پیام شما ارسال شد.
بازگشت
ونداد جلیلی نوشته‌های پراکنده
 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط

قفسم برده به باغی...



  1. حلبی‌آباد
  2. کوبو آبه و نقابِ چهره‌داران
  3. تونی اردمان و مردی به نام اووه
  4. در باب ناپدیدی
  5. پازولینی؛ زندگی در شعر
  6. رد گم یا گام‌های گم‌شده؟
  7. درنگی در آخرین فیلم روی اندرسون
  8. چرا نباید آثار کافکا را خواند
  9. وقت سکوت
  10. جست‌وجوی حقیقت در مجاز
  11. تأثیرپذیری ساختاری از زبان‌های خارجی؟
  12. زبان و حقیقت در دشمن، نوشته‌ی کوتسی
  13. سرخ‌پوست خوب
  14. موبی دیک یا وال سفید
  15. نظریه‌ی طبقه‌ی تن‌آسا
  16. اجازه بدهید درست بنویسیم ۲
  17. ادبیات بازاری
  18. فرزندخوانده
  19. رسوخ کلیشه در فرهنگ
  20. سکوت گویای ستسوکو هارا
  21. آخرین ستاره‌ی آسمان شب
  22. اجازه بدهید درست بنویسیم
  23. تعقیب
  24. نظری به خصوصیات فرمال رد گم
  25. کاش من این کتاب را نوشته بودم
  26. زندگی خصوصی درختان
  27. شیوایی زبان فارسی: ابزارهای نویسنده و معیارهای مخاطب
  28. بریده‌هایی از فیلم «مذکر مونث»، ساخته‌ی ژان‌لوک گودار، ۱۹۶۶
  29. جنبش‌های موسیقی فیلم در سینمای غیرصنعتی
  30. سه گرایش در نثر داستانی مدرن
  31. بخشی از کتاب ۲۶۶۶
  32. یاکوب فون گونتن
  33. قفسم برده به باغی...
قفسم برده به باغی...

چند سال پیش این بیت را از کسی به‌شکلی دیگر شنیدم:

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و درش باز کنید

لابد این خوشمزگی بی‌قافیه از مطالب شبکه‌های اجتماعی بوده است که من از چندوچونش بی‌خبرم. اما مدتی پیش شبی در ویلای باصفای دوستی در جنگل‌های شمال تنها بودم. تنها کتابی که در ویلا پیدا کردم کتابی قطور و گران‌قیمت از گفته‌های غزل‌سرای عصر ما آقای هوشنگ ابتهاج بود. آن روز، پس از قدری تورق کتاب، یاد این دستکاری شبه‌شاعرانه با طعم شبکه‌های اجتماعی افتادم که کمی پیش ذکر شد. عنوان کتاب، که به نظرم بیشتر برای کتابی درباره‌ی یک نفر بنک‌دار پارچه‌فروش مناسب می‌نمود، استفاده از نثر شکسته در پیاده کردن گفت‌وگوها که نشان از کارنابلدی مصاحبه‌کنندگان یا پیاده‌کنندگان مصاحبه‌ها داشت و چند مسأله‌ی «اجرایی» مشابه دیگر موجب شد کتاب را بدبینانه به دست بگیرم و از پیش بدانم با کاری شسته‌رفته روبه‌رو نیستم. نمی‌خواهم بر کسی خرده بگیرم، نمی‌خواهم به سراغ این کتاب بروم، پیش‌تر رفته‌اند. یکی از مسائلی که نظر من را جلب کرد حرف آقای ابتهاج درباره‌ی این شعر بهار است. یک‌بار شعر را بخوانیم:

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

آقای ابتهاج در این کتاب گفته‌اند شعر اشکال دستوری دارد. درست گفته‌اند. البته هر کس که تا حد دیپلم ادبیات خوانده باشد و زمان‌های افعال را در حد عمومی بشناسد، می‌تواند بفمد که همخط‌ کردن دو فعل به زمان ماضی نقلی و مضارع ساده به منظور بیان دو گزاره‌ی هم‌ارز درست نیست. یعنی مثلاً آقای بهار بایستی گفته باشد:

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم باغ برید و دلکم شاد کنید

یک همچو چیزی (گیرم نه این‌قدر سردستی). پس همه قبول داریم که زمان افعال مصرع دوم غلط است و وجود «و» بین دو جمله‌ی مصرع موجب می‌شود که بتوانیم به اجماع برسیم و احتمالاً آقای ابراهیم گلستان را هم راضی کنیم. پس مسأله چیست؟ مسأله این است که ایراد آقای ابتهاج به شعر آقای بهار بیش‌ازحد «آشکار» است. یعنی وقتی این مطلب را می‌خواندم با خودم گفتم ای کاش آقای ابتهاج کمی درونی‌تر در بیت می‌نگریستند. دست‌کم این احتمال وجود دارد آقای بهار از این مسأله‌ی زمان در افعال آگاه بوده باشد (چنان که خود آقای ابتهاج هم در ادامه‌ی مطلب گفته‌اند بهار از این قاعده خبر داشت). مسأله‌ای که مطرح است کاربرد زبان در قالب مد نظر، و در این‌جا شعر، است.

