پیام شما ارسال شد.
بازگشت

... استعمال املای عوامانه آن هم نه تنها گاه‌گاه از زبان مردم عوام بلکه معلمین مدرسه هم به همین طرز صحبت می‌دارند و نویسنده گفت‌وشنود آنها را با املاء عوامانه نقل می‌نماید، من روسیاه در کتاب «طریقهٔ نویسندگی و داستان‌سرایی» که اتفاقاً در خود شیراز از جانب دانشگاه پهلوی به چاپ رسید و بعداً با عنوان «پیام به جوانان ایران» در روزنامهٔ گرانقدر «پارس» هم با اضافاتی از نو انتشار یافت، در خصوص املاء و ساده‌نویسی مطالبی آمده است که چون می‌بینم ملاحظه نفرموده‌اید وظیفهٔ وجدانی خود می‌دانم که در این‌جا برایتان نقل نمایم: (در صفحات ۱۲۴ تا ۱۲۶ این کتاب) اولاً از قول یک نفر از علما و نویسندگان معروف فرانسوی این کلام در کتاب آمده است.
«اشخاصی که همان‌طور که حرف می‌زنند چیز می‌نویسند ولو آن‌که خوب هم حرف بزنند نویسندگان بدی از آب درمی‌آیند».
و سپس در همان کتاب می‌خوانیم:
«جعبهٔ حفظ صوت اشخاص بی‌سواد و کم‌معرفت شدن و با املاء عوامانه چیز نوشتن تعریفی ندارد مگر در موارد تازه و نادری که مقصود و غرض مخصوصی در میان باشد».
مردم ایران هم (با استثناهای بسیار کم) عوامانه صحبت می‌دارند ولی از هزار سال به این طرف در موقع کتاب لفظ قلم نوشته‌اند و آقای امین فقیری هم در نامهٔ خودشان نوشته‌اند و مرا مرهون لطف خود ساخته‌اند که از دردسر و ملال (گاهی تحمل‌ناپذیر) فهمیدن عبارات و کلماتی که با املاء عوامانه در کتابشان آمده است و بلاشک حوصله را تنگ می‌سازد (و بلاتردید آن همه بیگانگانی که علاقه به زبان و ادبیات ما دارند به هیچ‌وجه از عهدهٔ خواندن و فهمیدن آن برنمی‌آیند) خلاصی بخشیده‌اند. من نمی‌دانم چرا جوانان ما خیال می‌کنند که با نوشتن املاء عوامانه ید بیضا می‌کنند. من به جرأت قسم می‌خورم که حتی هموطنان کم‌سواد ما هم املاء صحیح را بهتر و آسان‌تر می‌خوانند و می‌فهمند تا این املاء عوامانهٔ بی‌پدر و مادر را.
عزیزم هم‌وطنان بی‌سوادند و نویسنده حکم معلم و مربی را دارد و باید نه تنها ذهن و ضمیر آن‌ها را روشن سازد و معانی خوب و عالی را از قبیل شرافتمندی و استغنا و جوانمردی و گذشت و سعهٔ‌صدر و آزادمنشی و امثال این‌ها را به آن‌ها بیاموزد بلکه باید سعی نماید که سواد و معرفت آن‌ها را هم با عبارات خوب و با لطف و ملاحت و ایجاز بالا ببرد و در ضمن آن‌که مانند خود شما آن‌ها را با احوال و اوضاع هم‌وطنانشان آشنا می‌سازد طرز رفتار و سلوک آنها را هم اصلاح نماید و زبان فارسی درست و خوب را به آن‌ها یاد بدهد. تجربهٔ دور و دراز من برایم مسلم ساخته است که حتی برای اشخاص کم‌سواد که در حقشان می‌گوییم «کوره سوادی» دارند خواندن و فهمیدن فارسی خوب و درست و ساده و روشن آسان‌تر است تا خواندن و فهمیدن فارسی که با املاء عوامانه نوشته شده باشد و من نمی‌دانم در صورتی که نویسندگان فارسی‌نویس ما که در این زمان‌های اخیر کتاب نوشته‌اند از قبیل محمد مسعود (دهاتی) و مطیع‌الدوله و دشتی و صادق هدایت و بزرگ علوی و چوبک و دیگران همه (البته با استثناهای کمی در بعضی موارد مخصوص) فارسی درست و حسابی با املاء درست چیز نوشته‌اند کدام پدرآمرزیده‌ای سرمشق دیگران گردیده که از چندی بدین طرف جوانان ما استعمال املاء عوامانه را هم علامت ملت‌دوستی و دموکراسی و فقیرنوازی و وسیلهٔ تقرب به اذهان مردم طبقهٔ پایین (هر چند معناً در بالا مقام دارند) تصور نموده‌اند و خیال می‌کنند که دیگر با استعمال املاء عوامانه شق‌القمر می‌کنند و تخم دوزرده می‌اندازند، خدای من گواه است که حتی نویسندگان «آنارشیست» و «نیهیلیست» هم (حتی در روسیهٔ تزاری و هنگامی که مردم آن کشور اکثریت کاملش محروم از سواد بودند) چنین کاری نکرده‌اند، آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد. لابد بیچاره از راه نادانی و ساده‌لوحی کاری کرده پنداشت که املاء عوامانه همان انشای ساده و عوامانه است و این تخم لغ را در دهان جوانان ساده‌لوح ما شکست و این‌ها نیز به حکم تقلید کورانه بدون تعمق شخصی همان راه را پیمودند و باز هم می‌پیمایند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برداشته از نامهٔ محمدعلی جمالزاده خطاب به امین فقیری، آورده در پیوست «دهکدهٔ پرملال»، نوشتهٔ امین فقیری، نشر چشمه

من نمی‌دانم چرا جوانان ما خیال می‌کنند که با نوشتن املاء عوامانه ید بیضا می‌کنند.

«استعمال املاء عوامانه را هم علامت
ملت‌دوستی و دموکراسی تصور نموده‌اند.»

هر قصه‌ای را مغزی هست. قصه را جهت آن مغز آورده‌اند بزرگان، نه از بهر دفع ملالت.

به میان رگزنان رسیدم، در من این اندیشه آمد که زهی خلق غافل، آفتابی است برآمده، ازلاً و ابداً. ازل و ابد خود چه باشد؟ این هر دو صفت است که دی ظاهر شد؛ سرش را نام ازل کرده‌ست، دمش را نام ابد کرده‌ست! آنجا چه ازل و ابد؟ آفتابی برآمده، همه عالم نور گرفته؛ چه جای آفتاب؟ و این خلق در ظلمت، ایشان را هیچ خبر نه!

