشته بودم
  41. پس (داستان کوتاه)
  42. جنبش‌های موسیقی فیلم در سینمای غیرصنعتی
  43. یاکوب فون گونتن
تغییر دادن انسان زمان را؟ (مارسل پروست)

در حینی که جزئیات همنشینی اخیرم را با سن‌لو به یاد می‌آوردم و در آن درنگ می‌کردم، راه‌پیمایی را ادامه داده و به مسافتی دراز از مسیرم بیرون افتاده بودم؛ چیزی نمانده بود تا به پل انوالید برسم. چراغ‌ها را (که به سبب پرواز هواپیماهای گوتا شمارشان اندک بود) کمی زود افروخته بودند زیرا، اگرچه شب هنوز شتابان فرا می‌رسید، «ساعت‌ها را» کمی زود «به جلو برده بودند» و زمان را تا پایان تابستان همان گونه یکباره «تغییر» داده بودند که دیگ آب جوش شوفاژ را به روزی معین روشن یا خاموش می‌کنند. بر فراز شهر و انوار شبانه‌اش، در چارک تمامی از آسمان ــ آسمانی که زمان تابستانی و زمستانی نمی‌شناخت و هیچ محل نمی‌گذاشت که ساعت هشت و نیم را نه و نیم گردانیده باشند ــ در چارک تمامی از آسمان که رنگ آبی‌اش ناپدید نشده بود، اندکی از نور روز پایسته بود. آسمان بر فراز همهٔ آن بخش از شهر که برج‌های تروکادرو بر آن مشرف است، به دریای فیروزه‌ای فراخی می‌مانست و در حینی که به جزر پس می‌رفت، خطی گسترده از صخره‌های کوچک سیاه، که ممکن بود چیزی مگر تورهای ماهیگیران نباشد و به‌راستی چند ابر کوچک بود، کم‌کمک از آن برمی‌آمد؛ دریایی که در آن لحظه به رنگ فیروزه بود و یکایک آدمیزادگان را، بی‌آن‌که خودشان دریابند، با خود می‌کشید و می‌برد و انقلاب عظیم زمین از پی‌اش می‌آمد، زمینی که آدمیزادگانش به اندازه‌ای شوریده‌سرند که انقلاب‌ها و جنگ‌های بیهودهٔ خویش را ادامه دهند، از جمله جنگی که درست به همان هنگام فرانسه را رنگ خون می‌زد. با این همه سرگیجه‌اش می‌گرفت کسی که به مدتی دراز در آسمان می‌نگریست، این آسمان کاهل و بسیار بسیار زیبا که به زیر بار تغییر دادن زمانش نمی‌رفت و روز پاینده‌اش را به‌سستی در این رنگ‌مایه‌های آبی بر فراز شهر، که چراغ‌هایش افروخته بود، دراز می‌کرد. آخر آن‌چه چنان بیننده‌ای می‌دید دیگر نه دریای یکدست و فراخ که پلکانی عمود از یخسارهای آبی بود و برج‌های تروکادرو، که به دریافت بیننده بس نزدیک این پلکان فیروزه‌ای می‌نمود، بی‌گمان به فاصله‌ای بی‌نهایت از آن بود و به برج‌های توأمان بعضی شهرهای سوئیس می‌مانست که بیننده دورادور می‌پنداشت نزدیک محله‌های ساخته بر بالادست دامنه‌های کوه باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برداشته از Marcel Proust, À la recherche du temps perdu, Le Temps retrouvé.