مثالی دیگر.
در داستان سه قطره خون صادق هدایت شعری هست (در قالب مسمط) از این قرار:

دریغا که بار دگر شام شد
سراپای گیتی سیه‌فام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من که درد و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشی در مزاج
به‌جز مرگ نبود غمم را علاج
و لیکن در آن گوشه در پای کاج
چکیده است بر خاک سه قطره خون

در داستان سه قطره خون این شعر را عباس گفته که ضمناً «خود را تارزن ماهر هم می‌داند. روی یک تخته سیم کشیده، به‌خیال خودش تار درست کرده و یک شعر هم گفته که روزی هشت‌بار برایم می‌خواند. گویا برای همین شعر او را به این‌جا آورده‌اند».
مشکل هویدا است. آخرین مصرع، اگر بنا به اصول شعر خوانده شود، باید این‌طور خوانده شود:

چکی‌ـ‌دست‌ـ‌برـ‌خاک‌ـ‌سق‌ـ‌قط‌ـ‌ره‌ـ‌خون

یعنی اگر قاف مشدد نباشد وزن شعر لنگ می‌زند. آیا صادق هدایت متوجه این موضوع نشد؟ شاید شد، شاید هم نشد. اگر متوجه شد، آیا تسلیم این ایراد شد و از اصلاحش گذشت؟ شاید شد، شاید هم نشد. به هر حال نیت‌خوانی کار شایسته‌ای نیست. نکته این‌که این شعر چیزی است که صادق هدایت به خواننده‌اش می‌دهد. بنابراین ما فرض را بر این می‌گذاریم که به دلایلی آن را شایسته‌ی استفاده شمرده است. حالا برگردیم سراغ مسمط. بیت آخر یک تفاوت اساسی دیگر هم با بقیه‌ی بیت‌ها دارد. تنها بیت شعر است که مستقیماً به داستان ربط پیدا می‌کند. صادق هدایت از آن دسته نویسنده‌هایی است که محض سرگرمی خواننده، محض انجام کار حرفه‌ای، محض ادامه‌ی کار نویسندگی، امرار معاش و چیزهایی از این دست نمی‌نویسند. از آن دسته نویسنده‌هایی است که در بسیاری آثارش حضور یک انسان ناآرام و ناراضی از وضع موجود احساس می‌شود. به قصد ادامه‌ی بحث اسم این انسان ناآرام و ناراضی از وضع موجود را هم «صادق هدایت» می‌گذاریم، شاید زیاد بی‌مسما نباشد. در داستان‌هایی از جنس سه قطره خون با یک نفر شخصیت داستان طرفیم که داستانش را درون موقعیت داستان روایت می‌کند و ضمناً نفر دومی که این داستان را به کار می‌بندد تا حرفی به خواننده بزند. این همان «صادق هدایت» است. در داستان سه قطره خون، این شخصیت داستانی، که روزی هشت‌بار این شعر را می‌خواند، و صادق هدایت این شعر را بین خودشان بهر کرده‌اند. یعنی بعضی مصرع‌ها هست که می‌توان از زبان هر دو خواندشان و بعضی که صرفاً ممکن است از زبان یکی از این دو باشد. مثلاً می‌توان شعر را این‌گونه تقسیم کرد:

دریغا که بار دگر شام شد (عباس، صادق هدایت)
سراپای گیتی سیه‌فام شد (عباس، صادق هدایت، حضور صادق هدایت کم‌کم محسوس‌تر می‌شود.)
همه خلق را گاه آرام شد (صادق هدایت، عباس)
مگر من که درد و غمم شد فزون (صادق هدایت، عباس)
جهان را نباشد خوشی در مزاج (صادق هدایت، عباس بیرون می‌رود)
به‌جز مرگ نبود غمم را علاج (صادق هدایت)
و لیکن در آن گوشه در پای کاج (عباس، مرحله‌ی انتقال ناگهانی)
چکیده است بر خاک سه قطره خون (عباس، تکمیل انتقال به عباس و خروج کامل صادق هدایت، انتقال کامل خواننده به داستان و فاصله گرفتن از درد صادق هدایت، دردی که ضمناً به داستان عباس گره می‌خورد و صادق هدایت خودش را در قالب عباس فرو می‌کند.)