عمر عبدالعزیز هر شبی در هفته یک شب مصطفی را علیه السلام به خواب دیدی و مشکلات پرسیدی. هفته‌ای گذشت و ندید، رنجور دل شد. هفتهٔ دیگر هم ندید، فی‌الجمله رنجور شد، هیچ طبیب رنج او نمی‌دانست هر کسی سببی می‌گفتند، تأویلی می‌کردند.

مرا در این عالم با این عوام هیچ کاری نیست، برای ایشان نیامده‌ام. این کسانی که راهنمای عالم‌اند به حق، انگشت بر رگ ایشان می‌نهم.

پُرسَری آمد که با من سرّی بگو. گفتم: من با تو سرّ نتوانم گفتن، من سرّ با آن کس توانم گفتن که او را درو نبینم، خود را درو بینم. سرّ خود را با خود گویم. من در تو خود را نمی‌بینم، در تو دیگری را می‌بینم. کسی بر کسی آید از سه قسم بیرون نباشد: یا مریدی بود، یا به وجه یاری، یا به وجه بزرگی، تو ازین هر سه قسم کدامی؟ آخر نه پیش فلان می‌باشی؟ گفت: معلوم است شما را چگونه می‌باشم. گفتم: معلوم است، او را در تو بینم، چو او در تو باشد من در تو نباشم. چو او من نیستم.

ایوب با چندان کِرم جهت آن صبر می‌کرد تا به این دولت برسد. می‌گویند: دوانزده‌هزار کِرم بود. می‌گویند، من نمی‌گویم، نشمرده‌ام. گویی شمرده بودند. می‌گویند: از آن کرم می‌افتاد بر زمین، برمی‌گرفت و بر تن خود می‌نهاد. آفتاب ازین نیمهٔ تن او می‌زد، از آن نیمهٔ دیگر می‌نمود.

از همه اسرار الفی بیش برون نیفتاد، و باقی هر چه گفتند در شرح آن الف گفتند، و آن الف فهم نشد.

گفتم آن شیخ را، خدا ترا به دوزخ برد! گفت کاشکی، تا بنگرم که این نور من از دوزخ چه می‌شود، و دوزخ از نور من چه می‌شود.

آمد که آه، تتار رسید، واقعهٔ بد! گفتم: شرم نداری چندین گاه دعوی مرغابیی می‌کنی، از طوفان چنین می‌لرزی؟ بط کشتی‌طلب شگفت بود!

استر اشتر را گفت که تو در سر کم می‌آیی، چگونه است؟ گفت: یکی از آنکه بر من سه نقطه زیادتیست، آن زیادت نهلد که در رو آیم. آن یکی بزرگی جثه و بلندی قد، و دیگری روشنی چشم، از بالای گریوه نظر کنم تا پایان عقبه، همه را ببینم، نشیب و بالا. دیگر من حلال‌زاده‌ام تو حرام‌زاده‌ای. استر معترف شد پیش اشتر، حرام‌زادگیش نماند. حرام‌زادگیش انکار است، حرام‌زادگی صفت لاینفک نیست.

گفت: خدا یکی است. گفتم: اکنون ترا چه؟ چون تو در عالم تفرقه‌ای، صد هزاران ذره، هر ذره در عالمها پراگنده پژمرده، فروفسرده. او خود هست، وجود قدیم او هست. ترا چه، چون تو نیستی.

تمنای هر چیز مژدگانی است از حق به حصول آن چیز.

خدای را بندگانند که کسی طاقت غم ایشان ندارد، و کسی طاقت شادی ایشان ندارد. صراحیی که ایشان پر کنند هر باری و درکشند، هر که بخورد دیگر با خود نیاید. دیگران مست می‌شوند و برون می‌روند و او بر سر خم نشسته.

آخر پیشه‌ای می‌آموزی که سبب روزی است، چند مذلت می‌کشی؟

جماعتی شاگردان داشتم، از روی مهر و نصیحت ایشان را جفائی می‌گفتم. می‌گفتند که آن وقت که کودک بودیم پیش او، ازین دشنامها نمی‌داد. مگر سودایی شده است! مهرها را می‌شکستم.

سماعی بود، مطرب لطیف خوش‌آواز، صوفیان صافی‌دل؛ هیچ درنمی‌گرفت. شیخ گفت: بنگرید به میان صوفیان ما اغیاری هست؟ نظر کردند، گفتند که نیست. فرمود که کفشها بجوئید. گفتند: آری کفش بیگانه‌ای هست. گفت: آن کفش را از خانقاه بیرون نهید. برون نهادند، در حال سماع درگرفت.

غرض از حکایت، معاملهٔ حکایت است نه ظاهر حکایت که دفع ملالت کنی به صورت حکایت، بلکه دفع جهل کنی.

جهودی و ترسایی و مسلمانی رفیق بودند در راه؛ زر یافتند، حلوا ساختند. گفتند: بیگاه است، فردا بخوریم و این اندک است، آن کس خورد که خواب نیکو نیکو دیده باشد. ــ غرض تا مسلمان را ندهند ــ مسلمان نیم‌شب برخاست. خواب کجا؟ عاشق محروم و خواب!... برخاست، جملهٔ حلوا را بخورد. عیسوی گفت: عیسی فرود آمد مرا برکشید. جهود گفت: موسی در تماشای بهشت برد مرا، عیسای تو در آسمان چهارم بود. عجایب آن چه باشد در مقابلهٔ عجایب بهشت؟
مسلمان گفت: محمد آمد، گفت: ای بیچاره، یکی را عیسی برد به آسمان چهارم، و آن دگر را موسی به بهشت برد، تو محروم بیچاره، باری برخیز و این حلوا بخور! آنگه برخاستم و حلوا را بخوردم.
گفتند: والله خواب آن بود که تو دیدی. آن ما همه خیال بود و باطل.
وای ازین حکایت، تا چه خیالها برده باشی! آخر نگویی همین است که شما به باغ رفته بودیت، من پنهان عسل و دارو بخوردم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برداشته از «مقالات شمس تبریزی»، به تصحیح و تعلیق محمدعلی موحد، انتشارات خوارزمی

چند خطی از مقالات شمس تبریزی

چند خطی از
مقالات شمس تبریزی

در طی دوران متمادی تاریخ ایران، ما در دانش و فرهنگ اگر از دیگران پیش نبودیم چندان هم خود را واپس نمی‌دیدیم. آنچه را که دیگران بهتر و بیشتر از ما داشتند بشوق تمام می‌آموختیم و بر اندوختهٔ فرهنگ و آداب خود می‌افزودیم. هنر دیگران را می‌گرفتیم و از آن خود می‌کردیم بی‌آنکه خود را در این کار زبون و بی‌مایه حس کنیم. آموختن هنر و دانش استعداد و قابلیت می‌خواهد و باین سبب نه همان مایهٔ سرافکندگی نیست بلکه همیشه موجب افتخار است. ما از دیگران چه می‌آموختیم؟ در فلسفه و طب از یونانیان و در دین از تازیان و در عرفان و اخلاق از هندیان و در هنر از چینیان بهره بردیم و با این بهره‌مندی‌ها فرهنگ ایرانی را رونق و جلوهٔ بیشتر بخشیدیم. اینگونه اقتباس‌ها همیشه سبب سرافرازی ماست، خاصه آنکه در همه حال ایرانی ماندیم و بر هر چه از دیگران گرفته بودیم مهر مالکیت زدیم.
سرانجام نیروی ما سستی گرفت. چندی سر در پوستین کشیدیم و از تماشای جهان غافل شدیم.
چندی در این بهت و بی‌غمی بسر بردیم. ناگهان چشم گشودیم و دیدیم که روز بر آمده و کاروان دورست. سراسیمه و وحشت‌زده سر در پی همراهان دوشین گذاشتیم. اما این بار، بجای آنکه با تأمل و اندیشه راه را بشناسیم و با قدم استوار پیش برویم مانند مستان و پری‌زدگان دست و پا زدیم و بچپ و راست تاختیم. آنچه را که خار رهروانست راهنما پنداشتیم و چنان خود را باختیم که همهٔ تکاپوی ما نومیدی ببار آورد.
حاصل این گمراهی و نومیدی احساس زبونی شد. گمان بردیم که هر چه ما داشته‌ایم و داریم ناپسندست و موجب واپس‌ماندگیست و داشتهٔ دیگران یکباره حسن و کمالست. خواستیم همه چیز خود را نو کنیم. بعضی از متفکران ما که با تمدن و فرهنگ کشورهای اروپایی اندکی آشنایی یافته بودند، در شور و شتابی که داشتند مجال تأمل نیافتند تا راه را بشناسند. گفتند که باید یکباره فرنگی شد و همه چیز را از فرنگیان آموخت. از میان این همه چیز، آموختن علم و صنعت که بنیاد همهٔ ترقیات دیگر بود مدت و فرصت و همت می‌خواست. ما شتابزده بودیم و همت ما پستی گرفته بود. ناچار از کارهای آسانتر آغاز کردیم. نخست جامهٔ پدری را از تن بیرون کردیم و چنانکه گویی یگانه مایهٔ بدبختی ما بوده است با نفرت و لعنت بدورش انداختیم. رخت فرنگی پوشیدیم و نفسی براحت کشیدیم که خدا را شکر از آنچه مانع پیشرفت ما بود آسوده شدیم.
اندکی گذشت و کاری از پیش نرفت. باز گرد خود نگریستیم تا ببینیم دیگر چه داریم که ما را چنین در رنج و بدبختی نگه می‌دارد. یکی که خود را سخت خردمند می‌دید و وظیفهٔ رهبری قوم را بر گردن خود می‌پنداشت کشفی کرد. قلم را برداشت و نوشت که اگر ما هواپیما نساخته‌ایم سببی جز این ندارد که پدران ما شعر خوب می‌سروده‌اند. پس باید دفتر و دیوان ایشان را بسوزانیم تا آسوده شویم. جشنی گرفت و کتابهای بسیار را در آتش انداخت. شراری برخاست. اما باز هم خانهٔ بخت ما از آن روشن نشد.
دیگری گفت جوانان ما در مدرسه درس بسیار می‌خوانند و از کار و کوشش اجتماعی باز میمانند. این همه درس تاریخ و زبان بچه کار می‌آید؟ باید علم و عمل توأم باشد. سخنی فریبنده بود. برای کم کردن مواد درس و اصلاح فرهنگ مسابقه آغاز شد. خواستند میان علم و عمل موازنه‌ای بوجود بیاورند. مثل آن بوزینه را شنیده‌اید که قاضی شد تا پنیری را بعدالت میان دو گربه قسمت کند؟ آنرا دو پاره کرد و در دو کفهٔ ترازو گذاشت، یکی سنگین‌تر شد. بوزینه در ایجاد موازنه گاهی ازین و گاهی از آن خورد تا از پنیر چیزی نماند. مصلحان فرهنگ ما هم با برنامهٔ مدرسه‌ها چنین کردند.
چون پیشوایان قوم چنین فرمودند، مردم هم بآرزوی ترقی و تمدن در فرنگی‌مآبی بر هم پیشی گرفتند. هر عادتی را که خود داشتند نشانهٔ وحشیگری و مایهٔ شرمساری پنداشتند و هر رسمی را که بفرنگیان منسوب بود اگرچه بر آئین ایرانی هیچ رجحانی نداشت یا گاهی سراسر ناپسند بود آن را علامت تمدن فرض کردند. از آداب سلام گفتن و تشکر کردن و نشست و برخاست تا شیوهٔ غذا خوردن و مهمان پذیرفتن و معاملات با دیگران. در همه جا و همه‌چیز، ادای فرنگی درآوردند. هر چه ایرانی بود «عامیانه» قلمداد شد و مایهٔ خجالت، و هر چه نسبتی بفرنگ و فرنگی داشت دلیل تجدد و تربیت. ظرفهای غذا را، بجای آنکه بر سر سفره بچینند بدست «سکینه‌باجی» و «مشهدی علی» دادند تا «سِرو» کند. فسنجان را «سوس» خواندند تا شأنش بالا برود. بجای آنکه «وعدهٔ دیدار» بهم بدهند «رانده‌وو گذاشتند»، برای پرهیز از فال بد، گفتن عبارتهائی مانند «رویم بدیوار» و «هفت قرآن در میان» را ننگ‌آور و علامت «املی» دانستند، اما دست بچوب زدن را بسیار «شیک» و دلیل تجدد و ترقی گرفتند.
هر کودک از مکتب گریخته‌ای که چند کلمه از یک زبان اروپایی آموخته بود زبان مادری خود را، که نمی‌دانست، پست و ناقص شمرد و دربارهٔ نارسائی آن داد سخن داد. بکار بردن کلمات خارجی در گفته و نوشته برهان فضل و دانش شد. کار بجائی رسید که برای دانستن قدر و ارزش آنچه خود داشتیم چشم بدهان بیگانگان دوختیم. هر شاعر فارسی‌زبان را که شعرش بیکی از زبانهای فرنگی ترجمه شد بمقام اعلی ترقی دادیم و آنها را که چنین طالعی نداشتند فرو گذاشتیم. برای اثبات عظمت تخت جمشید و زیبایی مسجدهای اصفهان کتابهای سیاحان بیگانه را ورق زدیم.
در این هنگامه صفاتی را که از داشتن آنها همیشه بخود بالیده بودیم نیز از کف دادیم. جوانمردی و گذشت و بلندنظری را به دون‌همتی و تنگ‌چشمی و بخل بدل کردیم. وسعت مشرب که از خصوصیات فکری و ملی ما بود به تعصب مبدل شد. فرزندان پیر مغان که «جام می بکف کافر و مسلمان می‌داد» بتعلیم بیگانه آموختند که بر سر یک مسلک بی پر و پای سیاسی پدر را بکشتن بدهند و از برادر سخن‌چینی کنند. دلبر مغربی چنان ما را مفتون و مسحور کرد که از انتساب بهر خویش و آشنا شرمگین شدیم و کوشیدیم که بر هر چه داریم لگد و پشت پا بزنیم. اکنون می‌بینیم که از اینهمه تکاپو و لگدپرانی جز خستگی و ناتوانی بهره‌ای نبرده‌ایم.
طلحک روزی از خانه بیرون آمد غربالی در پیش بود. پا بر کمانهٔ آن گذاشت. غربال برجست و بساقش خورد و مجروحش کرد. طلحک خشمگین شد. لگدی قوی‌تر بر آن زد. غربال بیشتر جستن کرد و به پیشانی او خورد و خون از آن جاری شد. هر چه بر خشمش افزود بیشتر و محکم‌تر لگد زد و از جستن غربال مجروح‌تر شد. آخر با سر و پای خونین و خسته در کنار غربال شکسته افتاد و فریاد برآورد که ای مسلمانان بدادم برسید! غربال مرا کشت... ما هم طلحکیم. سالهاست که بر غربال خود لگد می‌زنیم. هم آنرا شکسته‌ایم و هم خود را مجروح کرده‌ایم. اکنون وقت آن است که دمی بنشینیم و نفسی تازه کنیم و بیندیشیم که با غربال چه باید کرد.
راستی آنست که در این شور و شوق ترقی که داشته‌ایم خود را پاک باخته‌ایم. دیگر بآسانی نمی‌توان دانست که در زندگی ما، در خلق و خوی ما، در روش و آئین ما آنچه ایرانیست چیست؟ غبن آنجاست که هر چه با ارزش است از دست بدهیم و هر چه بی‌بها و بی‌معنی است بجای آن بگیریم.
عجب آنست که هنوز این عبارت را طوطی‌وار تکرار می‌کنیم که فرهنگ ایران نیرومند است و عوامل بیگانه را در خود حل می‌کند. با این خیال، آسوده نشسته و خاطر جمع کرده‌ایم و می‌پنداریم که از دیوان قضا خط امانی بما رسیده است. راستی اگر خدای ناکرده، روزی پای آزمایش بمیان بیاید چه داریم که پیش سیل حادثه پایداری کند و هستی ما را در مقابل استیلای بیگانه نگهدارد؟ آیا جای آن نیست که در این باب دمی اندیشه کنیم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برداشته از «نمونه‌هایی از نثر فصیح فارسی معاصر»، برگزیدهٔ دکتر جلال متینی