اگر صادق هدایت شعری منظوم و کلاسیک بنویسد و به اسم خودش در فلان مجله چاپ کند که در آن به‌ناچار باید سه قطره را «سق قطره» خواند، در چنان شرایطی حق با کسی است که ایرادی شبیه ایراد آقای ابتهاج بگیرد. اما بسیار محتمل است که عباس، که بر تخته‌ای سیم کشیده و تار درست کرده و در دیوانه‌خانه سر می‌کند، همچو شعری با چنان ایرادی بسراید. یعنی نویسنده از این نقص به سود فضاسازی و فرم داستانش بهره برده، حالت دوگانه به وجود آورده، خواننده را به حرکت به بیرون و درون متن داستان واداشته، ارتباطی معنایی به وجود آورده و کار خودش را پیش برده است. بنابراین می‌بینیم خرده گرفتن بر صادق هدایت که وزن مسمطش می‌لنگد «بیش‌ازحد آشکار» است.
برگردیم به سراغ بیت آقای بهار. بیت از زبان انسانی است که خودش را همچون پرنده‌ای در قفس می‌بیند. امیدی به آزادی ندارد و سرنوشت ناگزیرش را یک عمر زندگی در قفس می‌یابد. اما او هنوز انسان و ضمناً به صورت استعاری پرنده است. بنابراین از ما، از ما که او را در قفس گذاشته‌ایم، خواهشی دارد. می‌گوید من از آزادی گذشتم، دست‌کم قفسم را به باغی ببرید که دلم از نشاط باغ شاد شود. (نقل به مضمون!) ضمناً همان‌طور که گفتیم او انسان است و دلی اهل پرواز دارد، بنابراین سعی می‌کند در بیان حرفش از ترکیبی آمرانه استفاده کند و با این کار عزت نفسش را حفظ کند. چه‌طور؟ با استفاده از این قالب زمان در افعال که همان وقت هم در مکاتبات اداری کاملاً جا افتاده بود، که بی‌درنگ نامه‌های آقایان مراتب بالاتر را در نامه‌های اداری به یاد می‌آورد، یا حتا نامه‌های کارمندان دون‌پایه را که خودشان را همچون پرنده در قفس می‌بینند و سعی می‌کنند با حفظ فرم خودی نشان دهند. یعنی این‌جا هم شاعر با استفاده از یک اشکال دستوری اثر کلام شاعرانه‌اش را بیشتر و زیباتر کرده است.

چند سال پیش به‌واسطه‌ی یک نفر آشنا در شرکتی در خیابان جوردن مشغولِ کار شدم. این کار البته به دو ماه نکشید و حقوق‌نگرفته سلامتی ذهنی و روحی‌ام را برداشتم و فرار کردم. اما اتفاقی افتاد که جالب‌توجه بود. جناب آقای مدیر شرکت گاه از من می‌خواست نامه‌ای خطاب به فلان کس یا فلان نهاد بنویسم. یادم است اولین‌بار که نامه‌ای نوشتم، مرا به دفترش خواند. رفتم. گفت: «مهندس! این چیست نوشته‌ای؟»
لابد می‌دانید در شرکت‌های مهندسی هر کسی را که مستقیماً با بیل و کلنگ کار نمی‌کند مهندس می‌گویند.
من البته دست‌به‌بیل هم شدم.
نگاه کردم تا ببینم منظورش کدام قسمت نامه است، آخر من با این اصول اداری‌نویسی ناآشنا نبودم و محض این‌که دوباره‌کاری نشود سعی کرده بودم رعایت کنم، اصلاً همین رعایت‌ها یکی از دلایل فرارم از این شرکت بود. آقای مدیر، مهندسی قدیمی، ترکیب «همان‌طور» را مد نظر داشت. کاشف عمل آمد چیزی که آقای مدیر را به‌شدت آزرده است بی‌فاصله‌نویسی در نگارش پیشوند و پسوند، یا به بیان عموم استفاده از نیم‌فاصله است. توضیح دادم، یعنی سعی کردم به زبان مهندسی توضیح دهم. سر سوزنی به حرفم اهمیت نداد و اصلاً قبل از آن‌که حرفم تمام شود قلم و کاغذ برداشت، مرا جلو خواند تا تماشا کنم و گفت: «ببین مهندس! یا باید این‌جور بنویسی... یا این‌جور!»
نوشت «همانطور» و «همان طور».
دل‌خوری عمیق این مهندس کهنه‌کار را از این مفهوم پایه‌ای نگارش خط فارسی بسیار جالب‌توجه و معنادار یافتم.

 صفحه‌ی اصلی    مقالات و یادداشت‌ها     داسـتان کوتاه    داسـتان کوتاه (ترجمه)    شعرها    شعرها (ترجمه)     کتاب‌ها     کتاب‌ها (ترجمه)     کتاب‌های دیگران     شناخت‌نامه     ارتباط
www.vandadjalili.com