پاک‌باخته، نوشتهٔ دکتر پرویز ناتل خانلری

پاک‌باخته
(دکتر پرویز ناتل خانلری)

در حینی که جزئیات همنشینی اخیرم را با سن‌لو به یاد می‌آوردم و در آن درنگ می‌کردم، راه‌پیمایی را ادامه داده و به مسافتی دراز از مسیرم بیرون افتاده بودم؛ چیزی نمانده بود تا به پل انوالید برسم. چراغ‌ها را (که به سبب پرواز هواپیماهای گوتا شمارشان اندک بود) کمی زود افروخته بودند زیرا، اگرچه شب هنوز شتابان فرا می‌رسید، «ساعت‌ها را» کمی زود «به جلو برده بودند» و زمان را تا پایان تابستان همان گونه یکباره «تغییر» داده بودند که دیگ آب جوش شوفاژ را به روزی معین روشن یا خاموش می‌کنند. بر فراز شهر و انوار شبانه‌اش، در چارک تمامی از آسمان ــ آسمانی که زمان تابستانی و زمستانی نمی‌شناخت و هیچ محل نمی‌گذاشت که ساعت هشت و نیم را نه و نیم گردانیده باشند ــ در چارک تمامی از آسمان که رنگ آبی‌اش ناپدید نشده بود، اندکی از نور روز پایسته بود. آسمان بر فراز همهٔ آن بخش از شهر که برج‌های تروکادرو بر آن مشرف است، به دریای فیروزه‌ای فراخی می‌مانست و در حینی که به جزر پس می‌رفت، خطی گسترده از صخره‌های کوچک سیاه، که ممکن بود چیزی مگر تورهای ماهیگیران نباشد و به‌راستی چند ابر کوچک بود، کم‌کمک از آن برمی‌آمد؛ دریایی که در آن لحظه به رنگ فیروزه بود و یکایک آدمیزادگان را، بی‌آن‌که خودشان دریابند، با خود می‌کشید و می‌برد و انقلاب عظیم زمین از پی‌اش می‌آمد، زمینی که آدمیزادگانش به اندازه‌ای شوریده‌سرند که انقلاب‌ها و جنگ‌های بیهودهٔ خویش را ادامه دهند، از جمله جنگی که درست به همان هنگام فرانسه را رنگ خون می‌زد. با این همه سرگیجه‌اش می‌گرفت کسی که به مدتی دراز در آسمان می‌نگریست، این آسمان کاهل و بسیار بسیار زیبا که به زیر بار تغییر دادن زمانش نمی‌رفت و روز پاینده‌اش را به‌سستی در این رنگ‌مایه‌های آبی بر فراز شهر، که چراغ‌هایش افروخته بود، دراز می‌کرد. آخر آن‌چه چنان بیننده‌ای می‌دید دیگر نه دریای یکدست و فراخ که پلکانی عمود از یخسارهای آبی بود و برج‌های تروکادرو، که به دریافت بیننده بس نزدیک این پلکان فیروزه‌ای می‌نمود، بی‌گمان به فاصله‌ای بی‌نهایت از آن بود و به برج‌های توأمان بعضی شهرهای سوئیس می‌مانست که بیننده دورادور می‌پنداشت نزدیک محله‌های ساخته بر بالادست دامنه‌های کوه باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برداشته از Marcel Proust, À la recherche du temps perdu, Le Temps retrouvé.

تغییر دادن انسان زمان را؟
(مارسل پروست)

تغییر دادن انسان زمان را؟
(مارسل پروست)

خورخه لوئیس بورخس و آدولفو بیوی کاسارس در قصه‌های کوتاه و خارق‌العاده مجموعه‌ای از روایت‌های داستانی گرد آورده‌اند که اغلب بیش از آن‌که به داستان کوتاه شبیه باشد به حکایت و متل می‌برد و البته، همان گونه که در پیش‌گفتار اشاره کرده‌اند، نحوهٔ گزینش و گردآوری و گاه ویرایش و تغییر این قطعات نیز به شیوه‌ای است که تأثیر شاخه‌های فرعی، فنون روایی و ابزارهای پرداخت داستان‌نویسی به کمترین اندازه و تمرکز قصه‌ها بر «روایت داستانی» باشد.
یکی از مهم‌ترین اهداف گردآورندگان این مجموعهٔ کم‌نظیر و خواندنی، که منابعی بسیار گسترده دارد و چکیده‌ای است از انبوه مطالعات‌شان که در یک جلد کتاب در اختیار خواننده‌اش گذاشته‌اند، ادراک جوهر روایت داستانی است. متونی بس متفاوت از دوره‌های متنوع تاریخ بشر و ملل گوناگون و انبوهی مؤلفان، از هزار و یک شب، حکایات کهن شرقی و قطعاتی از پلوتارک، سیسرون و دیدرو گرفته تا آثار نویسندگان متأخر و معاصری مانند کافکا و پل والری و گاه نویسندگانی که اطلاعات زیادی از حیات‌شان در دست نیست، در این کتاب گرد آمده است. روایتی از خود بورخس به همکاری دلیا اینخنیئروس (که در زمینهٔ ادبیات ژرمن با بورخس همکاری کرده است)، حکایتی از کاسارس و قصه‌ای از سیلوینا اوکامپو (نویسنده، شاعر و همسر کاسارس) نیز در کتاب آورده‌اند. امید است که گیرایی‌های خاصه و بازنویسی خلاق این متون اسباب لذت بردن خوانندگانش باشد.
قصه‌های کوتاه و خارق‌العاده از متن اصلی اسپانیایی به ترجمهٔ فارسی درآمد که انتشارات لوسادا در آرژانتین منتشرش کرده است.

بورخس و کاسارس پیش‌گفتاری کوتاه بر این کتاب نوشته‌اند که در ادامه آمده است:
یکی از لذات انبوه ادبیات، لذت روایت داستانی است. در این کتاب خواسته‌ایم نمونه‌هایی از روایت داستانی فراهم بیاوریم که وقایعی گاه تخیلی و گاه تاریخی را شرح می‌دهد. به همین منظور متونی از ملل گوناگون و دوره‌های متفاوت کندوکاو و بررسی کرده‌ایم و منابع غنی و دیرینهٔ شرقی را نیز به کار گرفته‌ایم. از حکایات، امثال و قصص، به شرط کوتاه بودن، بهره برده‌ایم.
این جسارت را در خود یافته‌ایم که بگوییم آن‌چه در روایت داستانی اساسی است در این قطعات آمده است؛ باقی‌مانده فصول تشریحی، تحلیل روان‌شناختی و آرایه‌های کلامی است، خواه درخور و خواه نابه‌جا.
ای خواننده، امیدواریم که خواندن این صفحات سرگرمت کند همان گونه که ما را سرگرم کرده است.


چند قصهٔ کوتاه از کتاب:

*گدای ناپل (نوشتهٔ ماکس ژاکوب)
هنگامی که در ناپل می‌زیستم، گدایی در پای دروازهٔ عمارتم می‌نشست که پیش از پیاده شدن از کالسکه چند سکه‌ای سویش می‌انداختم. روزی شگفت‌زده از آن‌که هرگز سپاس نمی‌گزارد نگاهش کردم؛ آن‌گاه دیدم که آن‌چه زنی گدا پنداشته بودم صندوقی چوبین به رنگ سبز بود که خاکی رنگین و چند موز نیمه‌گندیده در خود داشت.

*دو جاودانه (نوشتهٔ یوهان کامبرنسیس)
مشهور است که خدای پدر بر خدای پسر سابق نیست.
پدر، پسر را که آفرید، از او پرسید:
«می‌دانی چه کردم تا بیافرینمت؟»
پسر پاسخ داد:
«تقلید از من.»

*ورود از خروجی (نوشتهٔ ژول رنار)
می‌خواست بنشیند و بگوید «از طرف فلانی می‌آیم»، اما روبه‌رویش چهره‌ای دید چنان از دوستی بی‌نشان که ننشسته راست ایستاد، کلاه بر سر نهاد و پشت سوی او کنان گفت:
«از طرف فلانی می‌روم.»

*اوژنیک (نوشتهٔ درامند)
بانویی نیکوصفت چنان شوریده‌سر به مردی به نام آقای داد، واعظی پاک‌دین، دل بست که از شوهرش درخواست بگذارد تا به بستر بروند و فرشته‌ای یا قدیسی به دنیا بیاورند؛ اجازه داده شد اما حاصل زایمان عادی بود.

*فرجام قصهٔ خیالی (ی. الف. آیرلند)
دختر گفت: «چه عجیب!» و محتاط به پیش رفت. «چه درِ سنگینی!»
در ضمن سخن گفتن دستی به در زد و در به یک‌باره بسته شد.
مرد گفت: «خدایا! گمانم از درون دستگیره ندارد. هر دو این‌جا محبوس شده‌ایم!»
دختر گفت: «هر دو نه، فقط یکی.»
از میان در گذشت و ناپدید شد.

 
قصه‌های کوتاه و خارق‌العاده

خورخه لوئیس بورخس
آدولفو بیوی کاسارس
پایان ترجمه
انتشارات نیلوفر

گفت‌وگوها نخستین‌بار به سال ۲۰۰۷ منتشر شد و سزار آیرا در آن مضامینی از قبیل خاطره و کار حافظه، خواب و بیداری، تجربهٔ عینی و بازسازی، سینمای صنعتی و پیوندش با سیاست، بازنمایی و تصویر، تماشا و تلویزیون، صنعت فرهنگ عامه و تفریحات مخاطب توده‌وار، سطوح واقعیت و تقابل و درآمیختنش با قصه، خود و دیگری، روشنفکری و ایده‌آلیسم، متدولوژی اندیشیدن و کلمه و البته گفت‌وگو به میان آورده و به بررسی گرفته است. نویسنده شیوهٔ روایی اعتناءبرانگیزی در این رمان کوتاه به کار بسته است که در آن از عناصر به یاد آوردن، بازگفتن، تأمل، تعمق، تأویل، تضاد و دیالوگ و از فنون حکایت، نقل قول غیرمستقیم آزاد و گفتار درونی غیرمستقیم بهره برده و ترکیبی یکپارچه ساخته است که تازگی دارد.
گفت‌وگوها از نسخهٔ اسپانیایی آن به ترجمهٔ فارسی درآمد که انتشارات بئاتریس ویتربو در آرژانتین منتشرش کرده است.

بریده‌ای از متن کتاب:
چیزی نگذشته جهانیان آگاه می‌شدند که چه کارهایی از او برمی‌آید. البته رجزخوانی‌هایش پایه و اساسی نداشت و ممکن نبود که داشته باشد. سراسر لابراتوار می‌رمبید و ویران می‌شد، صدای آژیرها هنوز بلند بود، قزاقانی که نگهبان شخصی‌اش بودند هنوز در درگاه دفتر ایستاده بودند و دلواپس یکدیگر را نگاه می‌کردند. بردلی که در ضمن بی‌دغدغه گپ زدن با مرد بدکار نگهبانان را می‌پایید، انفجاری را مغتنم می‌شمرد که پیش می‌آمد (دیگ بخاری می‌ترکید) و بر آنان یورش می‌برد، مسلسل یکی‌شان را می‌قاپید و دیگران را تیرباران می‌کرد و در همان حین چوپان لیوان شیر بزش را سوی لاریونوف می‌انداخت و نمی‌گذاشت تا تپانچه‌اش را از کشو میز تحریر دربیاورد. دیوارها می‌رمبید، هزاران کتاب موشک می‌گشت و به پرواز درمی‌آمد، سقف یک‌باره برکنده می‌شد و نبرد بالا می‌گرفت. لاریونوف که در نبرد تن به تن با پروفسور گرفتار بود، خود را از چنگ او وامی‌رهانید و از یکی از نردبان‌های مفرغین بالا می‌رفت. هلیکوپتری بر فراز ساختمان در انتظارش بود که بر صندلی خلبانش می‌نشست و به راهش می‌انداخت. قهقههٔ خندهٔ شیطانی‌اش برمی‌خاست و هلیکوپتر را اندکی بالا می‌برد، اما چوپان به دنبالش رفته بود و به یکی از اسکیت‌های فرود ماشین پرنده می‌آویخت. لابراتوار سراسر فرو می‌ریخت و ویران می‌شد و فقط بردلی و پروفسور زنده می‌ماندند که، ایستاده بر دشتی از آوار، بالا رفتن هلیکوپتر و چوپان آویزان را هیجان‌زده تماشا می‌کردند. البته آویزان ماندنش دیری نمی‌پایست زیرا خود را به زور بازویش بالا می‌کشید، به درون کابین می‌رفت و با لاریونوف به نبرد برمی‌خاست. منظره‌ای عجیب از قلهٔ کوه به چشم می‌خورد؛ منظومه‌ای از بزان شب‌تاب شناور و دسته‌ای جغد فروزان بر آسمان سیاه پرستاره نقش بسته بود...
وقفهٔ حافظه همچنان می‌پایست، به اندازه‌ای که من در بستر هنوز از منظرهٔ اندکی سورئالیستی گنبد آسمان پرستاره و مسافران نورانی‌اش لذت می‌بردم اما دوستم در گفت‌وگو پرسیده بود که «خواسته بودم چه را برایش ثابت کنم».
هیچ! ناخواسته و ناگهان از دهانم دررفته بود و پاسخش داده بودم. در آن لحظه وقفه از میان رفت و بار دیگر در شیوهٔ گام به گام گفت‌وگویمان و بازنمایی شبانه‌اش بودم و هیچ تصویری غیر از چهرهٔ دوستم در برابرم و کافه در پس‌زمینه‌اش نمی‌دیدم. هیچ! این را گفته بودم تا برایش ثابت کنم که هیچ‌چیز را ثابت نمی‌کنم. نمی‌توانستم بکنم. چه را ثابت می‌کردم؟ پایان حماسه را در دنیایی که میراث کلمه را در ازاء آش شله‌قلمکار تصویر فروخته بود؟ وانگهی این موضوع هیچ تازگی نداشت، همه می‌دانستند، همه تن در داده و پذیرفته بودیم، ما دو نفر نیز. خواسته بودم اگر فراموش کرده باشد به یادش بیاورم، همین.

 
گفت‌وگوها

سزار آیرا
پایان ترجمه
نشر آگه

داستان عجیب رمان شام (۲۰۰۶) در شهر کوچک پرینگلس می‌گذرد که زادگاه سزار آیرا است و کودکی‌اش در آن گذشته است. مکان‌هایی که در متن آمده است همه وجود خارجی دارد و بعید نیست که بسیاری از «نام»ها هم واقعی باشد، البته با این توضیح که آیرا در رمان‌هایش بیشتر واقعیت را در خیال و خیال را در واقعیت می‌گوید. سزار آیرا را در کار گرداندن داستان‌هایش بر محوری در میانه‌ی عناصر متافیزیکی و امور ملموس استاد نامیده‌اند و گفته‌اند در بداهه‌سازی چنان جسارتی به خرج می‌دهد که آن‌چه برای دیگران دیواری خشتی می‌نماید، برای او دنیایی از امکانات نویسندگی می‌گردد. شام از جمله رمان‌های اوست که این دو صفتش را به‌خوبی می‌نمایاند. عنوان اسپانیایی رمان را به «مهمانی شام» یا «ضیافت شام» نیز می‌توان برگرداند.
شام از نسخه‌ی اسپانیایی کتاب به فارسی ترجمه شد که انتشارات بئاتریس ویتربو در آرژانتین منتشرش کرده است.

بریده‌ای از متن کتاب:
خلاصه، به قبرستان می‌رفتند، زیرا برای‌شان گفته بودند که مردگان خودبه‌خود از گورها بیرون می‌آیند. خبر مانند خیالبافی نوجوانان سخت بعید می‌نمود و با این‌همه راست بود. دربانی که خبر خطر را رسانده بود به شنیدن همهمه‌ای از آن آگاه شده بود که آهسته‌آهسته سراسر گورستان را برمی‌داشت. از کلبه‌اش بیرون رفته بود تا ببیند چه خبر است و هنوز از حیاط‌خلوتِ کاشی‌کرده، که نخستین ردیف درختان سرو به آن می‌رسید، نگذشته بود که سروصدای فراگیر سنگ و فلز بر زمزمه‌های هراس‌انگیز افزود و در عرض چند ثانیه همه‌ی صداها به هم پیوست و غوغایی گوش‌خراش گشت که در دور و نزدیک طنین می‌انداخت و از نزدیک‌ترین ردیف تاقچه‌ها تا راهروهای دوردست گورها به فاصله‌ی کم‌وبیش یک کیلومتر به گوش می‌رسید. پنداشت که زمین‌لرزه باشد، اتفاقی که هرگز در ناحیه‌ی پرینگلس نیفتاده بود، اما دریافت که خطا کرده است زیرا کاشی‌های زیر پایش ذره‌ای نمی‌جنبید و همان وقت زیر نور ماه دید که سروصدا از چیست. سنگ‌های مرمرین تاقچه‌ها جابه‌جا می‌شد، از پهلو برمی‌خاست و فرو می‌افتاد و می‌شکست. تابوت‌های درون دخمه‌ها می‌ترکید و تسمه‌های آهنین‌شان می‌گسست، درها به نیرویی از درون دخمه‌ها تکان می‌خورد، قفل‌ها می‌شکست و شیشه‌ی پنجره‌ها خرد می‌شد. سرپوش تاقچه‌ها کنار می‌رفت، می‌افتاد و بامبی بر زمین می‌خورد. درهای دخمه‌ها به چنان شدتی گشوده می‌آمد که صلیب‌های سیمانی و فرشتگان گچین به هوا پرتاب می‌شد.
هنوز همهمه‌ی این ویرانی فرو نکشیده بود که از لابه‌لای آوار، گفتی از دل خود خاک، آه‌ها و ناله‌هایی همنوا برخاست که طنینی الکترونیکی و ناانسانی می‌انداخت. آن وقت مرد دربان نخستین مردگان را دید که قدم‌زنان از نزدیک‌ترین دخمه‌ها بیرون می‌آیند، آن هم نه دو، سه، ده یا بیست تن: همه‌ی مردگان. سر از گورها، دخمه‌ها و تاقچه‌ها بیرون می‌آوردند، راست از خاک درمی‌آمدند انگار که آماده‌ی یورش بردن باشند، عده‌شان بی‌شمار می‌شد و از همه‌سو پدید می‌آمدند. نخستین گام‌هاشان را لرزان و مردد برمی‌داشتند، چنان می‌نمود که در شرف افتادن باشند اما برمی‌ایستادند و قدمی و سپس قدمی دیگر برمی‌داشتند، دست‌شان را می‌جنباندند، خشک و ناشی پاهاشان را پیش می‌بردند انگار که در جا رژه بروند، زانوان‌شان را بیش از اندازه بالا می‌بردند، پاهاشان را رها می‌کردند تا از هر طرفی بر زمین بخورد، انگار که قانون جاذبه نیز برای‌شان تازگی داشته باشد. این‌ها همه بود و همه‌شان راه می‌رفتند و چنان انبوه بودند که در راه‌ها به یکدیگر برمی‌خوردند، پاها و دست‌هاشان در هم می‌رفت، لحظه‌هایی گروه‌هایی درهم‌فشرده می‌ساختند که جنبشی هماهنگ می‌گرفت و سپس سخت تلوتلوخوران از هم می‌گسستند.

 
شام

سزار آیرا
پایان ترجمه
نشر چشمه

خوآن خوسه سائر (۱۹۳۷-۲۰۰۵) نویسنده‌ی آرژانتینی، فرزند پدرومادری سوریه‌ای بود که پیش از تولد او به آرژانتین مهاجرت کردند. او در دانشگاه لیتورال شهر سانتافه حقوق و فلسفه تحصیل کرد، مدتی به تدریس تاریخ سینماتوگرافی در همان دانشگاه پرداخت و سال ۱۹۶۸ به پاریس نقل‌مکان کرد. او از مهم‌ترین نویسندگان معاصر آرژانتین است و در کنار هم‌وطن‌اش سزار آیرا و روبرتو بولانیو شیلیایی از مهم‌ترین نویسندگان نسل دوم ادبیات معاصر آمریکای لاتین است که پس از بزرگان نسل اول از قبیل کارپانتیه، بورخس و رولفو به عرصه رسیدند و با پذیرفتن تأثیراتی و فاصله گرفتن از آن‌ها به سبک‌هایی تازه و متفاوت پرداختند.
فرزندخوانده (۱۹۸۳) یکی از مهم‌ترین رمان‌های او و به عقیده‌ی بسیاری منتقدان مهم‌ترین رمان او است که به زبان‌های مختلف ترجمه شده و او را به یکی از نویسندگان معاصر مهم و تأثیرگذار تبدیل کرده است. فرزندخوانده به سرنوشت نخستین انسانی می‌پردازد که از دنیای کهنه (که در این کتاب یعنی اروپا) به دنیای نو (یعنی آمریکا) می‌رود و با سرخ‌پوستان مواجه می‌شود. فرم روایت به صورت تک‌گویی همین شخصیت است و داستان، که پست‌مدرن است، این قالب جالب‌توجه را به محملی برای طرح موضوعات مختلف از قبیل هویت، تاریخ، تقابل فرهنگی، استعمار، رسانه، وطن و... تبدیل می‌کند. این کتاب عجیب را که سبکی منحصربه‌فرد و کم‌نظیر دارد، به واسطه‌ی شاعرانگی نثر و روایت، بینامتنیت تاریخی و پرداخت دقیق و نوآورانه‌ی فلسفی‌اش، شعری بلند، داستانی تاریخی، رمانی فلسفی و روایتی پست‌مدرن درباره‌ی ریشه‌های استعمار نامیده‌اند و شاید حاصل‌جمع همه‌ی این‌ها بهترین تعریفِ این رمان باشد.
کتاب از نسخه‌ی اسپانیایی انتشارات سِیش‌بارال، چاپ ۲۰۰۵، به فارسی ترجمه شده است.

بریده‌هایی از کتاب:

... زندگی چیزی نیست غیر از چاه تنهایی که با گذر سالیان عمیق‌تر می‌شود و من که یتیم بودم و پوچی ذاتی‌ام از دیگران بیش‌تر است، از آغاز در برابر جمع‌گونه‌ای که خانواده باشد محتاط‌تر بودم. اما آن شب تنهایی‌ام که خود از پیش بسیار عظیم بود ناگهان بی‌نهایت شد، انگار ته‌بندیِ موحش آن چاه، که آهسته‌آهسته عمیق‌تر می‌شود، وا داده مرا به سیاهی فرو انداخته باشد. محزون بر زمین دراز کشیدم و زیر گریه زدم. اکنون که می‌نویسم، که صدای ناله‌ی قلم و خش‌خش صندلی تنها صداهایی است که در دل شب به‌وضوح به گوش‌ام می‌رسد، که نفسِ بی‌صدا و آرام‌ام زندگی‌ام را برقرار می‌گذارد، که می‌توانم دست‌ام را ببینم، دست پیرانه‌ی لرزان‌ام که از چپ به راست می‌لغزد و زیر نور چراغ ردی سیاه باقی می‌گذارد، رخدادی واقعی یا تصویری آنی، بی‌سابقه و بی‌ریشه را به یاد می‌آورم که بی‌واسطه از هذیانی آرام نشأت می‌گرفت و می‌فهمم آن کودک که در دنیایی ناشناخته می‌گرید نادانسته تولد خود را آسان‌تر می‌کند. زمان تولد هیچ‌وقت معلوم نیست: زاده شدن قراردادی ساده است. بسیاری می‌میرند بی‌آن‌که متولد شده باشند، عده‌ای صرفاً زاده می‌شوند و دیگران بد می‌آورند و حین تولد سقط می‌شوند. برخی به تولدهای متوالی از این زندگی به آن می‌روند و، اگر مرگ دخالت نکند، قادرند خوشه‌ی دنیاهای ممکن را به ضرب زاده شدن‌های مکرر پژمرده کنند چنان که گفتی اندوخته‌ای تمام‌نشدنی از معصومیت و پذیرش دارند. من که فرزندخوانده بودم، نادانسته در هیأت کودکی متولد می‌شدم که خون‌آلود و حیرت‌زده از آن شب تاریک بیرون می‌آید که بطن مادرش است و تنها کاری که از من برمی‌آمد خود را به گریه سپردن بود...

... برگزاری نمایش را شروع کردیم. پس از چند نوبت هرجا می‌رفتیم می‌شناختندمان و مشهور شده بودیم. کار چنان رونقی گرفت که به دربار بردندمان و حتا خود شاه تشویق‌مان کرد. حیرت کرده بودم. به دیدن اشتیاق مخاطبان‌مان بی‌وقفه از خودم می‌پرسیدم آیا نمایش کمدیِ من، بی‌آن‌که خودم بدانم، پیامی پنهان به بینندگان منتقل می‌کند که مثل هوا برای مردم لازم است، یا ما بازیگران حین برگزاری نمایش نقش‌مان را بازی می‌کنیم بی‌آن‌که بدانیم مخاطبان نیز نقش خودشان را بازی می‌کنند و ما همه شخصیت‌های نمایشی کمدی هستیم که نمایش من بیش از بخشی و جزییاتی مبهم از آن نمایش فراگیر نیست و ما معنای طرح آن نمایش را درنمی‌یابیم؛ طرحی چنان اسرارآمیز که در آن فرومایگی مبتذل و بازی‌های بی‌معنای ما واقعاً حقایقی اساسی بنماید. حتماً معنای حقیقی تظاهرات مبتذل ما از پیش در طرحی جامع‌تر منظور شده بود که ما بخشی از آن بودیم، وگرنه تشویق‌ها و بزرگ‌داشت‌هایی که پیوسته طی برگزاری نمایش در شهرهای مختلف می‌دیدیم، جشن‌هایی که برای ما می‌گرفتند و طلای فراوان که به ما می‌دادند، مفت‌خوری و غیرمنصفانه بود. حتماً شاهانی که می‌آمدند و به ما خلعت می‌دادند بیش‌تر از ما می‌دانستند، وگرنه معنایی نداشت پس از پایان کارمان حداقل کاری که بکنند این باشد که به خزانه‌دارهاشان دستور بدهند قدرشناسی‌شان را از ما با پاداشی هنگفت نشان دهند. من این کام‌یابی مبهم را با بی‌اعتنایی از سر می‌گذراندم، اما همکاران‌ام ذره‌ای به آن تردید نداشتند. خوش‌وخرم از سادگی بی‌نقص و پربازده این قصه‌گویی لذت می‌بردند که جنبه‌ی قابل‌تحمل موضوعات را بیش‌تر از سر نادانی تا خیرخواهی به مترسک‌هایی نشان می‌دهد که خود را دوست‌داران حساس واقعیت می‌پندارند. دریافت پاداش‌های هنگفت را در ازای آن نمایش گواهی انکارناپذیر بر وجود نظامی عادلانه و جامع می‌انگاشتند. سال‌ها زندگی‌مان را با این سوءتفاهم گذراندیم. عجیب‌ترین نکته این‌که طی تمام آن دوره حتا یک نفر پیدا نشد که به حکم منطق برخیزد و ما را محکوم کند. حین آن غوغای پیوسته‌ی تجلیل از ما همواره و هر لحظه منتظر بودم سکوتی بدبینانه یا توبیخ‌آمیز مستولی شود، حقه‌بازی ما ناگهان برملا و کارمان یک‌طرفه شود، تا آن‌که متوجه شدم این سکوت از روز اول درون من برقرار بوده است و صرف وجودش در میانه‌ی همهمه‌ی غیرمنطقی دربارها و شهرها، تک‌تک حاضران هر جمعیتی را به عروسک‌هایی بی‌جان یا مناظری دمدمی و پیوسته در تغییر تقلیل می‌دهد. به لطف آن پوسته‌های توخالی که وانمودکنان خود را انسان می‌نامیدند، خنده‌ی تلخ و اندکی خودبرتربینانه‌ی کسی را آموختم که در مواجهه با رفتارها و کردارهای عمومی از مزایای تجربه برخوردار است. موفقیت نمایش کمدی ما بیش از بی‌رحمی ارتش‌ها، دست‌بردهای شرم‌آور بازاریان و دست‌کاری‌های اصول اخلاقی برای توجیه انواع شرارت‌ها، ماهیت راستین هم‌نوعان‌ام را به من نشان داد: شدت و حرارت تشویق‌ها و تجلیل‌های ابیات بی‌معنای من پوچی مطلق این انسان‌ها را می‌نمایاند و در تک‌تک نوبت‌های نمایش حس می‌کردم آن‌چه برابرم می‌بینم جماعتی از انسان‌های کاهی است که در پوسته‌های رنگ‌باخته‌شان استتار کرده‌اند، یا اشکالی انتزاعی و بی‌عینیت که از باد هوا انباشته باشندشان. گاهی عمداً معنای گفته‌های نقش‌ام را تغییر می‌دادم و آن‌قدر تحریف‌شان می‌کردم که به مشتی عبارات یاوه و پوچ تبدیل می‌شد، انتظار داشتم تماشاچیان واکنش نشان داده عاقبت متوجه شیادانه بودن رفتارشان شوند، اما این دست‌کاری‌ها ذره‌ای رفتار مخاطبان را تغییر نمی‌داد. چیزی خارج از وجودشان، شهرت ما که پیش از خودمان به هر شهری می‌رسید یا افسانه‌ای که مایه‌ی آفرینش کمدی شده بود، از پیش تصریح کرده بود که نمایش ما حتماً معنا و مفهومی دارد و جماعت تماشاچی آن معنا و مفهوم را بی‌درنگ و به‌ناخودآگاه دریافته مفتون و مسحورش می‌شدند...

 
فرزندخوانده

خوآن خوسه سائر
پایان ترجمه
نشر چشمه